۱۳۸۸ دی ۵, شنبه

"کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا"یمان شد

اگر نمی رفت وقایع این تاسوعا و اگر به چشم نمی دیدم ...شاید این پست شکل نمی گرفت!
نقلی به کلام اماممان(س)در سال 56 و 57 و ماه محرم بزنیم :

من خوف این را دارم که شما ملت بزرگ ایران، که برای خدا قیام کردید و برای خدا جوانهایتان را دادید و برای خدا زحمات طاقت فرسا کشیدید و همه چیزتان را فدای اسلام کردید، با این جریانی که به نظر می آید که دارد پیش می رود، یک وقتی متوجه بشوید که _ خدای نخواسته _ با انعزال این مردم، اینهایی که خدمتگزار هستند، یک حکومت قلدری با اسم اسلام، با اسم جمهوری اسلامی، با اسم خدمتگزار به اسلام بیاید و همه ی زحمتهای شما و خونهایی [را] که دادید، هدر ببرد.»

صحیفه امام، جلد 15 ص ص366

آن روزی که شما احساس کردید که می خواهید فشار به مردم بیاورید، بدانید که دیکتاتور دارید می شوید. بدانید که معلوم می شود مردم از شما رو برگردانده اند

صحیفه امام، جلد 18، ص
79

"باید از اواخر عمر این‌ دیکتاتورها بترسیم. اواخر عمرشان‌ دیوانه‌ می‌شوند آقا محمدخان‌ قاجار هم‌ دیوانه‌ شد آن‌ آخر عمرش، نادر شاه‌ هم‌ دیوانه‌ شد آن‌ آخر عمرش”
در جستجوی‌ راه‌ از کلام‌ امام، دفتر شانزدهم، ص‌ 245

حضرت سیدالشهدا – سلام الله علیه – به همه آموخت که
در مقابل ظلم ، در مقابل ستم ، در مقابل حکومت جائر چه باید کرد. با اینکه از اول می دانست که در این راه که می رود، راهی است که باید همه اصحاب خودش و خانواده خودش را فدا کند و این عزیزان اسلام را برای اسلام قربانی کند، لکن عاقبتش را هم می دانست . اگر نبود این نهضت ؛ نهضت حسین – علیه السلام – یزید و اتباع یزید اسلام را وارونه به مردم نشان می دادند. و از اول ، اینها اعتقاد به اسلام نداشتند و نسبت به اولیای اسلام حقد و حسدداشتند.

آن روزی هم که حضرت سیدالشهدا رامظلوم شهید کردند، بعضی از اشخاصی که بودند،
او را به اسم خارجی و اینکه درحکومت حق وقت !!!! قیام کرده است ، اینطور معرفی کردند. لکن نور خدا می درخشد وخواهد درخشید و عالم را خواهد از نور پر کرد.
آنها به ما فهماندند که در مقابل جائر، در مقابل حکومت جور، نباید زنها بترسند ونباید مردها بترسند. در مقابل یزید، حضرت زینب – سلام الله علیها – ایستاد و آن را همچوتحقیر کرد که بنی امیه در عمرشان همچو تحقیری نشنیده بودند، و صحبتهایی که در بین راه و در کوفه و در شام و اینها کردند و منبری که حضرت سجاد – سلام الله علیه – رفت وواضح کرد به اینکه قضیه ، قضیه مقابله غیر حق با حق نیست ؛ یعنی ، ما را بد معرفی کرده اند؛ سیدالشهدا را می خواستند معرفی کنند که یک آدمی است که در مقابل حکومت حق وقت !!!؛ خلیفه رسول الله!!! ایستاده است . حضرت سجاد این مطلب را در حضورجمع فاش کرد و حضرت زینب هم .
باید تسلیم شد؟ باید تخفیف درمجاهده قائل شد؟ یا باید همانطوری که زینب – سلام الله علیها – در دنباله آن مصیبت بزرگی که تصغر عنده المصائب ، ایستاد و در مقابل کفر و در مقابل زندقه صحبت کرد و هرجا موقع شد، مطلب را بیان کرد و حضرت علی بن الحسین – سلام الله علیه – با آن حال نقاهت ، آنطوری که شایسته است تبلیغ کرد.
این ملت خسته نمی شود. این ملت اینطور نیست که بگوید حالا که نرسیدیم به آن ، پس برویم سراغ کارمان . این ملت می بیند رسیده به آن . الان موج این نهضت شما و انقلاب شما، در عالم این موج رفته است ، در همه جای دنیا این موج پیروزی شما سایه افکن است
حالا که اینهمه جوان داده است و اینهمه خون داده است و اینهمه عزیزان را از دست داده است ، حالادیگر نمی آید بگوید که خیر، حالا همه ما را کشتید، دست شما درد نکند، بسم الله ! ما تاآخرین وقت و تا آخرین نفس ایستاده ایم و ملت ایستاده است و بحمدالله ، با قدرت داردپیش می رود.

شما قدرت نمایی در دنیا کردید. غافل از این قدرت نمایی نباشید.
سخنرانی 25 مهر 61 امام خمینی برای ماه محرم

...
هیچ از اسلام نمی دانید و لافی بیش نمی زنید.حتی به قدر عرب جاهلیت هم حرمت ماه حرام نگه نمی دارید .رجب که به گلوله بستید و محرم کردید...محرم را که عاشورا کردید؛با عاشورا چه می کنید؟
به قول او حیف اُف که بر شما باد!:)

دار الزهرای شب عاشورا


از حسینیه دار الزهرا(س) می آیم.50 موتور سوار و 6 ماشین ون یگان ویژه ریختن در کوچه پس کوچه های تنگ دار الزهرا(س) و پس از نمایش اقتدار خود با چوب پرچم و بلندگو و دوربین حرفه ای صدا و سیمایشان و رقص پرچمهایشان با نشان دادن گازهای فلفل و اشک آور به مردم خواستار تردد وپراکندگی مردم شدند! و مردم هم امده بودند برای عزاداری ؛نرفتند!دخترکی کنار من می گفت!از جماران می آیم آنجارا هم که زدید و بردید.اارشاد را هم که بستید این جا هم این جور.مردم کجا عزاداری کنند حتما باید بیایند مهدیه شما؟!این قدر صادقانه لحنش بود که خنده ام گرفته بود!...ساعت 7 مراسم بود قاعدتا ولی تا 8 شوی مسخره بسیجیان موتور سوار بود!بینشان رفتم در حالیکه شعار می دادند و خیر سرشان روضه می خواندند که "مکن ای صبح طلوع"عده ایشان قهقه می زدند!و گل می گفتند و گل می نشفتند گویا!یک عده هم عربده می زدند.اوایل 60-70 نفر بودند ..بنده خدا مجبور بود عربده بزند تا صدایش بپیچد با آن بلند گو...بعد زیادتر شدند.6 ماشین گارد هم امد.موتورهاشان از میدان بهشتی به رو بهروی دارالزهرا آورندند؛یکی از پسرها جمعشان گفت:بزنیم شیشه هاشو بشکونیم!؟چوب پرچمشو درآورد گفت:می زنیم لهشون می کنیم...برنگشتم سمتش!فرقی با کوفیان و لشگر یزدید ندارند که چه سود در چهره ای که بی شرفی می بارد نگاهی!!؟مردم به کنارها ایستادند.سر خیابان هشترودی ماشین پلیس عمود ایستاده بود بر کوچه که ماشین نیاید!مردم پراکنده می آمدند!...روبه روی دار الزهرا را پر کردند...دست آخر ..پُر پُر حساب کنی...200 نفر بودند تا 6 ماشین پر گارد و یگان ویژه و مسلح!
دختر شروع به فیلم گرفتن از همین وحشی ها بود که داشتند قهقه می زدند و ان ور تر عده ای دیگر از وحشی ها سینه می زدند و گه گه جایشان را عوض می کردند.می آمدند دور آتش گرم می شدند ؛برایشان چایی می آوردند و...عده ای هم مشغول تدارکات امنیتی و فیلم برداری از چهره مردم و تهدید و ارعاب بودند!که مردی دقیقا توی صورت...توی صورت که می گویم با آن شدتی که آمد نمی دانم خورد...نخورد..چه شد!؟..آمد و گفت:خانم فیلم نگیر...خانم فیلم نگیر..دخترک ترسید بنده خدا!بغل دستی اش گفت:جرم است؟اگر هست...نیروهای خودتان هم می گیرند!..مرد زد و در رفت!
کنار ایستاده بودم و نگاهشان می کردم!این قدر نیروهایشان ته کشیده بود که بی آنکه بخواهم به دنبال فردی باشم و بر چهره نامحرمان خیره...حفظ حرمتشان کردم ...به اسم کوچک و اول فامیلی صدا کردم!(مثل اینکه بگویم :خانم سما میم)بغل دستی اش داد زد(با اسم کوچک و فامیلی کامل)که با تو کار دارند!!خنده ام گرفت... پسری مشکوک شد...آمد روی لب جوی ایستاد طوری که مثلا بشنود حرفهایم را...یکی زد بهم و گفت:دارد تو را می پاید؟برگشتم سمتش..نگاهش کردم....چقدر آشناست این چهره خدا!!فقط اسمش را نمی دانم..بارها دیده ام تو را...ابایی نداشتم..رفتم روی لبه جوی..آن طرف..درست موازی آن فرد که زحمتی برای شنیدن نکشد...خجالت کشید ..امد پائین!
ادامه خیابان حسینیه را که بروی بن بست است..یک دسته رو به روی دار الزهرا شکل دادند و دسته ای آن سر کوچه..دسته ای این سر کوچه ..هر کدام 30-35 نفر آدم و ما بقی بین کوچه و بالای کوچه و سر میدان و گارد و...
دسته سر کوچه کیوان رفت طرف بن بست! که مثلا حالت دسته پیدا کند و سینه بزند!خنده ام گرفت!..به یکی از وحشی ها گفتم:بچه کجائید؟..تهرانی نیستید؛نه؟جواب نداد...ولی در نگاهش جواب گرفتم!...دست بردم سمت کوچه که بن بست..ببین...سواد نمی خواهد..چشم می خواهد...دید!به آن کسی که رفته بود بالا کول دیگری و بلند گو دستش بود گفت:بن بست...بیا این ور!...باز اشاره کرد به کوچه ای دیگر...تاسف خوردم...عمیقا!...چشمهایم را بستم و گفتم:نقشه خیابانها را فرمانده تان نداده؟کی آموزش دیدید برای نمایش امروز؟چشمهایم همچنان بسته بود...با خودم گفتم شاید از فوت منتظری آمده اند تهران و قم؛مانده اند؟((چه می کنید که عمالی و مزدوری چنینتان می کند آخر؟))...باز کردم... اشاره کردم؛آنهم بسته است!
کنار ایستاده بودم و شعارهایشان را و نگاه هایشان را می نگریستم!
برایم فرقی نمی کرد که پشت و کنارم گارد ایستاده...آرام ایستادم...رو به رو یم هم آنها...گاه لبخندی تلخ از آنچه که می کنند می زدم که صد حیف !..گاردی پشت سرم گفت :سینه زنی ات را بکن.عزاداری ات را بکن..مرگ بر ضد ولایت فقیه چیه میگی؟..او هم آرام می گفت!...
مردی جوان از همان بسیجی ها..از بین این همه مردم آمد طرفم گفت : ببخشید خانم!مال همین محل اید؟
گفتم:نخیر!
گفت:می دانید قبله کدام طرف است ؟
خنده ام گرفت...از چه ساعتی با اتوبوس اماده باش ِ زدن مردم بوده ای که وقت نماز نداشته ای تا 8 شب ؟...قبله را نشانش دادم!
خانمی چادری دستم را گرفت؛گفت:نماز اینها صحیح است؟مردم را می زنند؛با خون وضو می گیرند؛سمت قبله نشانش می دهی؟
حق داشت...راست می گفت... دست روی دست آن خانم مسن و چادری گذاشتم...گفتم:یزید و معاویه و مامون و هارون هم نماز می خواندند!بگذار بخوانند!...خانمی دیگر خندید و گفت:بذار بخونن...ی بار لااقل قبله رو درست بگیرن بخونن!..خنده ام گرفت!خوشحال بودم که بازی با شعار دین و حرمتهای اسلام؛مردم را از دین گریزان نکرده و نمی کند!
شالش را پهن کرد تا بخواند...پسری جوان اسمش را صدا کرد...(فقط در مقایسه حد ریش و محاسنشان مانده بودم...اندازه کل خاندان ملاعمر که نمی گذارند.وهن اسلام است به خدا...بگذریم)گفت 45 درجه اش کن...(منظور که حرف من نباشد و حرف خودش نباشد و...)به قیافه ی فرد نماز گزار نگاه کردم...کج نکرد قبله اش را...
یک وحشی دیگر کنار خواهر ایستاده بود برای اینکه بفهمد چه می گوید خواهر و او هم که چیزی نگفته بود... طوری که من و خواهر بشنویم گفت: وای!چرا نمی ذارید مردم عزاداری شونو بکنن...این حرکات چیه انجام می دید(با لحنی که معلوم بود مسخره آمیز است)خواهر هیچی نگفت!..آرام به کنار من آمد و گفت :از آن موقع چشمم بهش است؛با آنهاست...با چشم اشاره کردیم که فهمیدم!این حرکات ما تمام نشده بود که بی سیم زیر پیرهنش صدا کرد..خواهرم گفت:آقا موبایلتون زنگ می خوره..فرمانده تون کارتون داره!...این قدر هول شد که افتاد از دستش موقع بیرون آوردن!
...درگیری بود...ما آمدیم...فردا صبح نذریمان با شهادتمان نباشد :دی
موقع سوار شدن دیدم یه وحشی رفته بالا درخت و دیگری دارد شاخه ها و تنه نهالان را می شکند برای درست کردن آتشی برای گرم کردن خود!نگاهش کردم...کسی که اویزان شده به شاخه درخت تا بکندش گفت :"سامانه 137 هستیم!"خنده ام گرفته بود ولی نخندیدم!وقتی آقای بالاسرتان دروغ می گوید..تو هم بگو!...بعد دوستش گفت:"می خواهیم شاخه ها را هرس کنیم!کاری نمی کنیم!"نمی دانم چرا فکر می کرد باید توضیح دهد دارد چه غلطی می کند به من!خواهرم گفت:شما ریشه مردم و شاخه های انقلاب را خشک نکن!می خواهی درخت هرس بکنی؛بکن!...ماند...رفتیم
آقای مقدم دیشب خوب حرف زده بودند گویا و حکومت یزید را توصیف کرده بودند که این نقل تاریخ به تیریش قبای آقایان خورده بود ظاهرا!امشب قرار بر سخنرانی آقای انصاری بود...بعد از درگیری چه شد...نمی دانم
ادعای توهین به عکس امام که بر همگان واضح است مسببینش را دارید و خاک جماران به توبره می کشید؟بمب در حرم امام می گذارید؟حاشا که از دین به قول مالک اشتر تنها قل قل کلمات عربی اش را بلدید!..بگذریم
...
بعد از نوشتار:
نبودم. و نماندم ولی خبر آمدن میر حسین را داده بودند.این را از زبان یک وحشی شنیدم که می گفت:7.5 در دار الزهرا را باز می کنند و دیگری می گفت:موسوی اومد..آماده باشید...کلا وضعی بود..ما خبر ها را از بین حرفهای خودشان می شنیدیم !
من نماندم..ولی گویا به هادی غفاری حمله ور شدند و شیشه های اتومبیل او را شکستند این سگان ی که حمله وحشیانه و هار بودن خود را به پای اسلام و و لایت وچه ارزشهایی که نمی گذارند!!!! و سر همسر او را مجروح کردند!خانم شهید همت در مسجد سید کم بود که چند باره مثل سگ پریدید و زدید؛این عزیزان هم اضافه شدند!؟
اوایل موتور سواران بودند..بعد اتوبوس ها آمدند...دم رفتن و بازگشت ما ؛6 ماشین ون پر از گاردی و یگان ویژه به علاوه 3 اتوبوس(با آرم نزاجا و دولتی آنهم) و 50 موتور سوار دو نفره چه قدر می شود؟همان قدر بودند...گویا هر چه زمان گذشته..زیادتر شده...
خبر دار الزهرا(س)

..و اما فردا
امروز و امشب که روی شاه ملعون را سفید کردید تا فردا...تا فردا شاید روی یزید را هم سفید کنید!

۱۳۸۸ دی ۴, جمعه

تفال بی نظیر قرآن و فال زیبای حافظ برای موسوی در شب یلدا و پرده هایی دیگر


پرده اول :
از نبودن 2 هفته ایم نپرسید که نه مجال گفتن است و نه...دعاگویتان بودیم !
پرده دوم :
نبودم که رحلت مرجع عالیقدر جهان تشیع حضرت آیت الله العظمی منتظری را به پیروان و مقلدین و شاگردان و مریدان ایشان تسلیت عرض کنم.تسلیت دیر هنگام مرا پذیرا باشید .تشیع فقیه عالیقدری را از دست داد...در سوگ از دست دادن استاد مسلم فقه نشستیم !خدا ایشان را غرق در رحمت بفرماید.چند تن از مریدان ایشان را در نت می شناسم.تسلیت ویژه خود را نثارشان می کنم:سید امیر (مجنون به جا مانده) ؛ آقای محمد مهدی سامع؛ مریم خانوم ؛آقا پویا و مهاجرو...
پرده سوم :
عزاداری هایتان مورد قبول حضرت حق؛انشاءلله از پیروان راستین آن حضرت باشیم و زینبی زندگی کنیم و نه چون برگشتگان از کربلا ونه چون کوفیان و یا...
و اما پرده چهارم به سفارش مادر این پست نوشته شد هر چند دیر :
شب یلدای ما نیم ِشور و ذوقش به فال حافظش برای تک تک افراد و میهمانان است و اگر موضوعی باشد و ... (نه همیشه و گه گه ..چه شود که...) بر قرآن تفالی می شود.
مثل هر سال برای تک تک افراد حافظ خوانده می شد و شوخی و گاه تشویق و ذوق و تیکه و... برای اشعار!
برای همه افراد بر حافظ تفال زدیم!مادر گفت :باز بگیر...جمع گفتند که گرفتید یک بار و... اصرار ایشان و همراه شدن جمع باعث شد فالی دیگر زده شود .
مادر نیت کرد
حافظ که باز شد ...خواست بخواند...مادر گفت برای آقای موسوی نیت کردم..کل جمع جا خورد...نزدیک بود فرد ببندد کتاب را... شور و هیجان جمع و ولوله ای که شد بود همراه با خنده و ذوق برای شنیدن تفال بر حافظ به او جرئت داد تا بخواند فال را :
گوهر مخزن اسرار همان است که بود
حُقه مهر بدان مهر و نشان است که بود
عاشقان زمره ارباب امانت باشند
لاجرم چشم گهربار همان است که بود
از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح
بوی زلف تو همان مونس جان است که بود
طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید
همچنان در عمل معدن و کان است که بود
کشته غمزه خود را به زیارت دریاب
زانکه بیچاره همان دل نگران است که بود
رنگ خون دل ما را که نهان می داری
همچنان در لب لعل تو عیان است که بود
زلف هندوی تو گفتم که دگر ره نزند
سالها رفت ؛بدان سیرت و سان است که بود
حافظا باز نما قصه خونابه چشم
که برین چشمه همان آب روان است که بود

سر هر بیتش کل جمعیت ولوله بود..سر سه بیت از غزل کل جمعیت هیاهو شد(که پر رنگتر است ).
می دانم که هنوز همان یار امامی که پشتت ایستاد تا بمانی در برابر مخالفینت!...همان سیرت و سانی با همان خورشید درونت...
همه تفالات و پذیرایی که تمام شد؛نوبت انار خوران مراسم شد!...محرم بود و دل و دماغ یلدایی در کار نبود ولی شور ایرانی جمع همچنان می درخشید در مجلس... ب
عد از انار خوران حاجی گفت: می خواهم برای موسوی بر قرآن تفال بزنم!من تفال بر قرآن را قبول دارم.تفال بر حافظ محترم است ولی...
جمع روی تفال های حاجی ایمان داشت!...رفت وضو گرفت...چند نفر از جمع رفتند وضو گرفتند...با اینکه موقع تفال بر حافظ وضو داشتم ولی باز وضو گرفتم(فال حافظ کیفش به دستی گرفتن و کتاب قدیمی حافظ پدر است ولی فال که گرفته می شد من روی کامپیوتر خانه از روی نرم افزار دیوان حافظ شعر را با صدای موسوی گرمارودی می گذاشتم تا جمع بشنود)...ده دقیقه ای انگار هر کس با خودش بود!بعد که حاجی آمد!قرآن قدیمی خودش را آورده بود!روی صندلی نشست...دل در دل کسی نبود...از راه اکنون موسوی و خود موسوی و بعد موسوی و...خلاصه...
هیجان ِنیت ِجمعی نگذاشت...گفتم:یک لحظه!نیت چه بکنیم؟کدام یک؟خود موسوی ؟راه امروز موسوی؟آینده ی موسوی ؟....چی؟...
این قدر جمع مشغول نیت بود که اشاره دست مادر فهمیدم که همه با هم... جمع هم فراجناحی ای بود برای خودش!

حاجی انگار در جمع نبود...کتاب را بین دستانش گرفته بود و سرش پائین...نفسمان بند آمده بود...با خودم می گفتم اگر...این که شوخی نیست...ممکن است که...سعی کردم هرچه خدا می داند و هست و می خواهد ما بدانیم؛چه دلخواه من و چه ضد آن و چه...سعی کردم چشمهایم را ببندم و نیتم را با جمع یکسان کنم!
کتاب باز شد
...
همه چشمها به دستش بود...طوری باز کرد که خودش می دید...کتاب سبز قرآن بین انگشتانش بود...سرک کشیدم...داشتم می مردم از هیجان!چه بود؟...سرش را بالا گرفت...کتاب را با حفظ جای انگشتان بین دستهایش نگه داشت...جمع با حرکات او حرکت می کرد..گویی سر و گردن همه بالا می آید و پائین می رود و...کسی نگفت بخواند؛گفت؟...لختی درنگ کرد..دوباره آن کتاب خدا را باز کرد و تلاوت آغاز شد :
فتوکل علی الله انک علی الحق المبین*
انک لا تسمع الموتی و لا تسمع الصم الدعاء اذا ولوا مدبرین*
و ما انت بهدی العمی عن ضلالتهم ان تسمع الا من یومن بایتنا فهم مسلمون*

...
(79.80.81 نمل)
پس بر خدا توکل کن!و کار به او واگذار و بدان که تو قطعا بر حقی آشکار قرار داری
آری!کارشان را به خودشان وا گذار؛زیرا آنان مردگانند و تو نمی توانی سخن خود را به مردگان بشنوانی و آنان را هدایت کنی .آنان کرانی هستند که تو از شنواندن و رساندن دعوتت به آنان ناتوانی ....
اینان کورند وبه بیراهه می روند و تو نمی توانی کوران را را بنمایی و آنان را از گمراهی باز داری تو فقط می توانی سخنت را به کسانی بشنوانی و آنان را هدایت کنی که بیندیشند و تصدیق کنند.اینانند که در برابر ما تسلیم می شوند و ایمان می آورند ...
...
بعد از تلاوت آیات..حرفی نبود برای جمع...
مادر شکر ایزد می کرد و من بر راهم استوارتر شدم...
قرار دادن این پست با این اوضاع تنها اصرار مادر بود!تفسیرش با اهلش...جار و جدل ندارم !انچه دستور مادر بود بر شرح اوضاع با خلوص نیت نوشتم!


۱۳۸۸ آذر ۱۷, سه‌شنبه

17آذر در دانشگاه شهید بهشتی چه گذشت ؟(تکمیل شده)

از وقایع روز دانشجو و انچه که این دانشگاه پس از سالها به خود دیده بود کمابیش مطلعند دوستان!دانشگاهی که حتی انقلاب اسلامی نتوانست ان را به صحنه تظاهرات و راهپیمایی و...به مانند سایر دانشگاه های اصلی تهران بکشد؛این روزها در آن واحد هم تولدی دوباره یافت!هم رشد کرد و به بلوغ رسید و اکنون در عنفوان جوانی یک تحول است!
(وقتی جز نوادر سوابق انقلابی دکتر ولایتی حرکت چند نفره در دانشگاه ملی سابق در زمان شاه ملعون ؛موقعی که دانشجو این دانشگاه بوده اند ؛است{البته ایشان این را رسما جز سابقه مبارزاتیشان می دانند} خود بخوان که چه بوده این دانشگاه !
البته ناگفته نماند پرت بودن و دور بودن این دانشگاه از فضای رفت و امدی بین شهری و در چشم نبودن به هنگام هر گونه درگیری و از لحاظ جغرافیایی(از ضلع غربی که پرتگاه و کوه است.از ضلع شرقی بلوار و... که پرنده پر نمی زند و رفت و امد مردمی ای نیست.از شمال که هر چه ساخته شده مال خود دانشگاه است و خوابگاه ها ؛از جنوب که دار الزهرا و سالن اجلاس سران و بعد در ادامه چندین سفارت خانه و...) در موقعیت خطرناک بودن بر همه این امور افزوده میشده(ناگفته نماند که در اوج بگیر و ببندهای سالهای 78 و... این دانشجویان دانشگاه شهید بهشتی بودند که تحصن و تجمع های جلوی اوین را برقرار می کردند اما در داخل دانشگاه هیچ جو سیاسی و...نبوده از ابتدایی که ملی بود تا حالا که شهید بهشتی شده)و صد البته فضای آرام و رمانتیک و سبز و وسعت دانشگاه و هوای پاک و...نیز بر جو آرام؛محیطی علمی و تحقیقاتی و به دور از هرگونه تشنجی می افزوده تا این روزهای سخت و ناگوار که بر هر مسلمانی سخت می گذرد چه برسد به قشر فرهنگی و علمی و فرهیخته مسلمان جامعه
و خلاصه تحولی عظیم در جو این دانشگاه به وجود امد که اصلا نفهمیدیم چگونه و چه طوری و چی شد اصلا ؟!
البته نا گفته نماند فارغ التحصیل این دانشگاه (مهندس موسوی؛دکتر شریعتی؛دکتر میردامادی و...) و احوالات این روزهایشان بی تاثیر در این تحول شگفت نبودند!
و خلاصه ان شد که دانشگاه ما رنگ چماق بدستان را رسما و علنا دید امروز...سه شنبه 17 آذر یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت(برای ثبت در تاریخ)
عده ای لباس شخصی از بیرون از دانشگاه با هماهنگی حراست دانشگاه از اتوبوس های خود پیاده شده و وارد خیابان دانشگاه می شوند
بنا بر گزارشات 2 اتوبوس بوده اند!
{{اخه برادر من!خواهر من!هرکی!میخوای کار کنی این قدرها نیاز نیست تابلو باشی؟به این آسانی آبروی بسیج و نظام را نبر!کمی پیچیده و مشکلتر کن لااقل که وقتی سراغ اتوبوسهای پارک شده می روی بگویند از کرمان و بومهن و...آورده اند!اصلا صیغه اتوبوس کشی جمعیت اوردن ..هیچی...خوبه.کی گفته بده.راحتی مردمه...وظیفه است.امکانات داریم؛استفاده شو می بریم؛خیلی خوبه اگر قرار است این امکانات در اخیتار مردم باشد پس در اختیار همه مردم باشد}}
بگذریم!
حدود 100 نفر از بیرون وارد دانشگاه شدند!بسیجیان دانشگاه به آنان پیوستند!عده ای از اساتید کرسی حقوق بشر!!!!!!دانشگاه وتنی چند از اساتید معمم به جمعیت انان پیوستند ؛بنابر گزارشات تمامی مسئولین دانشگاه آنان را همراهی می کردند از رئیس دانشگاه تا رئوسای دانشکده ها تا تمامی کارمندان و تمامی حراستیان و... نماز را در میدان اصلی دانشگاه با فرشهای پهن شده خواندند!به روایت شاهدان شکسته نماز خواندن عده ای جای تعجب و سوال بود که با مثبت اندیشی می شود گفت قضای نماز صبحش یا... بوده ؛سپس شروع به راهپیمایی از میدان اصلی دانشگاه به سمت دانشکده حقوق(نمی دانمم چرا بلافاصله حقوق؛نوک کوه!؟..خوش آب و هوا تر است؟:دی کمترین فاصله از میدان اصلی دانشگاه تا یک دانشکده را دارد ...به هر حال...)رفتند و شروع به شعار دهی کردند.در ابتدای امر چون همیشه میدان اصلی دانشگاه ما برای مسابقات ورزشی یا فرهنگی و.. از این جور مراسم ها که عده ای بیایند از بیرون با بار و پرچم و... عادی است برای دانشجویان توجهی را چندان جلب نکرد؛ ضمن انکه دانشگاه در روز سه شنبه نسبت به دوشنبه از دانشجویان کمتری -به دلیل واحد گیری و ارائه دروس- برخوردار است؛اما سردادن شعار ها و مستقر شدن دوربینهای حرفه ای چیز دیگری بود...چند دقیقه ای گذشت تا دانشجویان خود جوش و بدون هیچ هماهنگی در مقابل آن جمعیت گرد امدند(فیلمی که صدا و سیما پخش کرد زیر یک دقیقه بود...با دوربین حرفه ای ) که همین جمعیت خود جوش دو برابر جمعیت آورده شده به دانشگاه بوده!در حالیکه طی گزارشات جمعیت آورده شده به دانشگاه و بسیجیان و مسئولین و... به 150 نفر می رسید !و جمعیت دانشجویان که با هیچ برنامه ای برای راهپیمایی نبوده و تنها به خاطر توهین ها و شعارها و تحریک های انجام شده آمده بودند و جمع شده بودند به 350 نفر می رسیده!عده ای هم گفته اند جمعیتها 200 به 300نفر بوده!
کم هم نیاورده استفاده بهینه کردند از چوبهای پرچم!برای زدن!
زورشان هم در مشت و پاهاشان خشکیده بود ؛ تقویتش کردند
از بسیج کارکنان نیز دیده می شد در جمعیت گویا!
بنابر گزارشات در درگیرهای انجام شده اساتید!!دانشگاه دخالت کرده و جدا کرده اند و نگذاشته اند بیشتر از این ضرب و شتم ها ادامه یابد!(از این حرکت اساتید خیلی خوشم امد؛حالت پدرانه رفتار کردن بین دانشجوها و جلوگیری از زد و خورد و... :دی )
جمیعشان را به مقابل سلف مرکزی و دانشکده مدیریت و حسابداری برده و شعارهای "موسوی کم اورده" ؛ "مرگ بر ضد ولایت فقیه"؛"مرگ بر منافق" ؛" دانشجو حیا کن...موسوی رو رها کن "؛" موسوی,اوباما..پیوندتان مبارک" ؛"موسوی؛اسرائیل..پیوندتان مبارک"و... پرداختند(جالب انکه گویا شعار اتحاد نیز سر داده شد؛از کی تا حالا با ضرب و شتم ؛ اتحاد را حالی دانشجو می کنند؟){{بنا بر فیلمهای گرفته شده توسط دانشجویان گویا جمعیت شعار "اتحاد؛اتحاد...عامل ننگ و فساد"!!!!!!! را سر می دادند که تا کنون هر چه تلاش کردم نتوانسته ام بفهمم یعنی چی؟و یا درست شنیده نمی شود ؟ درست خوانده می شود؟ یا...؟به هر حال این شعار را در حاشیه می نویسم}}
شعار دهی از مقابل هم سر گرفت "مرگ بر دیکتاتور"؛"الله اکبر"؛"توپ؛تانک؛بسیجی دیگر اثر ندارد"؛"یا حسین..میر حسین "؛"دانشجو می میرد...ذلت نمی پذیرد"؛"دولت کودتا...استعفا؛استعفا"؛ و خواندن سرود یار دبستانی و..پرداختند.
این شعار دهی متقابل موجب تشنج در دانشگاه شده
هیچ دانشجویی تا کنون بازداشت نشده!
دانشجویان در مقابل دانشکده حقوق و در مقابل هم دو طرف به شعار دهی پرداختند!سپس هر دو جمعیت مسیرهای اصلی دانشگاه را طی کرده اند !
این درگیریها تا بعد از ظهر ادامه داشته
ناهارشان داده شد؛اتوبوسهایشان آمد و به دیار خود مسافران برگشتند.
این را فهمیدند که دانشجوی دانشگاه شهید بهشتی جماعت اکثرا ؛عمرا اگر بلد باشد در گیر شود و بزند !با گربه ها و سگهای ولگردی( وگاها در اوج سرما و برف زمستانی به شدت گرسنه) که از کوه می آیند دانشجویان این دانشگاه طرح های مسالمت امیز ریختند ؛چماق به دست که استغفرلله!:دی
این که یکی موی سر پسران را در مشتهایش بگیرد و دیگری از دور جفت پا برود در شکمش صیغه چندم قانون اساسی وحشی گریتان است ؟کلا ها...یعنی...یک نسخه هم به ما بدهید؛لااقل بدانیم !
پلاکادر ها؛پرچم ها؛پوسترها و...ی یکسان در دانشگاه به تعداد فراوان نشانه مردمی بودن این حرکت است یا سازمانی(بهتر است بگوئیم نظامی یا سپاهی وقتی بسیج رسما اعلام می کند)بودن حرکت؟
اکثرا..یعنی قبلا ها پرچم ها با میله ای پلاستیک داده میشد بین مردم!چرا حالا با چوب ِقطر ِفلان داده می شود؟
17آذر چه مناسبتی برای راهپیمایی در داخل دانشگاه دارد ؟!
وقتی مسجد دانشگاه جای دارد به حد آن جماعت(البته قسمت برادران را دقیقا نمی دانم ولی گفته می شود دو برابر قسمت خواهران است) و خالی است ؛در این سرما بیرون نماز خواندن دقیقا نیت الهی و قربی وافر دارد.شک نمی کنم! سردشان شده بندگان خدا !هوای دانشگاه شهید بهشتی واقعا سرد است این روزها...زمین یخ است حتی اگر موکت و فرش پهن باشد .ها؟(اگرچه شخصا این قدر در فضای باز نماز خواندن به جماعت را دوست دارم که حد ندارد...حالا نماز جمعه باشد؛روز قدس باشد یا نماز ظهر عاشورا یا...نمی دانم اگر می بودم می رفتم نماز بخوانم یا نه؟اقتدا نمی کردم به یقین ولی )
بگذریم...
می خواستم از حراست هم تشکر کنم که حتی یک لحظه هم نگذاشت دانشجویان اکلاسهایشان را ول کنند و به شعارهایی که علیه شان داده می شود پاسخ گویند که علم اموزی شعار له و علیه نمی شناسد همی گویا حتی ! و از اینکه مامور حراست دانشکده حقوق درب ها را بست و... نیز تشکر کنم به نوبه خودم .حرکتشان آدم را یاد بابای مدرسه می اندازد!
که وقتی دانشجویان این حرکت را می بینند که دانشجویان مبحصو در دانشکده برای همراهی با دانشجویان بیرون از پنجره رو به خیابان دانشکده شعار می دهند؛ شعار می دهند "آزادی اندیشه...از پنجره نمیشه "
وقتی خودشان اصرار دارند بگویند بسیجی اند که چنین می کنند و چنان.بسیجی اند با لباس و جلیقه"بسیج ناحیه جماران"که در خیابان باتوم به دست مردم را می زند و گاز فلفل و اشک اور دارد و کلت به کمرش هست؛وقتی خوشان اصراری این گونه دارند ما نیز بر اصرارشان احترام گذاشته و از کلمه"بسیجی"و نه "بسیجی نما" و بوق و...اصطلاحاتی دیگر استفاده کردیم.اگرچه اصلا نمی پسندم و وعذاب وجدان دارم وقتی تایپ می کنم "بسیجی"!قرار نیست به خاطر اعمال عده ای؛ارزشی زیر پا گذاشته شود که!
دانشگاه یکی از بهترین و اساسی ترین محل تضارب آرا و بیان عقیده ها و...است.اگر بدون درگیری؛ضرب و شتم؛ خون و خون ریزی این عمل انجام می شد کار زیبایی بود تا بیان شود هر دو طرف(از خود دانشجویان خود دانشگاه و نه حتی دانشگاه های دیگر چه برسد به اتوبوس کشی و...) راهپیمایی کردند و"حرف "های خودشان را زدند و نه یکدیگر را !اصلا ضرب و شتم در فرهنگ دانشجو و دانشگاه جایگاهش کجاست؟
این پست بنابر روایت شاهدان و بنابر فیلمهای منتشر شده در نت نوشته شده اگر باید تصحیح صورت بگیرد و یا اشتباهی نقل شده و یا نیاز به تکمیل دارد و یا پیشنهادی برای نوشتن یک گزارش بی طرفانه هست ؛بنویسید!حتما ..لطفا
این پستها تنها مجموعه ای از نقل و روایات و فیلم هاست !چون خود شخصا شاهد نبوده ام صحیح یا غیر صحیح بودن ان بر عهده خوانندگان است!
لینک های بازتاب خبری دانشگاه ( + و + و..)
فیلمهای 17 آذر دانشگاه( + و + و + و + )(در فیلم دوم یکسری از تقابل شعارها داده می شود وقتی شعارهای "مرگ"متقابل می دهند!)
فیلم از جمعیت متقابل ندارم و گویا شیر نشده در نت که بتوانم در یک جا جمع کنم !یا هنوز شاید لینکش به خوبی منتشر و بالا نیامده!!اگر شده دوستان بدهند فیلم یا لینک را که قرار دهم !غیر از فیلمی که دوربین صدا و سیما گرفته است البته!نقلی از جمعیت های متقابل که کاملتر باشد نیافته ام!سعی شده فیلم ها و روایت یکجا جمع شود!
در آخر
جمله ای از مرجع عالیقدر آیت الله بهجت (ره) :
ما آمده ایم که با زندگی کردن ؛قیمت پیدا کنیم
نه به هر قیمتی زندگی کنیم!
بمب گوگلی غزه