*****
پ.ن که در واقع متن است :
جرقه اش را رند زد !
شاعر این شعر ؟
شاعر این شعر یک اسیر است !شاعرش سعید است ! یا همان عبدالله....نمی دانم چه اش می خوانی؟بخوان "
سعید شریعتی" هیچش یادت نباشد ؛
دندانهای خرد شده اش وقتی بدون قرائت هیچ کیفرخواستی برای قرائت ؛دستان در پهلوهای میز انداخت که یادت هست.نمی ماند این هم در ذهن ات؟ نماند...بگذریم !
آن قدر شور و شعف در جمع افکنده بود خواندن شعرش که
رهبر انگشترش را در آورد و داد !
نگین سلیمان...
وقتی دوره این مورد بود بی اختیار خاطراتی از ذهنم عبور کرد ...
هشت سالگی ... فرزندان شاهد ... حسینیه امام(س) ...از 9 صبح تا 4 عصر ...ناهار خوردن...سینی غذا...سینی غذایمان...شیطنت بچگی...دویدن بی هیچ مانعی در حسینیه ای به آن بزرگی...شاید به چشم بچگی...اما قصری بود برای خودش...بی هیچ واهمه...گفته بودی بگذارند بچگی ام را بکنم...من هم بچگی ام را کردم...همه در های حسینیه را باز گذاشتند و من بین همه درها می دویدم...دقیقا یادم هست محافظان را که وقتی بی واهمه می دویدم یکی از آنها به دیگری چیزی گفت آرام!من که نشنیدم ولی دیگری گفت:نه!بگذار راحت باشد ! و خنده ملایمی به من کرد...اصلا خوشم نیامد از خنده اش...یادم نمی آید دهن کجی کردم یا نه...اهل این حرکات چلف نبودم..ولی یادم است بی محلی کردم که : برو بابا !!چی میگی تو؟!...دستانم را باز می کردم... عمود بر بدنم ...به حالت پرواز و می دویدم...و دائم با خودم ؛ در ذهنم با تمام بچگی ؛موقع دویدنهایم می گفتم؟پس کی تمام می شود این جا ؟چه قدر بزرگ است !!!!...چه قدر ذهن بچگی هایم ابعاد را ...
همین چند روز پیشش جماران بودم !
حاج عیسی پیشم بود و برایم از امام(س) می گفت ... همه اش یادم هست ...تک تک کلمات...حرکات.....مثل یک فیلم...بدون هیچ تاری و کدری... من می گفتم چه قدر اینجا سقفش بلند است ؟اَاَاَاَاَ...دستانم را دور ستونهای آبی رنگ ماتش می انداختم ؛سرم را بالا می گرفتم و می چرخیدم...و حاج عیسی می خندید...به چتر سرمه ای رنگ امام(س){هنوزم هست ؟} می خندیدم..بی هیچ واهمه ای به عزیزان و یادگاران امام(س) گفتم.اینکه شبیه چتر من است... خندید...با شیطنت تمام گفتم...دخترانه است.برگشتم به مادرم که پشتم بود گفتم:مامان چتر امام دختروونه اس و خندیدم..خنده ای کاملا همراه با شیطنت !...در آن فضای غم آلود که مادر حتی از پلکان خانه امام بالا نیامد که زانوانش سست شد...نتوانست...گریست..زار...زار...نشست...و من مبهوط...چادرش را می کشیدم و می گفتم بیا روی مبل امام(س)بنشینیم !!بیــــا دیگه...و بیشتر چادرش را می کشیدم !...بغلم کرد...بالای پله گذاشت.. درب شیشه ای ... هنوز عطر احمدت بود !و حالا حسینیه ای که به نام امامم کرده بودند...اوج نداشت اما وسعت چرا...به آسمان نمی رسید اما تا چشم و قد من می رسید وسعت زمینی گرفته بود...پهن ِ پهن...ازاین وارد می شدم و از آن درب خارج !...تا از خستگی نشستم...کنار دیوار...پشت درب مانده به سکوی محل جلوس...داغ دیویدن...خیس عرق بازی ای کودکانه...که در آن اوج بچگی می فهمید کجاست ؟ ... مثل یک پدر...به چشم داشت آن هنگام!...مثل یک فرزند؟!به چشم داشت این هنگام؟!!!!!!!!!؟ ...شکلاتی که هیچ وقت نخوردمش...و یک بسته که گفتند هدیه است...
دستانم را لای چفیه فرو میبرم...گرم است...گرمتر از دستانم...نگه میدارم...گره اش می کنم در مشتم...مقابل صورتم می گیرم و بویش می کنم...و آن اسکناس مهر شده را مادر دارد هنوز ؟
امروز نماز ...مسجد جامع قلهک...بدون آقا...بدون آیت الله توسلی...دلم می خواست مثل علی(ع)سر بکوبم به ستون !
چه قدر من خاطره دارم خدا !
به اندازه یک عمر در سلول نشستن و دوره کردن هست ؟ به اندازه برگه هایی لای یک کتاب تاریخ...بنویسم رویش ...چند ساله به نظر می آیم؟
می گذارمشان کنار...شاید به درد خورد...
ابتکار تسبیح ندارم!***
نیائید داد و قال کنید و بیوگرافی سعید .ش برایم یادگار بگذارید.در دم بدون خواندن رد می کنم!برای این امر نوشته نشده.گفته باشم !
***
حوصله ندارم
طاقت ماندن هم
حکمم چیست؟بی تجدید نظر...
اذان است...
بامداد شنبه 23 آبانماه یکهزار و سیصد هشتاد و هشت