۱۳۸۸ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

اوین از منظر دانشگاه

این جا دانشگاه شهید بهشتی است ! منتها منظره اوین !
نزدیکترین نقطه دانشگاه به زندان اوین !
یعنی دقیقا بالای مزار شهدای گمنام دانشگاه !

و این عکس منظره از بالای اوین و دانشگاه است ! سمت راست تصویر(با کلیک روی تصویر؛در اندازه بزرگ تر مشاهده کنید) از زمین چمن دانشگاه که رو به روی دانشکده اقتصاد است متوجه محدوده دانشگاه می شوید ! به بالاتر تصویر بیائید...جائیکه نزدیک ترین نقطه است...درست بالای سر شهیدانمان... شایدم درست پائین پای شهیدانمان؛اسیرانمان هستند !
در سمت چپ این مکان ؛ محوطه درختکاری شده ای است و سپس محدوده و دیوار های زندان که در عکس اول واضح تر است !مخصوصا برج دیده بانی زندان !
اگر دقت کنید به عکس اول از دانشگاه و نشانه آن لوله های زرد رنگ را برای خود بگذارید و سپس به این عکس مراجعه کنید(+) متوجه موقعیت دقیقا خواهید شد
از آن زمان که در 16 آذر دانشجویان بر بالای بام دانشگاه آمده(+) و پس از تجدید میثاق با شهیدان نشان دادند "الله اکبر"های عملیات هنوز طنین انداز شهر است ! این مکان نگهبان دارد و عکس برداری از آن محدودتر است ؛ حتی از بودن در آنجا ؛بس که نگاه است و وارسی(تازه ما که آشنای دیرینه شهیدانیم) حس خوبی نداری..حتی به هنگام خواندن دعا و...(خودتان می دانید) به همین خاطر با توجه به مه غلیظ صبح گاهی, نتوانستم عکس مناسبی بگیرم... و بعد هم که این روز ها سوز و سرمای زمستان است و دانشگاه روی کوه و سرمای شدید آن حتی به هنگام ظهر.....
{سیستم گرمایی زندان از کار افتاده....آن به کنار... شنیدم عزیزی را از ساعت یک بامداد تا 3 صبح بدون جوراب و کفش مجبور به راه رفتن همراه یک عزیز دیگر در محوطه زندان کرده اند؛محض تنبیه!(نام ورژن جدید شکنجه آقایان است که گذاشته اند)... این محدوده زندگی کرده باشید !بهتان می گویم این روزها... سرمای آنجا یعنی چه!!!!!؟
بگذریم..}
اوایل ؛ وقت سحرگاهان برای خواندن دعای عهد به بالای سر شهیدان دانشگاه می رفتم... صبح ها سعی می کردم زودتر به دانشگاه بیایم که نیم ساعت قبل از 8 بتوانم دعا را بخوانم! اصلا متوجه این موضوع نبودم و نشدم!
اما این روزها... در این ماه های اخیر.... تازه به قرابت این دو مکان پی بردن !...شهادت و اسارت... مخصوصا وقتی از تبار هر دویشان بشوی!
گاهی ردای شهادت جز با اسارت پایدار نخواهد ماند و تو...وارث این ردایی!
آن روز که سلام گفتم بر شهیدان زنده خداوند در عصر آخر الزمانش(+)...
یادم است می خواندم که امام(س) بعد از انقلاب فرمودند :
باید زندان های ما ؛دانشگاه شود !
این را وقتی می فهمی که برای هوا خوری...بیایی در محوطه زندان و بالای سرت را که بنگری...حصار دانشگاه شهید بهشتی را هم ببینی...( یاد حرف سید(+) )
برادران گرامی ما زحمت کشیده و گویا اوین را خالی کرده اند و بنا بر گفته فرمانده چی چی شان که ...ما برای همه جا داریم؛خیالتان تخت !... و سالروز پیروزی انقلاب اسلامی ایران نیز نزدیک است ! و اینهایی که گفته ام اصلا به هم ربط نداشت ولی باید خواننده خودش عاقل باشه ....
و از آنجا که شما اکثرا با چشم بند هستید و می چرخید تا دوباره به منزل تان!! بر گردید و باز از آنجا که با چشم بسته اگر به هوش باشید !!و سالم !! نا خود اگاه حس جغرافیا شناساییتان گل می کند انهم بدلیل حس کاملا خدایی و استعداد کاملا نهفته و فطری دلتان می خواهد هر لحظه بدانید کجائید و...
باز اینها هیچ ربطی به هم نداشت و خواننده باید خودش عاقل باشه ...ولی
تصمیم شد آنچه می دانیم را قسمت کنیم تا درس عبرتی باشد برای باقیماندگان! (امیدوارم بعد ها موزه عبرت 2 نشود ) البته اگر شانستان در حد تیم ملی باشد و عمرتان به قدر نوح و صبرتان ایوب را در جیب کوچکش بگذارد و اینها و تااااااااازه لطف الهی مشمول حالتان گردد و اوین عبرتکده تان شود !


این عکس محدوده بالای زندان اوین است !(ببخشید فارسی اش را بر عکس بخوانید :دی ){محدوده های خط سفید محدوده کل زندان است ...بر روی عکس ها کلیک کنید تا بزرگ تر ببینید....}

عکس بالارا ریز تر نگاه می کنیم... این محدوده شمالی زندان است ! و آن حسینیه شهید کچوئی است !البته فکر نکنید که برای ادای نماز های سه گانه می روید آنجا! درست است که مقاومت است و نبردی سخت در پیش!اما "دو کوهه" که نیامدید! اگر چه ممکن است یاد شهید همت و حسینیه اش برای نماز زیاد بیفتید .
البته گاها به علل تعدد زندانیان به صورت ناگهانی!! بازجوئی ها در حسینیه و نماز خانه انجام می شود
اگر حس کردید محل بازجوئیتان ناگهانی تغییر یافته؛پس حتما بیرون خیلی خبره :دی
اون قسمت آبی را هم کاری نداشته باشید :دی

این عکس محدوده جنوبی زندان است !و اما این عکس.... پائین خط زردی کشیده شده است.... و بالای خط زرد مستطیل سفید رنگی است !...
فاصله آن مستطیل بالای خط زرد را تا مستطیل بعدی ِ بالائی مد نظر بگیرید..همان که در عکس جنگل سبز است..کار داریم با آن :دی
ان خط زرد همانجایی است که احیانا خانواده تان هی می آیند و می روند و می آیند و می روند(دوور از جووونتان البته؛نصیب دشمنانتان) و بعضا تا بدین زمان تجمع هایی مقابلش صورت گرفته است !
و اما....
و اما بند معروف 209
متعلق به وزارت اطلاعات(هاا؟نیی دونم) که در دو طبقه است
باز خدا نصیبتان نفرماید انشاءلله ...(فارسی اش را بر عکس بخوانید :دی )
اگر باران یا برف ببارد..صاف درون سلولتان است..شانس بیاورید طبقه پائین باشید که سلولتان خیس خیس نشود
شانس هم نیاورید... نیاورید... به خودتان بگوئید بر سر پائینی شما هم می چکد... تازشم :دی
شرمنده دیوارها از سیمان است و سیستم گرمایشی خراب و تنها وسیله گرمایی شده پتوهایی که تحویلتان می دهند که انهم ممکن است بر اثر باران و برف و امدنش به داخل سلول شما خیس شود!
مراقب خودتان باشید که کلیه هاتان آسیب نبیند!یا دچار عفونت و... نشوید...
حس پروانه ای تان هم گل نکند دست ببرید زیر باران و...


لبخند بزنید !:دی
این جا؛جای خوبی است... ممکن است آرزویتان بشود.... محل ملاقات زندانیان است !
****
پ.ن:
*شرمنده محبت دوستان در غیابمان!
**تبریک و شاد باش خود را برای آزادی مجاهد نستوه انقلاب و پس از آن ؛ آقای "ابولفضل قدیانی"را نثار فرزند پاکشان کردیم(+) اما باز همین جا نیز تبریک عرض می کنم !ضمن آنکه سلام گرم مادر را خدمت مادر بزرگوار ایشان که خواهر شهید نیز هستند و خودشان از مجاهده های انقلاب و مقاومین عرصه ایثار و استقامت و پاک دلی هستند می رسانم!

***از اسارت و سپس آزادی برادرمان؛فرزند شهید آقای "علی اشرف فتحی"(+)همزمان با خبر شدم!متاسفانه نبودم که سریعتر تاسف و بعد تبریک عرض کنم!آزاده سر افراز؛آزادیتان مبارک!(+) عکس آزادی از زندان دژخیم ؛در وبلاگ چه بد است که از محوطه دانشگاه شهید بهشتی و میدان اصلی اش باشد! اگر چه قرابتی دارد بس نا گفتنی که چشیدنی است!(+)
مخصوصا وقتی اتهام بشود تبلیغ علیه نظام و ... از این جور اتهامات دری وری و چرند که با مطالب وبلاگ صورت گرفته.
...
یادم است چندی پیش...خیلی هم دور نه...دو سال... می گفتم :"وبلاگ نویسم!"یکی از دوستان گفتند :برای اوقات فراغتت دیگه؟کار بهتری نمی خوای بکنی؟و....بعد یک سال پیش؛ همین شخص شدند مسئول وبلاگ طلاب در شاخه ای !
بی خیال که در بازجوئی می پرسند sarvarات کیه ؟.... هی بچرخ دور خودت که من سروری ندارم...هنوز نرفتم خونه بخت ! :دی ... بعد نگو می گن server یعنی !...
حالا وبلاگ نویسی جرمی است بس نا بخشودنی!که عاقبتش را چندی بعد؛ پشت کامیونهای بین شهری خواهید دید!

****کامنتهای پست قبل را پاسخ خواهم داد انشاءلله!
***** خوبیم و زنده ایم به دعای دوستان و یاران ! و باز همپای عزیزان تا نهضت امام ؛همچنان پایدار و استوار بماند!(انشاءلله)
***** متوجه شدم که دوستان در ایمیل و پی ام اشاره به خرابی قسمت نظرات کرده اند که نمی توانند نظر بگذارند ! من بی تقصیرم و فکر نمی کنم ایرادی از وبلاگ و... باشد ! ممکن است برای سیستم بلاگری ِ بلاگ اسپات باشد ! خیلی وقت است نیامدم و اصلا نظر در این سیستم ها نداده ام ولی...به هر حال اگر از طرف من قابل حل باشد سعی خودم را خواهم کرد. ضمنا از لطف بی نهایت دوستان نیز ممنون و بابت نظرات که نشده تا کنون بگذارند و وقت و نیرویشان صرف شده عذر خواهی می کنم




۱۳۸۸ دی ۵, شنبه

"کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا"یمان شد

اگر نمی رفت وقایع این تاسوعا و اگر به چشم نمی دیدم ...شاید این پست شکل نمی گرفت!
نقلی به کلام اماممان(س)در سال 56 و 57 و ماه محرم بزنیم :

من خوف این را دارم که شما ملت بزرگ ایران، که برای خدا قیام کردید و برای خدا جوانهایتان را دادید و برای خدا زحمات طاقت فرسا کشیدید و همه چیزتان را فدای اسلام کردید، با این جریانی که به نظر می آید که دارد پیش می رود، یک وقتی متوجه بشوید که _ خدای نخواسته _ با انعزال این مردم، اینهایی که خدمتگزار هستند، یک حکومت قلدری با اسم اسلام، با اسم جمهوری اسلامی، با اسم خدمتگزار به اسلام بیاید و همه ی زحمتهای شما و خونهایی [را] که دادید، هدر ببرد.»

صحیفه امام، جلد 15 ص ص366

آن روزی که شما احساس کردید که می خواهید فشار به مردم بیاورید، بدانید که دیکتاتور دارید می شوید. بدانید که معلوم می شود مردم از شما رو برگردانده اند

صحیفه امام، جلد 18، ص
79

"باید از اواخر عمر این‌ دیکتاتورها بترسیم. اواخر عمرشان‌ دیوانه‌ می‌شوند آقا محمدخان‌ قاجار هم‌ دیوانه‌ شد آن‌ آخر عمرش، نادر شاه‌ هم‌ دیوانه‌ شد آن‌ آخر عمرش”
در جستجوی‌ راه‌ از کلام‌ امام، دفتر شانزدهم، ص‌ 245

حضرت سیدالشهدا – سلام الله علیه – به همه آموخت که
در مقابل ظلم ، در مقابل ستم ، در مقابل حکومت جائر چه باید کرد. با اینکه از اول می دانست که در این راه که می رود، راهی است که باید همه اصحاب خودش و خانواده خودش را فدا کند و این عزیزان اسلام را برای اسلام قربانی کند، لکن عاقبتش را هم می دانست . اگر نبود این نهضت ؛ نهضت حسین – علیه السلام – یزید و اتباع یزید اسلام را وارونه به مردم نشان می دادند. و از اول ، اینها اعتقاد به اسلام نداشتند و نسبت به اولیای اسلام حقد و حسدداشتند.

آن روزی هم که حضرت سیدالشهدا رامظلوم شهید کردند، بعضی از اشخاصی که بودند،
او را به اسم خارجی و اینکه درحکومت حق وقت !!!! قیام کرده است ، اینطور معرفی کردند. لکن نور خدا می درخشد وخواهد درخشید و عالم را خواهد از نور پر کرد.
آنها به ما فهماندند که در مقابل جائر، در مقابل حکومت جور، نباید زنها بترسند ونباید مردها بترسند. در مقابل یزید، حضرت زینب – سلام الله علیها – ایستاد و آن را همچوتحقیر کرد که بنی امیه در عمرشان همچو تحقیری نشنیده بودند، و صحبتهایی که در بین راه و در کوفه و در شام و اینها کردند و منبری که حضرت سجاد – سلام الله علیه – رفت وواضح کرد به اینکه قضیه ، قضیه مقابله غیر حق با حق نیست ؛ یعنی ، ما را بد معرفی کرده اند؛ سیدالشهدا را می خواستند معرفی کنند که یک آدمی است که در مقابل حکومت حق وقت !!!؛ خلیفه رسول الله!!! ایستاده است . حضرت سجاد این مطلب را در حضورجمع فاش کرد و حضرت زینب هم .
باید تسلیم شد؟ باید تخفیف درمجاهده قائل شد؟ یا باید همانطوری که زینب – سلام الله علیها – در دنباله آن مصیبت بزرگی که تصغر عنده المصائب ، ایستاد و در مقابل کفر و در مقابل زندقه صحبت کرد و هرجا موقع شد، مطلب را بیان کرد و حضرت علی بن الحسین – سلام الله علیه – با آن حال نقاهت ، آنطوری که شایسته است تبلیغ کرد.
این ملت خسته نمی شود. این ملت اینطور نیست که بگوید حالا که نرسیدیم به آن ، پس برویم سراغ کارمان . این ملت می بیند رسیده به آن . الان موج این نهضت شما و انقلاب شما، در عالم این موج رفته است ، در همه جای دنیا این موج پیروزی شما سایه افکن است
حالا که اینهمه جوان داده است و اینهمه خون داده است و اینهمه عزیزان را از دست داده است ، حالادیگر نمی آید بگوید که خیر، حالا همه ما را کشتید، دست شما درد نکند، بسم الله ! ما تاآخرین وقت و تا آخرین نفس ایستاده ایم و ملت ایستاده است و بحمدالله ، با قدرت داردپیش می رود.

شما قدرت نمایی در دنیا کردید. غافل از این قدرت نمایی نباشید.
سخنرانی 25 مهر 61 امام خمینی برای ماه محرم

...
هیچ از اسلام نمی دانید و لافی بیش نمی زنید.حتی به قدر عرب جاهلیت هم حرمت ماه حرام نگه نمی دارید .رجب که به گلوله بستید و محرم کردید...محرم را که عاشورا کردید؛با عاشورا چه می کنید؟
به قول او حیف اُف که بر شما باد!:)

دار الزهرای شب عاشورا


از حسینیه دار الزهرا(س) می آیم.50 موتور سوار و 6 ماشین ون یگان ویژه ریختن در کوچه پس کوچه های تنگ دار الزهرا(س) و پس از نمایش اقتدار خود با چوب پرچم و بلندگو و دوربین حرفه ای صدا و سیمایشان و رقص پرچمهایشان با نشان دادن گازهای فلفل و اشک آور به مردم خواستار تردد وپراکندگی مردم شدند! و مردم هم امده بودند برای عزاداری ؛نرفتند!دخترکی کنار من می گفت!از جماران می آیم آنجارا هم که زدید و بردید.اارشاد را هم که بستید این جا هم این جور.مردم کجا عزاداری کنند حتما باید بیایند مهدیه شما؟!این قدر صادقانه لحنش بود که خنده ام گرفته بود!...ساعت 7 مراسم بود قاعدتا ولی تا 8 شوی مسخره بسیجیان موتور سوار بود!بینشان رفتم در حالیکه شعار می دادند و خیر سرشان روضه می خواندند که "مکن ای صبح طلوع"عده ایشان قهقه می زدند!و گل می گفتند و گل می نشفتند گویا!یک عده هم عربده می زدند.اوایل 60-70 نفر بودند ..بنده خدا مجبور بود عربده بزند تا صدایش بپیچد با آن بلند گو...بعد زیادتر شدند.6 ماشین گارد هم امد.موتورهاشان از میدان بهشتی به رو بهروی دارالزهرا آورندند؛یکی از پسرها جمعشان گفت:بزنیم شیشه هاشو بشکونیم!؟چوب پرچمشو درآورد گفت:می زنیم لهشون می کنیم...برنگشتم سمتش!فرقی با کوفیان و لشگر یزدید ندارند که چه سود در چهره ای که بی شرفی می بارد نگاهی!!؟مردم به کنارها ایستادند.سر خیابان هشترودی ماشین پلیس عمود ایستاده بود بر کوچه که ماشین نیاید!مردم پراکنده می آمدند!...روبه روی دار الزهرا را پر کردند...دست آخر ..پُر پُر حساب کنی...200 نفر بودند تا 6 ماشین پر گارد و یگان ویژه و مسلح!
دختر شروع به فیلم گرفتن از همین وحشی ها بود که داشتند قهقه می زدند و ان ور تر عده ای دیگر از وحشی ها سینه می زدند و گه گه جایشان را عوض می کردند.می آمدند دور آتش گرم می شدند ؛برایشان چایی می آوردند و...عده ای هم مشغول تدارکات امنیتی و فیلم برداری از چهره مردم و تهدید و ارعاب بودند!که مردی دقیقا توی صورت...توی صورت که می گویم با آن شدتی که آمد نمی دانم خورد...نخورد..چه شد!؟..آمد و گفت:خانم فیلم نگیر...خانم فیلم نگیر..دخترک ترسید بنده خدا!بغل دستی اش گفت:جرم است؟اگر هست...نیروهای خودتان هم می گیرند!..مرد زد و در رفت!
کنار ایستاده بودم و نگاهشان می کردم!این قدر نیروهایشان ته کشیده بود که بی آنکه بخواهم به دنبال فردی باشم و بر چهره نامحرمان خیره...حفظ حرمتشان کردم ...به اسم کوچک و اول فامیلی صدا کردم!(مثل اینکه بگویم :خانم سما میم)بغل دستی اش داد زد(با اسم کوچک و فامیلی کامل)که با تو کار دارند!!خنده ام گرفت... پسری مشکوک شد...آمد روی لب جوی ایستاد طوری که مثلا بشنود حرفهایم را...یکی زد بهم و گفت:دارد تو را می پاید؟برگشتم سمتش..نگاهش کردم....چقدر آشناست این چهره خدا!!فقط اسمش را نمی دانم..بارها دیده ام تو را...ابایی نداشتم..رفتم روی لبه جوی..آن طرف..درست موازی آن فرد که زحمتی برای شنیدن نکشد...خجالت کشید ..امد پائین!
ادامه خیابان حسینیه را که بروی بن بست است..یک دسته رو به روی دار الزهرا شکل دادند و دسته ای آن سر کوچه..دسته ای این سر کوچه ..هر کدام 30-35 نفر آدم و ما بقی بین کوچه و بالای کوچه و سر میدان و گارد و...
دسته سر کوچه کیوان رفت طرف بن بست! که مثلا حالت دسته پیدا کند و سینه بزند!خنده ام گرفت!..به یکی از وحشی ها گفتم:بچه کجائید؟..تهرانی نیستید؛نه؟جواب نداد...ولی در نگاهش جواب گرفتم!...دست بردم سمت کوچه که بن بست..ببین...سواد نمی خواهد..چشم می خواهد...دید!به آن کسی که رفته بود بالا کول دیگری و بلند گو دستش بود گفت:بن بست...بیا این ور!...باز اشاره کرد به کوچه ای دیگر...تاسف خوردم...عمیقا!...چشمهایم را بستم و گفتم:نقشه خیابانها را فرمانده تان نداده؟کی آموزش دیدید برای نمایش امروز؟چشمهایم همچنان بسته بود...با خودم گفتم شاید از فوت منتظری آمده اند تهران و قم؛مانده اند؟((چه می کنید که عمالی و مزدوری چنینتان می کند آخر؟))...باز کردم... اشاره کردم؛آنهم بسته است!
کنار ایستاده بودم و شعارهایشان را و نگاه هایشان را می نگریستم!
برایم فرقی نمی کرد که پشت و کنارم گارد ایستاده...آرام ایستادم...رو به رو یم هم آنها...گاه لبخندی تلخ از آنچه که می کنند می زدم که صد حیف !..گاردی پشت سرم گفت :سینه زنی ات را بکن.عزاداری ات را بکن..مرگ بر ضد ولایت فقیه چیه میگی؟..او هم آرام می گفت!...
مردی جوان از همان بسیجی ها..از بین این همه مردم آمد طرفم گفت : ببخشید خانم!مال همین محل اید؟
گفتم:نخیر!
گفت:می دانید قبله کدام طرف است ؟
خنده ام گرفت...از چه ساعتی با اتوبوس اماده باش ِ زدن مردم بوده ای که وقت نماز نداشته ای تا 8 شب ؟...قبله را نشانش دادم!
خانمی چادری دستم را گرفت؛گفت:نماز اینها صحیح است؟مردم را می زنند؛با خون وضو می گیرند؛سمت قبله نشانش می دهی؟
حق داشت...راست می گفت... دست روی دست آن خانم مسن و چادری گذاشتم...گفتم:یزید و معاویه و مامون و هارون هم نماز می خواندند!بگذار بخوانند!...خانمی دیگر خندید و گفت:بذار بخونن...ی بار لااقل قبله رو درست بگیرن بخونن!..خنده ام گرفت!خوشحال بودم که بازی با شعار دین و حرمتهای اسلام؛مردم را از دین گریزان نکرده و نمی کند!
شالش را پهن کرد تا بخواند...پسری جوان اسمش را صدا کرد...(فقط در مقایسه حد ریش و محاسنشان مانده بودم...اندازه کل خاندان ملاعمر که نمی گذارند.وهن اسلام است به خدا...بگذریم)گفت 45 درجه اش کن...(منظور که حرف من نباشد و حرف خودش نباشد و...)به قیافه ی فرد نماز گزار نگاه کردم...کج نکرد قبله اش را...
یک وحشی دیگر کنار خواهر ایستاده بود برای اینکه بفهمد چه می گوید خواهر و او هم که چیزی نگفته بود... طوری که من و خواهر بشنویم گفت: وای!چرا نمی ذارید مردم عزاداری شونو بکنن...این حرکات چیه انجام می دید(با لحنی که معلوم بود مسخره آمیز است)خواهر هیچی نگفت!..آرام به کنار من آمد و گفت :از آن موقع چشمم بهش است؛با آنهاست...با چشم اشاره کردیم که فهمیدم!این حرکات ما تمام نشده بود که بی سیم زیر پیرهنش صدا کرد..خواهرم گفت:آقا موبایلتون زنگ می خوره..فرمانده تون کارتون داره!...این قدر هول شد که افتاد از دستش موقع بیرون آوردن!
...درگیری بود...ما آمدیم...فردا صبح نذریمان با شهادتمان نباشد :دی
موقع سوار شدن دیدم یه وحشی رفته بالا درخت و دیگری دارد شاخه ها و تنه نهالان را می شکند برای درست کردن آتشی برای گرم کردن خود!نگاهش کردم...کسی که اویزان شده به شاخه درخت تا بکندش گفت :"سامانه 137 هستیم!"خنده ام گرفته بود ولی نخندیدم!وقتی آقای بالاسرتان دروغ می گوید..تو هم بگو!...بعد دوستش گفت:"می خواهیم شاخه ها را هرس کنیم!کاری نمی کنیم!"نمی دانم چرا فکر می کرد باید توضیح دهد دارد چه غلطی می کند به من!خواهرم گفت:شما ریشه مردم و شاخه های انقلاب را خشک نکن!می خواهی درخت هرس بکنی؛بکن!...ماند...رفتیم
آقای مقدم دیشب خوب حرف زده بودند گویا و حکومت یزید را توصیف کرده بودند که این نقل تاریخ به تیریش قبای آقایان خورده بود ظاهرا!امشب قرار بر سخنرانی آقای انصاری بود...بعد از درگیری چه شد...نمی دانم
ادعای توهین به عکس امام که بر همگان واضح است مسببینش را دارید و خاک جماران به توبره می کشید؟بمب در حرم امام می گذارید؟حاشا که از دین به قول مالک اشتر تنها قل قل کلمات عربی اش را بلدید!..بگذریم
...
بعد از نوشتار:
نبودم. و نماندم ولی خبر آمدن میر حسین را داده بودند.این را از زبان یک وحشی شنیدم که می گفت:7.5 در دار الزهرا را باز می کنند و دیگری می گفت:موسوی اومد..آماده باشید...کلا وضعی بود..ما خبر ها را از بین حرفهای خودشان می شنیدیم !
من نماندم..ولی گویا به هادی غفاری حمله ور شدند و شیشه های اتومبیل او را شکستند این سگان ی که حمله وحشیانه و هار بودن خود را به پای اسلام و و لایت وچه ارزشهایی که نمی گذارند!!!! و سر همسر او را مجروح کردند!خانم شهید همت در مسجد سید کم بود که چند باره مثل سگ پریدید و زدید؛این عزیزان هم اضافه شدند!؟
اوایل موتور سواران بودند..بعد اتوبوس ها آمدند...دم رفتن و بازگشت ما ؛6 ماشین ون پر از گاردی و یگان ویژه به علاوه 3 اتوبوس(با آرم نزاجا و دولتی آنهم) و 50 موتور سوار دو نفره چه قدر می شود؟همان قدر بودند...گویا هر چه زمان گذشته..زیادتر شده...
خبر دار الزهرا(س)

..و اما فردا
امروز و امشب که روی شاه ملعون را سفید کردید تا فردا...تا فردا شاید روی یزید را هم سفید کنید!

۱۳۸۸ دی ۴, جمعه

تفال بی نظیر قرآن و فال زیبای حافظ برای موسوی در شب یلدا و پرده هایی دیگر


پرده اول :
از نبودن 2 هفته ایم نپرسید که نه مجال گفتن است و نه...دعاگویتان بودیم !
پرده دوم :
نبودم که رحلت مرجع عالیقدر جهان تشیع حضرت آیت الله العظمی منتظری را به پیروان و مقلدین و شاگردان و مریدان ایشان تسلیت عرض کنم.تسلیت دیر هنگام مرا پذیرا باشید .تشیع فقیه عالیقدری را از دست داد...در سوگ از دست دادن استاد مسلم فقه نشستیم !خدا ایشان را غرق در رحمت بفرماید.چند تن از مریدان ایشان را در نت می شناسم.تسلیت ویژه خود را نثارشان می کنم:سید امیر (مجنون به جا مانده) ؛ آقای محمد مهدی سامع؛ مریم خانوم ؛آقا پویا و مهاجرو...
پرده سوم :
عزاداری هایتان مورد قبول حضرت حق؛انشاءلله از پیروان راستین آن حضرت باشیم و زینبی زندگی کنیم و نه چون برگشتگان از کربلا ونه چون کوفیان و یا...
و اما پرده چهارم به سفارش مادر این پست نوشته شد هر چند دیر :
شب یلدای ما نیم ِشور و ذوقش به فال حافظش برای تک تک افراد و میهمانان است و اگر موضوعی باشد و ... (نه همیشه و گه گه ..چه شود که...) بر قرآن تفالی می شود.
مثل هر سال برای تک تک افراد حافظ خوانده می شد و شوخی و گاه تشویق و ذوق و تیکه و... برای اشعار!
برای همه افراد بر حافظ تفال زدیم!مادر گفت :باز بگیر...جمع گفتند که گرفتید یک بار و... اصرار ایشان و همراه شدن جمع باعث شد فالی دیگر زده شود .
مادر نیت کرد
حافظ که باز شد ...خواست بخواند...مادر گفت برای آقای موسوی نیت کردم..کل جمع جا خورد...نزدیک بود فرد ببندد کتاب را... شور و هیجان جمع و ولوله ای که شد بود همراه با خنده و ذوق برای شنیدن تفال بر حافظ به او جرئت داد تا بخواند فال را :
گوهر مخزن اسرار همان است که بود
حُقه مهر بدان مهر و نشان است که بود
عاشقان زمره ارباب امانت باشند
لاجرم چشم گهربار همان است که بود
از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح
بوی زلف تو همان مونس جان است که بود
طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید
همچنان در عمل معدن و کان است که بود
کشته غمزه خود را به زیارت دریاب
زانکه بیچاره همان دل نگران است که بود
رنگ خون دل ما را که نهان می داری
همچنان در لب لعل تو عیان است که بود
زلف هندوی تو گفتم که دگر ره نزند
سالها رفت ؛بدان سیرت و سان است که بود
حافظا باز نما قصه خونابه چشم
که برین چشمه همان آب روان است که بود

سر هر بیتش کل جمعیت ولوله بود..سر سه بیت از غزل کل جمعیت هیاهو شد(که پر رنگتر است ).
می دانم که هنوز همان یار امامی که پشتت ایستاد تا بمانی در برابر مخالفینت!...همان سیرت و سانی با همان خورشید درونت...
همه تفالات و پذیرایی که تمام شد؛نوبت انار خوران مراسم شد!...محرم بود و دل و دماغ یلدایی در کار نبود ولی شور ایرانی جمع همچنان می درخشید در مجلس... ب
عد از انار خوران حاجی گفت: می خواهم برای موسوی بر قرآن تفال بزنم!من تفال بر قرآن را قبول دارم.تفال بر حافظ محترم است ولی...
جمع روی تفال های حاجی ایمان داشت!...رفت وضو گرفت...چند نفر از جمع رفتند وضو گرفتند...با اینکه موقع تفال بر حافظ وضو داشتم ولی باز وضو گرفتم(فال حافظ کیفش به دستی گرفتن و کتاب قدیمی حافظ پدر است ولی فال که گرفته می شد من روی کامپیوتر خانه از روی نرم افزار دیوان حافظ شعر را با صدای موسوی گرمارودی می گذاشتم تا جمع بشنود)...ده دقیقه ای انگار هر کس با خودش بود!بعد که حاجی آمد!قرآن قدیمی خودش را آورده بود!روی صندلی نشست...دل در دل کسی نبود...از راه اکنون موسوی و خود موسوی و بعد موسوی و...خلاصه...
هیجان ِنیت ِجمعی نگذاشت...گفتم:یک لحظه!نیت چه بکنیم؟کدام یک؟خود موسوی ؟راه امروز موسوی؟آینده ی موسوی ؟....چی؟...
این قدر جمع مشغول نیت بود که اشاره دست مادر فهمیدم که همه با هم... جمع هم فراجناحی ای بود برای خودش!

حاجی انگار در جمع نبود...کتاب را بین دستانش گرفته بود و سرش پائین...نفسمان بند آمده بود...با خودم می گفتم اگر...این که شوخی نیست...ممکن است که...سعی کردم هرچه خدا می داند و هست و می خواهد ما بدانیم؛چه دلخواه من و چه ضد آن و چه...سعی کردم چشمهایم را ببندم و نیتم را با جمع یکسان کنم!
کتاب باز شد
...
همه چشمها به دستش بود...طوری باز کرد که خودش می دید...کتاب سبز قرآن بین انگشتانش بود...سرک کشیدم...داشتم می مردم از هیجان!چه بود؟...سرش را بالا گرفت...کتاب را با حفظ جای انگشتان بین دستهایش نگه داشت...جمع با حرکات او حرکت می کرد..گویی سر و گردن همه بالا می آید و پائین می رود و...کسی نگفت بخواند؛گفت؟...لختی درنگ کرد..دوباره آن کتاب خدا را باز کرد و تلاوت آغاز شد :
فتوکل علی الله انک علی الحق المبین*
انک لا تسمع الموتی و لا تسمع الصم الدعاء اذا ولوا مدبرین*
و ما انت بهدی العمی عن ضلالتهم ان تسمع الا من یومن بایتنا فهم مسلمون*

...
(79.80.81 نمل)
پس بر خدا توکل کن!و کار به او واگذار و بدان که تو قطعا بر حقی آشکار قرار داری
آری!کارشان را به خودشان وا گذار؛زیرا آنان مردگانند و تو نمی توانی سخن خود را به مردگان بشنوانی و آنان را هدایت کنی .آنان کرانی هستند که تو از شنواندن و رساندن دعوتت به آنان ناتوانی ....
اینان کورند وبه بیراهه می روند و تو نمی توانی کوران را را بنمایی و آنان را از گمراهی باز داری تو فقط می توانی سخنت را به کسانی بشنوانی و آنان را هدایت کنی که بیندیشند و تصدیق کنند.اینانند که در برابر ما تسلیم می شوند و ایمان می آورند ...
...
بعد از تلاوت آیات..حرفی نبود برای جمع...
مادر شکر ایزد می کرد و من بر راهم استوارتر شدم...
قرار دادن این پست با این اوضاع تنها اصرار مادر بود!تفسیرش با اهلش...جار و جدل ندارم !انچه دستور مادر بود بر شرح اوضاع با خلوص نیت نوشتم!


بمب گوگلی غزه