۱۳۸۸ مرداد ۲۱, چهارشنبه

یاوران خمینی (سلام الله علیه)


این روز ها که دائم مبهوت در عالمیم ! خبر هایی می شنویم که نمی دانیم چرا از شنیدنش نمی میریم!؟!؟ ..حکایت خطبه همام است و جواب علی (ع) به فردی که در آخر خرده می گیرد به مولا(ع)... علی ای حال! باز در کمال ناباوری -که این روز ها کارمان شده- خبر شهادت اسوه آزاده مردان خدا را شنیدیم!... از سیخ شدن مو به تن و در آمدن چشم از حدقه از شوک و ضربان تند قلب و سنگینی بغض در گلو و جاری شدن سیل اشک در نیمه شب و سحر و... که خسته شدیم این روز ها و کار یومیه مان شده( -ظاهرا که لطفی است از جانب خدا و گاها لطفی است از جانب برادران دلاور !-) بگیر تا سر کوفتن به دیوار که : نــــــــــــــــــــــــــــــه!! خدای من!
زندگی نامه این دلاور نوشته شده بار ها (+) و(+) و(+) و مصاحبه هایی خواندنی شده با این عزیز (+) از آخرین پرواز و.... از لحظه آمدنش به میهن پس از 18 سال اسارت (+) از آخرین عکس ها قبل از پرواز (+) و (+) !
هیچ وقت فیلم آمدن و ورود این آزاده پس از هیجده سال دوری را که از تلویزیون پخش می شد فراموشم نمی شود... آن تلفن و خنده و گریه همسر این آزاده مرد ! تصویر یگانه فرزند این عزیز که به عمر اسیری پدرعمر کرده بود و...
چند سالی میهمان این دیارمان ماند و رفت !..این روز ها قلمم کند شده! ( شاید کندش می کنند) این روز ها قلم سخت می چرخد بر صفحه... این روز ها خاطراتم گم است ! این روز ها ارزش انسان ها به اندازه نگفتن هایشان است (؟!)... این روز ها عجب روزهایی است! عجب آخرالزمانی است !این روز های پر از داغ و درد است ... روز های شهید و شهادت !
آخرین باری که این آزاده مرد ایران زمین را دیدم ..دو - سه ماه پیش بود !
در این جلسه (+) بود که به روی سن آمد ...با خودم گفتم : چهره اش به مانند همان لحظه ورودش به ایران نورانی است هنوز !
وقتی که گفت :
"خلبانان در این دوران حماسه‌های زیادی را آفریدند، به ویژه در زمانی که قرار بود کنفرانس غیر متعهد‌ها در بغداد برگزار شود، خلبانان شجاع کشورمان با حماسه آفرینی خود خلاف ادعای صدام را در مورد قدرت بغداد در آن زمان اثبات کردند. زمانی جنگ بود و مسوولان و مردم ایران دست به دست هم دادند و مشکلات را پشت سر گذاشتند، همین مسوولان الان به میدان آمدند تا دست در دست هم ایرانی آباد بسازند. یکی از مسوولان متعهد و سخت کوش دوران دفاع مقدس مهندس موسوی است که آمده است با کمک شما مردم ایرانی آباد قانونمند و عزتمند بسازد "و...
وقتی گفت:مگر غیر از میر حسین موسوی کس دیگری می تواند این ویرانه را آباد سازد؟...سالن تاریک و پر جمعیت از شوق پر شد و نزدیک به انفجار!
ساده به روی سن آمد و ساده رفت ! خیلی آرام و سنگین سخن گفت ! قدش بلند و چهار شانه..دستانش را به اطراف تریبون گذاشت و سخن گفت ... بزرگانی دیگر آمدند...پدر شهید جهان آرا نیز سخن گفت ؛ از مشکلات خرمشهر از اینکه شرمش می آید بگوید در سالروز آزادی خرمشهر به خرمشهریان چه می گذرد از حمایت بی دریغش نسبت به میر حسین!
فرزند شهید ستاری آمد و آن سخنرانی معروف را کرد (+) گفت که به هیچ وجه سیاسی نیست و نبوده... به عنوان یک حامی نبود بلکه به نظرم به عنوان یک نماینده از خانواده شهدا آمده بود گله مندی!..وقتی گفت به خانه شهید همت ریخته اند... اینکه ریخته اند خانه شهید ستاری برای بازرسی ؟!!!؟ که چه بیابند ؟... که بترسانند..مزاحمت..بی شرمی.. وقاحت هم حدی دارد که ظاهرا ندارد !...ماتم زد...خشک شدم... حمله به خانه شهدا !؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!.... از جفاهای دولت نسبت به شهید و شهیدان گفت !...بی هیچ بار سیاسی..واگویه بود !چون لحن کلامش لحن کلام سیاسی یا تبلیغاتی یا..نبود... خیلی آرام بود..شاید هم محزون!..حزنش همه را گرفت !... عرق شرم بر پیشانی ما که نشست ؛ دولتمردان را نمی دانم !...سرم را زیر انداختم ... ناگهان یک خانم با صدای بلند گفت : این آقای نجف زاده کجاست بیاد انشاء خونی کنه برای شهدا و خانواده شون!؟ چند ردیفی برگشتند... حزن نگاه ها اجازه ادامه نمی داد .... جانبازی با همان چفیه آمده بود! به صورت همسرش که نگاه کردم زن جوانی بود ..کمی جا خوردم که این سن همسر و آن صورت شوهر ؟... گمانم از خیره شدنم فهمید... آرام لبخند زد و با تبسمی غمگین گفت : اسیر بودند !... ساکت شدم...ماندم... چه بگویم! ملت دیگر رفته بودند روی صندلی ها پائین هم نمی آمدند! که میر حسینشان را ببینند! و مامورین انتظامات به آرامی جوانان را آرام می کردند که نظم را رعایت کنند و البته همکاری کردند!
اولین بار بود که آقای عبدالجبار کاکایی را از نزدیک می بینم (+) شاعران و هنرمندان دفاع مقدس دیگر هم بودند ! سالن نسبت به جمعیت خیلی کوچک بود..تهویه خوبی هم نداشت ولی کسی شکایتی نمی کرد ! تاریک بود تا سن قشنگ تر باشد ...
بگذریم از این خاطرات !
آن روز عزیز مردان و زنانی بودند در آن جمع (+)که خلبنان لشکری تنها یکی از آنان بود !.... ان قدر زیاد که من مهلت گوش کردن به صحبتهای مجری و بعضا میهمانان را نداشتم... سلام و علیک ها رد و بدل می شد...یادم نمی رود لحظه ای که خواستیم روی صندلی های چیده شده بشینم؛ هنوز نشسته... همسر جانبازی را دیدم که از اسارت نیز یادگاری داشت.... دو ردیف جلوتر نشسته بود... بعد سر چرخاندم...آن یکی آن ور... بعضا سرم را زیر می انداختم تا بتوان به صحبتها نیز گوش کرد!
ان روز سالم بود و تنومند... قوی و سرحال..با نشاط و جوان! امیدوار به آینده ایران ... اگرچه محاسن اش از آنچه که قبلا دیده بودم سفید تر شده بود ! اما... اما چه شد حسین که به این زودی پر کشیدی ؟! ... در این روزهای تنهایی ! جانشین تمام 18 سال بی پدری ...
بعضی ها ( من جمله ح.شریعتمداری و شجونی( با جمله معروفشان که سر تیتر سایتهایی خاص شد که طرفداران موسوی زنانشان بد کاره و مردانشان سگ بازند و...) و امثالهم ) باید از شرم بمیرند ؛ از درد وجدان(اگر باشد) به خود بپیچند از این همه گناه و ریاکاری ؛ فساد و دروغ و جنایت و... که آن روز آن می گفتند و امروز برای حرف آخر دین ؛شهید شهید بر زبان دارند!شرم و ترس از خدا که ندارید... اگر دارید لااقل شرم از این خانواده شهید کنید و از حرفهای زده شده تان بر گردید ! آقایان ! شیعیان علی (ع) عبرت معاویه صفتان دارند ! بتازید همچنان که بد عاقبتی دچارتان می شود!
****

پ.ن:

*) خبر های ترانه موسوی ها و... منتشر شد ! خبر کذب آن در تلویزیون به نمایش در آمد ! رئیس کمیسیون امنیت در مجلس : ادعایی بیش نخواند ! رئیس مجلس اعلام کرد کذب است ! و... این ور می گیره ! اون ور ول می کنه!..اون ور می کشه..این ور ول می کنه و داستان همچنان ادامه دارد! ما هم که این روز ها از شنیدن این خبر ها راهی یمارستان شده و معده مان خونریزی کرده و... روز و شب دعا می کردیم فردی مورد اعتماد ؛ مقامی معتمد د رنزد مردم بیاید بگوید چنین نیست و مدرک ارائه کند! با اینکه نمی دانستیم چرا دوازده روز قبل جناب رئیس قوه قضائیه مثل آدم و با زبان خوش در جواب نامه محرمانه نیامدند در گوش مهدی کروبی بگویند کذب است و جناب آیت الله هاشمی رفسنجانی به آشیخ بگوید: آشیخ ! آسوده بخواب کذب است برادر یا ... مدرک ارائه دهند به کروبی که آبرویش را در طبق اخلاص گذاشته و نامه بدین مضمون داده و اعلام نگرانی و آرزوی تکذیب کرده !؟!..که بعد خود این آ شیخ بیاید بگوید به مردم : ایهاالناس! چرا اراجیف می بافید !؟ این چه حرفی است؟ ننگ بر دامان اسلام نگذارید و آبروی شیعه علی (ع) و حکومت اسلامی آغشته به خون نریزید و... و حتما باید علنی شود! فریاد ها بلند شود ! تا گروه تکذیبیه بیست و سی کوله بر دوش ؛راهی دیار خانه ها شود که : آییی ! بوگو نیس ! جان من بوگوو... و رئیس مجلس قاقا نونوچه اش را بخورد(بخورانندش) و زبان گشاید که ادعا است و... ! همان اول تکذیب می کردید این آشوب ها بر پا نمی شد ! فتنه ها بلند نمی شد ! مدرک ارائه می دادی به آشیخ این کش بازی ها در نمی آمد ! و ما هم سه شب خواب از چشمانمان ربوده نمی شد و معده مان خونریزی نمی کرد از شنیدن این اخبار ! و راهی بیمارستان نمی شدم از شوک ! ...سرمان از سجده شکر بر زمین بود تا از فریاد وا اسلاما ! وا محمدا ! وا حسینا ! چیزی زیر کاسه لیسیده بعضی هاست که چنین نمی کنند ! چیزی است ......... و ما به وعده قران ایمان داریم که : والعاقبة للمتقین !

**) ظاهرا و قانونا نوبت هاشمی بود که به میدان نماز جمعه !- این عمل عبادی - سیاسی به قول حضرت امام (سلام الله علیه)- بیاید ..گفت می آیم... گفتند: می آیند! بعد نوشت :نمی آیم ! گفتند می زنند و می شکند و می بردند و ... بعد ظاهرا قرار شده نوبت آقای ا.خاتمی باشد ! من به دوستان مخصوصا این آقای تقوی که این روز ها ماشاءلله نطقش باز تر شده یک پیشنهاد دارم :

از این به بعد هر وقت (مثل دوره های سابقه که گردشی و نوبتی بود نه چیز دیگر ) نوبت آقای هاشمی شد با هم دیگر یک صدا می گویئم : هـــــــُــــــــــــــــــــپ ! و بازی را ادامه می دهیم ! خیلی هم دقیق می شویم ببینیم چه کسی به جای "هــُـــپ" می گوید "هاشمی" اون وخ رسما (و حالا شاید غیر رسمی{تا ببینیم مصحلت نظام چیست ؟و خدا چه می خواهد؟ و... اینا } ) می گوئیم : آی سوختی !شاید هم از بازی نظام بیرونش انداختیم و دور بعد بازی راهش ندادیم !! شما چی میگی؟ ها؟

***)یک پیشنهاد هم دارم به دلاور مردان و شجاع زنان گروه تکذیبیه بیست و سی که از جان و آبروی خود مایه می گذارند و این در و آن در می زنند و تلاش بی وفقه می کنند تا افکار عمومی را ارضاء و سوء تدبیر ها را بر طرف کرده و ...و آن ؛ اینکه :
آقا ! برادر ! خانم ! خواهر ! دلاور ! قهرمان ! اصلا هر چی تو بگی ! بیا و آقایی کن هر وخ خبری تو این مملکت شد ... که بد جور افکار عمومی منحرف شد ! ذهن ها تخریب شد و ستون های بعضی مقامات لرزید و چه و چه.... تو تکذیبش نکن! مثلا چه می دونم! همون اخبار 21..یا ظهر یا... خوبه... یا..ی بخش دیگر آن رسانه همش ملی ... ما که امیدوار بودیم و یک چشممان به آسمان بود و یک چشممان به این و آنور که بنده خدایی یافتیده شود و تکذیب کند و آرزوی دروغ بودنش را داشتیم و چه و چه ؛ تو که تکذیبش کردی ؛ ظنمان برد پس خبری است لابد ! چه کنیم ؟ دست خودمان هم نیست ها... واکنش طبیعی مردم به چوپان دروغ گو را در کتاب دوم دبستان خواندم...تقصیر آموزش و پروش و بد آموزی های آن است !... خلاصه ! امیدمان نا امید شد ! ..بیا و برادری کن... خفه بمیر این جور وختا! ها؟

۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه

زیر و زبر شدن!


پيش از شما
به سان شما
بي شمارها
با تارعنكبوت
نوشتند روي باد
كين دولت خجسته ي جاويد زنده باد !
********
پرده اول :
مراسم ام داوود امسال با هر سال متفاوت بود! شاید هر ساله همه می خواندند و حاجت می خواستند منتهی حاجتی هم جنس مادر داوود ِ در بندِ هارون؛ نه!...امسال هر کس داوودی داشت در بند!برای همه داوود ها فرشتگان "آمین" دعا ها را بالا می بردند!

پرده دوم :
مکر معاویه خوانده بودیم , شنیده بودیم ؛ منتها ندیده بودیم! حمدلله که دیدیم.
"کل ارض کربلا و کل یوم عاشورا" خوانده بودیم؛ شنیده بودیم ؛ منتها ندیده بودیم !حمد لله که دیدیم.
داستان دروغ های یزید بر موجه جلوه دادن خود و خیره سری ها و وقاحت های بی شرمانه اش در مقابل دو جبهه ؛ چه به ظاهر مسلمانان داغ بر جبین بسته شام و کوفه و چه خاندان جهاد و ایمان و قیام و پاکی ؛ خوانده بودیم ؛ شنیده بودیم ؛ منتهی این بار صد برابر بدتر و پیش رفته تر(ورژن قرن 21 ای ) حمدلله که دیدیم!
داستان خاندان اسارت و دلیری زینب(س) برای "اسیری"سجاد(ع)؛ بیمار کربلا؛خودداری و ابا سرداران و سربازان یزید(حتی یزید)در برابر آسیب به جسم بیمارِ زینب (س) و کربلا و کشتن او ؛ خوانده بودیم ؛ شنیده بودیم ؛ منتها ی منتها این بار ندیدیم که ندیدیم ... و باز... حمدلله!
کشتار وحشیانه 17 شهریور را سینه به سینه ؛ از عزیزان حاضر در آنجا؛ چه پدرم و چه ما بقی خانواده و دوستان و آشنایان و انقلابیون ؛ خوانده بودیم؛ شنیده بودیم؛ منتهی اجرای زنده اش را سه هفته تمام (و بیشتر) در خیابان های ایران حمدلله که دیدیم!خواستم بگویم : کجائید ای شهیدان خدایی آرمیده از گلوله های رانده شده در هفده شهریور که اینجا اجرای زنده است با ورژنی بالاتر ؟!؟
از سیزده آبان مادرم گفت و پدرم؛ شنیدیم؛خواندیم ؛ حمدلله که انهم دیدیم!
چه اشکالی دارد هم علمدار دوستی و صمیمیت با غاصبان قبله اول مسلمین جهان باشیم هم بگوئیم: غلط کردی! محوت می کنیم از صفحه روزگار!تازه اجر آخرتی این علمداری بشود اجر دنیوی و مشاوری و معاونی و غیر ذلک!این نقاب ها را اینبار از قبل تر ها می دیدیم ؛این بار دوستان مرحمت کرده چشمان مبارک را قدرکی گشودند و دیدیند و گویا گفته اند : قباحت داره ولله! زشته عزیز دل برادر!حمدلله!
از داستانهای شکنجه ساواک در مقابل انقلابیون یا همان خرابکاران و آشوب طلبان ؛خوانده بودیم؛ شنیده بودیم؛حسرت خوردیم که چرا "من دباغ نشوم"باورمان نمی شد که در باغ اسارت نیز باز باز است!!!!چرا فقط شهادت؟
خاطرات عزیزان عرصه مقاومت و تدبیر و شجاعت در لبنان و فلسطین را خوانده بودیم؛ شنیده بودیم ولی یکبار هم گمانمان نمی رفت روزی روزگاری فرزندان این آب و خاک نیز همپای عزیزان لبنانیمان داغ دار بیایند و بنالند از ظلم به مانند داغداران اسارت هایی اسرائیلی صفت!حمدلله که دیدیم!
فیلم های نمازگزاران فلسطینی در صحن مسجد الاقصی و یا رو به روی قدس شریف در مقابل سربازان تا دندان مسلح پست اسرائیلی را دیدیم اما این روزها حسرت بردیم و حسرت!خوشا به حالشان که آن سربازان بی شرم و پست اسرائیلی لااقل بعضا گذاشتند نماز بگزارید و با موتورهایشان وحشیانه بر صفوف نمازتان هجوم نیاوردند که جا نماز و سجاده و چادر باشد که له می شود و قرآن باشد که پرپر!چشمهای خیس غمبارتان ؛خیس اشک غربت بود نه داغ گاز اشک آور!باطوم ایستادن بر سجاده مهر و عدالت را از بی دینان نجس می خورید(بعضا) نه از" یا زهرا (س)" به بازو بستگان که وقتی می دوی سمت جا نماز که نام ابا عبدلله و اسم پنج تن دارد را از زیر پای اش بکشی و آرام و بی هیچ تنشی و با کمال مظلومیت و با نگاهی و اشارکی به بازوبندش می فهمانی که چه شده و چه می خواهی؟ بگوید: برو گمشو! خر کیست؟
سب امام عزیز راحل ات را می شنوی از سوی لباس سپاه به تن کرده های پشت درب مقدس دانشگاه به ردیف شده!تازگی های نفوذی ها همه جا هستند انهم لباس بر تن کرده و مسلح و... !عجب روزگار غریبی است!,و وقتی سب زهرا(س)یت را می شنوی از گاردی های موجود خیالت کمی آسوده می شود از اینکه از "انسان" سبی نشنیده ای !این را دیده بودی؟... حمدلله که دیدیم!
از لاتهای مدعی جبهه -چه یهودایی باشد چه اخراجی و چه هر کوفت دیگری-شنیده بودیم؛حمدلله که لـــَش ها(لباس شخصی ها-ل.ش-)خوارج ماب را ما هم دیدیم!
این روز ها شکرگزاری ها به درگاه ربوبیت بیشتر و بیشتر می شود چرا که نبود ظلمی در تاریخ که خوانده باشیم و شنیده؛ اما ندیده باشیم !(لا اقل چشمه ای از آن را )
ندای کنا معک جولانگاهی برای برآورده شدن یافت!
باورمان شده که فرزند آخر الزمانیم و باورمان شد که راست است حکایت بی نهایتی ظلم و باورمان شد که "عجل فرجه"های دعایمان نتیجه دارد و به راستی که باور می کرد این تعجیل را ؟!!!؟؟!باورمان شد که در گرداب خون و عرق حاصل می شود و باورمان شد داغ بر جبین بسته های دروغین قبل از ظهور را !باورمان شد که چیست معنای قیام مسلمانان به ظاهر ارزشی و به باطن خائن به اسلام در مقابل آمدنت! باورمان شد "العدل اساس الملک " و ملک بی عدل بی اساس و پایه است ؛باورمان شد "الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم" و : "الناس علی دین ملوکهم "
خیلی ها می گویند : ما را بی باورمان کردند این ها!بی باورمان کردند آقا! ... من در مقابل به این خیلی ها و آن بعضی ها می گویم:
باورتان را اگر از اینان گرفتید چه بهتر که گرفتند ازتان... وامدار هیچشان نباشید چه برسد دین قرضی شان! و اگر ریشه در فطرت و ذات حق و حقیقت جویی و میل به کمال خودتان دارد؛هرگز که نگرفتند و نشدیم هیچ! ریشه ای عمیق و عمیق تر به همه اندیشه های اسلامی انقلابی و انقلاب اسلامی داد! و تنها در طوفانهای هولناک درختانی ریشه دارند که می مانند!

پرده سوم :
باشد برای بعد اگر بعدی باشد!
**********
پی نوشت:
شعر ابتدایی از استاد شفیعی کد کنی است!
محض تبریک است و عرض ادب به ساحت ِ مقدس ِ عالیجنابان ِ صاحب ِ مقام ِ قدر قدرت ِ والا حضرت و اینا!
*
گفتند و خواستم قسمت بعدی"من یک بلاگرم" را بنویسم! نشد که ...
**
پستهایم طولانی است...شاید فعل درستش این است که بود اکثرا!یا باید تند تند بنویسم که محال است... یا باید کم کم بنویسم که باز غیر ممکن است یا باید...به هر حال گزینه ای بود بگید (:دی) توجیه ای نیست برای خستگی چشمهایتان اما این وبلاگ وقایع الاتفاقیه است و از انجا که این روزها یومی نیست که اتفاقاتی بس گهربار نیفتند... اگر قلم و فرصت به یاری نشتابد چاره نیست جز تحمل طویلی مطلب که عرض معذرت دارد جدا!منتهی قلب ما وقتی از داغ و درد سرشار می شود دست به حکایت می برد گویا تازگی ها !
***
بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم
وز پی اش سوره اخلاص دمیدیم و برفت
(این بیت را انهایی می فهمند که "می فهمند")
****
بی قصد و غرض است ؛درد نامه است بی چرا ... اگر دستور بفرمائید درد نیز نکشیم ؛درد نیز نمی کشیم !
*****
یک عمر غیر دیده ی گریان نداشتیم

پیراهنی ز یوسف کنعان نداشتیم

سودایمان هماره خدا بودو نان و عشق

اما برای این همه امکان نداشتیم

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسان... نداشتیم

(عبدالجواد.م)


التماس دعای فراوان

۱۳۸۸ تیر ۸, دوشنبه

من یک بلاگرم..با درد و دل هایی تازه از زمانه ام

قبل از نوشتار :
گفتند زنگ انشای شماست.گفتند رسالتی بر دوش هر کس است و هر کس را نینوایی است و آزمون کربلا و تا همه را به آزمون کربلا نیازمایند از دنیا نبرند.گفتند بنویس ای دختر شهید!گفتند ما جز پناه بردن به خانواده شهدا کجا را داریم برویم؟گفتند پدرت نرفت تا تو ساکت بمانی از ظلم.گفتند خون شهدا آخرین پناه ماست...گفتند
و او سرش را پائین انداخت! همه نگاهش کردند...سوالهای ذهنها خوانده می شد بی آنکه بخواهد کسی لب به سخن باز کند
یعنی نمی خواهد؟
می گویند بهمان : نه!...؟
چرا ساکت است؟
بهش گفتند نباید سخنی برانی؟
نکند می ترسد...
. دخترک بی آنکه سرش را بالا بیاورد..گذری بر ذهن ها کرد... صدای اندوهش بالاتر رفت...شاید صدایش را پدر شنید...خواست دستش را در مقابل صورتش ببرد...خواست سرش را بالا بگیرد و چشمهایش را به سقف بدوزد تا مبادا اشکی از دیدگانش روان شود... هیچ نامحرمی , محرم اشک های او نشده و هرگز هم نخواهد شد...دخترک سعی می کرد و سعی می کرد... اما این بار...نشد! اشک هایش روان شد...نامحرمان ِ محرم؛ اشک هایش را دیدند ولی نخندیدند...سکوتی بی نظیر همه جا پر شد...کسی لبخند نزد...حتی کسی دیگی را نگاه نمی کرد...همه فهمیدند که...
این اولین اشکهای دیده شده دخترک در بین جماعت نامحرم ِ محرم بود...لرزه بر قامت عمو افتاد...نزدیک رفت...صدایش کرد...دخترک آرزو کرد :
کاش "رقیه (س) " می بودم!
***********
نوشتار :
موضوع انشاء:
به نظر شما کشتن جرئت و شهامت می خواهد یا کشته شدن؟
متن انشاء:
البته واضح و مبرهن است نوشتن درباره موضوع این انشاء

نوشته ی یک بلاگر!
من یک بلاگر بی رسالتم که بلاگم هیچ ننوشته که در مملکتم چه می گذرد چرا که به گزارش برادران دلسوز رسانه آنها ؛ هیچ نمی گذرد جز تابستانی گرم!
من یک بلاگرم.همه چیز در عین آبادانی و نشاط است در ایران.آبادانی از این بیشتر که می رویم آزاد راهی که هنوز کشک چی؟ پشم چی؟ است را افتتاح می کنیم ؟ همه طبق قانون.منتهی قسمت مجازاتش.همه خوشحال از شرکت در این حماسه عظیم .منتهی در بهت!
من یک بلاگرم.اینجا همه می پرسند:تابستان خود را چگونه می گذرانید؟جوابش منتهی:در خون!
من یک بلاگر بی رسالتم چرا که رسالتم را برادران و دلسوزان ارتشی و سپاهی ایفا می کنند.من رسالت امنیت بردوش داشتم.منتهی برای دولتم نه ملتم!
من یک بلاگرم.نه قلم به دست مزدور.چرا باید جز آبادانی ایران چیز دگری بنویسم...همه چیز در امن و امان است منتهی در این حصن که خفته؟...که داند؟
من یک بلاگرم که اگر از"تو" نگویم و زبان چرب برای "تو" نداشته باشم.باید بروم(همراه خانواده ام) سماق که به تازگی شده "آب خنک" بـِمَکـَـم...(این را علنی گفته اند)حتی اگر سوابق مبارزاتی خانواده ام از کبودی ای بر تن مادر و دایی و مادر بزرگم باشد تا سرفه های داغ مادر و خنده های تبدار پدر و صندلی چرخدار دایی و ریه های 40 % مادر بزرگ در سلولهای شکنجه و درد و...و ترس از آنکه ما هم طلحه و زبیر نامیده شویم و دست خط امام (سلام الله علیه) که تکیه گاه قلبم است که هرگز چنین نیست! وقتی یار دیرین امام (سلام الله علیه) راحتتر از آنچه که فکرش را بکنی توسط دروغ های بی حدو گستاخی های بی شرمانه بسیجیانی که می شناسمشان به لجن کشیده می شود آنهم تحت پروژه ای یکسان از خانواده کوچک و گمنام من چه انتظاری؟!؟
من یک بلاگرم.یک بلاگر...یک بلاگر بسیجی....که قبلا به طور ارزشی می گفتند همه مسلمین را دوست بدار و الان دریغم می کنند از دوست داشتن مردم خودم!
من یک بلاگرم...با مرام نامه امضا شده...قسم می خورم جز حقیقت ننویسم..اما دریغ که اینجا ظاهر غیب است و غیب ظاهر..ببخشید!چه بنویسم؟!
من یک بلاگرم..یک نقطه پرگار که اگر "غیر" بنویسم آنچنان می چرخانندم که "خود" از "غیر خود " نشناسم....ببخشید! چه بنویسم؟
من یک بلاگرم...یک عاشق امام (سلام الله علیه) و راه امام (سلام الله علیه) و عاشق سپاه فداکار امام (سلام الله علیه) و پیرو بسیج دلاور امام (سلام الله علیه)..اما دریغ...دریغ که اینان در به لجن کشیدن هر ارزشی استادی ِ تام دارند!
من یک بلاگرم...بلاگری که فریاد وا اسلاما !..وا محمدا!...وا حسینا.... وا جدا!...یا للمسلمین!... و هر فریاد تظلم خواهی دیگر از هر گوشه جهان را شنیده خود را سپر بلای مسلمین در هر خطری کرده!از هیچ کوششی دریغ نکرده!پیمان "استشهادیون" لبنان و فلسطین امضاء کرده! به روی هر دشمن توطئه گری خط بطلان کشیده! و...
من یک بلاگرم...وقتی اولین بلاگ را در سیستم پرشین بلاگ ؛ 6 سال پیش "بسم الله" گفتم با خود اندیشیدم: آری معلم سرودنم! علی شریعتی!من آن کودک گستاخ بازیگوش توام!خاک گلویت در سوتک من است!
من یک بلاگرم...و بلاگ و نت ؛ ورژن جدید قلم...توتم من است
من یک بلاگرم.....که شرح می دهم...
***بسم الله***
نون و القلم ..
.به روزهای در بند تمام انسانهای آزاده سوگند که تاریکی پایدار نخواهد ماند

به صبح فردای امید سوگند که شب تا دمی بیشتر زنده نیست!
به خون پاک شهیدانمان سوگند که پلیدی رنگ می بازد حتی اگر عرصه فعالیتش طولانی تر از تاریخ شود
و به....
من سخن خواهم گفت!بگذارید از ابتدا بگویم! ( به پیروی از امامم (ع)) :
آنهایی که مرا می شناسند که می شناسند و آنها که نمی شناسند با این متن بالا فهمیدند که چه اندیشه دارم!
بنابر عقل ؛ دین ؛ رسالت حقیقت گویی ؛طرفداری از اندیشه حضرت امام (سلام الله علیه) و هزاران دلیل دیگر که هنوز هم که هنوز است بر آن ایستاده ام (و اگر کسی می خواهد بداند و بپرسد برایش شرح می دهم ) انتخابم را بر همگان آشکار ساختم ؛ چرا که اهل ذبح حقیقت به پای مصلحت نبوده ام!( این را می گویم تا بفهمید بی فشار و تهدید و ترس نبوده این اعلام نظر و تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل ) گفتم : انتخاب من و خانواده ام شخص جناب : مهندس میر حسین موسوی است و...ماجراهای حین ایام تبلیغ که جا دارد جداگانه بحث شود و خواهم گفت!
این تبلیغات و رفت و آمد ها و بحث ها همچنان ادامه داشت تا روز رحلت امام(سلام الله علیه) فرا رسید.
بنا بر برنامه هر ساله برای شرکت در این مراسم صبح زود ساعت 6.5 راه افتادیم تا قبل از مراسم (طبق عادت همیشگی)سر قبور شهیدان برویم...در نزدیکی حرم جلویمان را گرفتند.گفتند :کارت؟...اگر کارت ندارید بروید فلان جا!..جالب بود برای قبرستان رفتن هم باید کارت داشته باشی!به خود نگرفتیم و گفتیم لابد برای مراسم و جمعیت تازگی ها(یعنی همین امسال فقط) کارتی شده!از جاده قم رفتیم!و به حرم رسیدیم!
قبل از مراسم به سمت مزار شهدای هفتم تیر و آیت الله طالقانی و...رفتیم! شخصا شال سبز بر گردن داشتم برای طرفداری ولی بر خلاف من این عادت همیشگی مادر بود که در مراسم شهادت ائمه اطهار و بر سر مزار شهیدان و رحلت امام یا یادگار امام با نشان سیادتش شرکت کند و این عادت را همگانی که او را می شناسند می دانند...سر مزار آیت الله طالقانی رفتیم!فضای مراسم مثل همیشه نبود..اتوبوس هاو...(بماند اینها..ان شالله که بر همگان روشن است و اگر نیست بپرسید تا شرح دهم) ساعت 9 شلوغ شد..موتورسواران سازمان دهی شده..بر خلاف مقررات جناب ا.ن پایگاه تبلیغاتی آنهم سر مزار شهدای هفتم تیر داشتند به همراه بلند گو و... استفاده از بیت المال مسلمین برای تبلیغات شخصی و... اینها که چیزی نیست! چه توهین ها و مسخره شدنهایی که من؛ خواهرم و مادرم نشنیدیم... مادرم در مقابل همه این توهین سرش پائین بود و مدام جمله :" حسبنا الله نعم الوکیل " را می خواند...اما کار به جایی رسید که فردی با پیرهن مشکی روی شلوار از نوع مدل آخوندی؛ تسبیح به دست؛ و با محاسن کامل هنگام رد شدن از کنار من گفت:چادرت توی سرت بخورد و چادر مرا کشید!...مادر برگشت و چنان غضب آلود نگاه کرد مرد را که... من در میان درگیری نفهمیدم چه شد فقط می دانم قبل از آنکه مادر چیزی بگوید افرادی که پلاکارد : بسیج *** شیراز(ما مثل ا.ن نیستیم..آبروی مسلمان ریختن را نمی پسندیم و شرعی نمی دانیم حتی اگر به حق باشد آبرویشان ریخته شود.مردم بشناسندشان و یا... ما بر خلاف ایشان در مکتب حسین(ع) تربیت شده ایم که حاضر بود عبا بر سر بکشد تا مردمان متوجه نشدند حتی نگاه او از کسی پنهان می شود) را در دست داشتند به سمت مادر آمدند...اول درگیری لفظی بود ولی وقتی دفاع جانانه مادر از آنچه که اعتقاد فرزندش بوده و هست را دیدند ...!
ما بقی ماجرا بماند...
همین قدر بدانید که بگویند :همسر شهیدی را چنان زدند که سرش را تیزی قبر همسر شکافت و خون او روی قبر همسرش ریخت .
همین قدر بدانید که با موتور به سمت خواهرم حمله ور شدند... اصابت دسته موتور با شدت به کمر او...و آسیب دید و وقتی سراسیمه به اورژانس حاضر در آنجا خبر دادم با عکس بر شیشه جناب ا.ن مواجه شدم و خنده مامور اورژانس و توهین های او...
جایتان خالی به جرمهای ناکرده در این مراسم آنچه که بر سر مادرم در" سیزده آبان" ِ به یاد ماندنی آمده بود بر سر ما هم آمد.آن هم به دست نه افراد عادی بلکه بسیجیان با کارت بسیج آنهم نه به قول طائب نفوذی..بلکه شناس!(اگر هم باشد..خاک بر سر این بسیج که به ازای هر دو نفر بسیجی 3 نفر نفوذی دارد)
بعد از آن ماجرا دیگر نه برای شخص موسوی و اعتقاد به درستی و راستی او بلکه برای حفظ اسلام؛ انقلاب؛ امام و یاد شهیدان و دفاع ازکیان وجودیمان بود که فریاد می زدیم!ما به چشم خود دیدیم پاره کردن عکس امام وموسوی به دست مامورین انتظامی و بسیجیان حاضر با مشخصات کامل!
از مهلکه قبور شهدای هفتم تیر رد نشده به گروهی از جانبازان قطع نخاعی شناس رسیدیم که از نخست وزیر امام (سلام الله علیه) دفاع می کردند و با عکس امام و موسوی و عکس های زمان جنگ موسوی امده بودند...
-سلام علیکم حاج آقا فلانی!
-سلامی گرم و دل نشین می کند..صندلی چرخدارش را می چرخاند..صورتش به سمت یاران همراهش می شود..بین ما و آنان نیز سلام و علیکی گرم صورت می گیرد
-چی شده حاج آقا؟ کمک می خواین؟(اگرچه سر و صورت ما خود گواه است چه گذشته)
-...جوابی نمی دهد...
-اصرار بیشتر می شود... دیگر نمی گویم حاج آقا!...با اسم کوچکش صدایش می کنم..آقا *** چی شده؟ نگرانی از چهره ام می بارد
-تصمیم گرفته بگوید...
-این قدر هول و نگرانم که مهلت نمی دهم..میگم آمبولانس خبر کنم؟ بگم بیان؟ برسونمتون؟ چی شده؟...صدایم می لرزد...تو رو خدا!
-در چشمانم خیره می شود! حال فلانی بد شده!..مثل هر سال قرار بود از طرف آسایشگاه به مراسم بیایم!گفتند بنیاد جانبازان بهتون برای شرکت در مراسم رحلت امام آمبولانس و امکانات نمیده مگه اینکه با تبلیغ و عکس ا.ن باشد! بچه ها قبول نکردند.با هزینه شخصی امدیم....(اشاره می کند به آن عزیز و ادامه می دهد ) می دونستیم حالش بد میشه! تو این هوا و این مکافات که...
همین قدر بدانید که...
چادر از سر می کشند در مزار شهیدان!عکس امام پاره می کنند در مزار ایشان, چه ها که نمی کنند و اینها را مقدمه ای دانستیم برای از بین رفتن تمامی ارزش ها و له شدن استخوان انسانیت و...
نه تنها فریاد من بلکه فریاد تمامی خانواده های شهدا و دل باختگان راه خمینی بیشتر شد!حاشا خانواده ای که عزیز برای اسلام داده از هوچی گری های عده ای بهراسند و در سوراخی بخزند ! تاحریم حرمشان امن بماند! که را می ترسانید؟ از چه می ترسانید؟ مرا از عفت ام می هراسانید؟ با حجب و حیای من بازی می کنید برای سکوتم؟ می ترسانیدم که : بلای *** سرت می آوریم!؟ آن هم علنی!!!!!... با آگاهی ایستادند و می دانستند اگر به دست آنهاست ؛ حریم خانواده شهدا و زن و همسر نمی شناسید! هیچ کس ذره ای شک نداشت که : دین در خطر است!

گذشت تا انتخابات تمام شد!
****ما بقی درد و دل ها در نوشتار بعد****
بعد از نوشتار :
*کاش می فهمیدید هنگام نوشتن این دردنامه ها چه عرقی بر تنم نشست و چه اشکی بر صورتم جاری شد...کاش می فهمیدید که چه بر سر اسلام آمده و می آید!
**کاش ناله های همسری شهید را می شنیدید و جای دارد هنگام شنیدن خون گریه کنید!
***کاش می بودید و می دیدید که وقتی فهمیدند این همسر شهید است که چادر از سرش می کشند و به زیر دست و پایشان گرفته اند و او را می زنند( برای زهرا(س) گریه می کنید؟ اشکهایتان جاری باد و هرگز خشک نشود نا مسلمانان!..صحنه های پشت درب خانه زهرا (س) اجرای زنده داشت در چهار ده خرداد) چنان وقیحانه گفتند: شهیدچه ربطی به خانواده شهید دارد. شما فقط زن و بچه اش هستید و تو(اشاره به همسر شهید ) با شهید فقط ***(کاش می توانستم حیایم را قورت بدهم..عفتم را زیر پایم بگذارم و بنویسم کلماتی را که شنیدم ) و تو(اشاره به فرزند شهید ) از ی شب **** پدر و مادرت هستی !...و ...توهین پشت توهین..همین جنابان محاسن دار بلوز رو شلوار بسیجی و فرمانده بسیج و حتی نیروی اورژانس حاضر در محل و نیروی گشت سپاه پاسدارن!
****همین رسانه ی خیر سرش ملی که کلام امام را برای عوام فریبی می گذارد این را هم بگوید وقتی زنی به زیر دست وپای این نامردمان بسیجیان تربیت شده شما می افتد کلام امام یادشان می رود که :خانواده شهدا چشم و چراغ امتند.آری این کوردلان را چه به کلام امام!
*****این جریانات و اتفاق ها کم نیست.یکی دو تا نیست...این قدر در این ایام زیاد شده که طاقت و توان انکار ندارید.برای انکار به هر چیز متوسل می شوید.به هر تهمت و دروغی چنگ می زنید.از هیچ کاری کوتاهی نمی کنید. رسما از تریبون نماز جمعه و ایستاده بر منبر رسول خدا (ص) جناب ا.خاتمی می گوید : ما در کوچه نمی کشیم. در خیابان می کشیم ولی در کوچه می زنیم...(باز گلی به جمالش که قبول کرد بالاخره این ها هستند که می کشند )اما...الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم
******نمی دانم بعد از نوشتار هایم کجا می برندم ؟نمی دانم در میانتان هستم یا نه؟ .نمی دانم اگر بگیرندم تاب دفاع و استقامت دارم یا خیر؟شاید حاضر به اعتراف شدم که :
سلام به همه مردم خوب و نجیب دنیا !من یک داوطلب معترف هستم که بیست سال در خواب غلفت خفته بودم همی تا اینکه گذر برادرن خوب ما بر منزل یا(...) ما شد و قبول زحمت فرموده و مارا ارشاد نموده و من به تمام اشتباهات چندین و چند ساله خود همی پی برده ام!آحاد ملت عزیز و شریف فکر می کنید شیوع آنفلانزای خوکی (خوکی بود؟ ) در ایران کار که بود؟ معلومه !من!...فکر می کنید چرا آب لوله کشی رحمت آباد وصل نمیشه؟ فکر می کنید کی می خواد این دولت خدوم رو از بین ببره؟ خب معلومه... میر حسین!من خودم شاهد بودم در جلسات ستادش تصمیم می گرفتند که ستاره های دنباله دار هر 30 سال یکبار از کنار زمین بگذرندو از اون بد تر که هر بار باید واقعه ای شگرف جهان را فرا بگیرد... این دست کمی از اون خورشید گرفتگی بویو(الهی قربون این جومونگ و اهل و عیالش برن بعضی ها ) داره؟ کی می خواد نظام وَر بــِــچُــلسه؟ معلومه میر حسین!اگر این بابا اخلال نمی کرد این ستاره های دنباله دار سالی سه مرتبه به کوری چشم اون از زمین رد می شدند تازه مردم را هم بین خط تهران-بند عباس جابه جا می کردند مجانی!منتهای این بابا و دستیارانش که معلوم نیست تو کدوم کشور بیگانه و اجنبوی(شایدم اسرائیل لعنتی گور به گور شده..چه می دونم..این جا بد خط نوشته.نمی تونم بخونم ) آموزش دیدند نذاشتند این دستاورد های دولت کریمه به انجام برسه! ولله به خدا!
آحاد ملت شریف و شهید پرور ایران من را برادران بسیار روشن و منور الفکر کردند و کور شوم اگر منفذی تاریک داشته باشم!می خواستم اعتراف کنم همین میر حسین بود که هی از قدیم الایام تو ذهن مردم فرو می کرد که "باجناق"فامیل نمیشه و همین رهنورد بود که هی می گفت آدم آبش تو ی جوب نمیره با جاری اش و...
این بچه ها که کلاس اولی هستند و هی دستشان را در دماغ مبارکشان می کنند گمان می کنید به خاطر چیست؟...این دستور میر حسین موسوی و موج سبزش است!
اصلا من از بچگی این جوری بودم که هی فیلم مخمل و زی زی گوولوو رو دیدم و از همون بچگی اندیشه های این انقلاب مخمل و ززی تو ذهنم بود...من گول خوردم!
اقلام تبلیغاتی که به ما می دادند از همون اول توش شامپو ضد شورش بود!اونم فراوون..فله ای...باور کنید آحاد ملت شهید پرور جهان و حومه..شامپو ضد شورش سبز به ما می دادند و می گفتند پخش کنید بین مردم!من گول خوردم!من ساده بودم!کلا من اشتباهی بودم!
همین دیگر...می خواستم بگویم و اعتراف کنم باشد که حق تعالی بپذیرد!
...اما به قول مرحوم بازرگان و کلامش در حین سخنان مبارزاتی اش:مردم این صحبتهایی که الان می گویم را باور کنید.فردا که مرا گرفتن هر چه گفتم باور نکنید..می زنند این ها.
این جمله را از من نیز بخوانید!
***** ای پدر!ای عملدار مکتب مظلوم! آن روز وقتی بالای مزار شهیدان و در مقابل چشمان تو سیل تهمت ها و ناسزا ها و باد کتک ها بود...به عمق این بیت برای سوگواری ات پی بردم :
ای خمینی (ره) بی تو گلشن بی صفاست
داغ تو همرنگ داغ مصطفی (ص) است
آنچه که بعد از پیامبر بر سر امتش آمد به راستی آن چیزی است که بعد از رفتن تو بر سر امتت می آید!
******چه می شود شما را ؟ چه می شود ما را ؟چرا خود به جان انقلاب و میهنمان افتادیم ؟ برای وجب به وجب این خاک خدا می داند چه خونها که ریخته نشده...چه عزیزانی که شکنجه و درد و داغ را تحمل نکرده اند..چرا حرفهای اماممان را در ذهن کم رنگ داریم :
من در میان شما باشم یا نباشم! نگذارید این انقلاب به دست نا اهلان و نا مردمان بیفتد!

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۱, جمعه

سر اومد زمستون




چشم بر صفحه روشن و خیره کننده مانیتور داشتم... حرف های انتخاباتی را می خواندم , روزنامه های الکترونیکی را ورق می زدم ؛ پاسخ این به آن و آن به این ِ کاکایی و نامه به فرزند و داوود آبادی را خواندم ؛ تاسف خوردم برای فهم و شعور عده ای... در آمد 6 میلیاردی محض لودگی... خبرهای تو داغ ِ داغ است . اوضاع ایران نیز ...
ذهنم به هشت ؛ شایدم نه ماه پیش رفت ! وقتی دوست دوران راهنمایی ام که هم دانشگاهی ام شده و همسر ِ تازه بر گشته اش آن ور آبها به ایران امده؛ بحث داغ انتخابات را پیش کشیدند و او که با آب و تاب از عقیده همسر می گفت ؛ اینکه اگر خاتمی بیاید از لج او به احمدی نژاد رای می دهد.. اینکه دو دوره قبل به خاتمی رای داده ولی حالا...اینکه آن ور آب از ایران و ایرانی چه می گویند و... چند هفته بعد در دانشگاه ما شیخ صحبت کرد. بحث ها داغ تر و داغ تر می شد. هیچ گاه دوستان عمومی ام صحبت سیاسی ام را نشنیده بودند... یادم است یک بار عزیزی نگران این بود که مبادا آرم شهرداری زیر کار ارزشی اش بخورد ! چرا که اعتقاد داشت " سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما عین سیاست ما " پس بگو چرا اوضاع چنین است !!!!
از بین انان تنها او که مرا از قبل می شناخت با صراحت تمام در مقابل همه از من و رای ام و اوضاع مملکت سوال می کرد و من که هیچ گاه اعتقاد ندارم "مصلحت به پای حقیقت ذبح شود" ناگزیر به پاسخ می شدم... از احمدی نژاد می گفت ...از سخنرانی اش در جمع ایرانیان مقیم فلان کشور که همسرش آنجا بوده... از او طرفداری می کرد و انتقاد !
می گفت : کروبی ؟!! و شروع می کرد از کمبود های شخصیتی او صحبت کردن...و من گوش می دادم و گه گاه می خندیدم و حق می دادم ! به سادگی او در بعضی مسائل و... بحث خاتمی را پیش کشید ؛ حقیقتا حتی حالم از اینکه در این مورد صحبن کنم گرفته می شود ؛ خاتمی شخصیتی سوخته بود در ذهنم(در ذهن من نه کلا) ؛ اگر چه شاید حق مطلب این نباشد...و به درستی این نیست ؛ یک طرفه به قاضی رفتن است؛ایشان شخصیت برجسته در جهانند چه از لحاظ فکری و چه از لحاظ سیاسی اما....
او را برای همه فرصت سوزی هایش ؛ برای همه دست و دل بازی های بی جا در مقابل دین پرور بودنش که خشمم را می افروخت ؛ برای نایستادن هایش ؛ برای اینکه به تمام معنا یزدی است ؛ برای انکه دل بعضی انقلابیون ِ درد ِ دین دار را آزرده بود ؛ برای اینکه بی حد روشنفکر بازی در می اورد و برای اینکه...
بحث احمدی نژاد شد و الی ماشالله حرف و برهان و...
او حرف می زد و مدام سوال می کرد... و من هر از چند سوالی را مجبور به پاسخ بودم و گه گاهی بعضی سوالات را مشتاق جواب! کم کم دیگران گرد ما جمع شدند... نظرات زیاد شده بود وهر کس چیزی می گفت ( خدا را شکر و سپاس که در امیر کبیر تحصیل نمی کنم :دی ) انتقاد ها... گاهی حرف های نامربوط و بعضا توهین ها و مسخره کردن ها...
وسط این همه حرف های داغ سیاسی - مملکتی با صدای بلند گفت :
اگر خاتمی بیاید ؛ خودش را هم بکشد رای نمی آورد. کروبی را هم شخصا در لباس نقش دوم مملکت نمی بینم ( الهی قربان خدا بشوم که چه قدر رجل مملکتیمان در لباسشان جا می شوند که حالا نوبت به این بابا که رسید آسمان تپید ) نه اینکه بنده خدا...ولی خب خوشم نمیاد رای بدم بهش! دیروز صحبتهاشو بودی تو دانشگاه که... سرم را همراه با لبخندی آرام تکان دادم و ناخودآگاه لبم به نشانه لبخندی بیشتر بازشد ... احمدی نژاد هم که مطمئنا میاد
...رویم را از سمت چهره او برگرداندم به چند متر آن ورتر نگاه کردم...بچه ها دورمان بودند...جمع ساکت شد... و من هم !
دوباره پرسید : فلانی ! من واقعا نمی دوونم به کی باید رای بدم ؟ اگه اینا باشن شرکت کنیم ؟... آخه کی؟
می خواستم جواب بدهم ؛ دیدم نظرم را در مورد خاتمی که دقیقا گفتم...
برای کروبی هم ! نمی دانم "سوی چاره امد ز بیچارگی " ؟؟!! حقیقتا از صراحت و استواری بر نظر و ایمانش غبطه می خورم. کاش همه سیاستمداران مثل او بی آلایش و بی ریا بودند.کاش همه برآنچه که می گفتند ایمان داشته باشند و پای حرف خود بمانند...کاش!

کشور به صراحت لهجه او نیاز دارد! به کسی که با مردم سخن بگوید و واقعا بگوید!! آنچه که هست ..گاهی بی مصلحت اندیشی با مردمش سخن بگوید! بی آنکه پرده حرمت کسی کنار رود!
ساده است...شاید زیادی مردمی و ساده!

به نظرم اگر نگویم تنها کس باید بگویم جز معدود افرادی که پای ارزشهایش ایستاد و شاید دست برآورد و افرادی از یاران خود را نجات داد...به وضع جبهه دوم خردادی ها سر و سامان داد و...

ابروهایم را بالا انداختم و با صدایی ریتمیک از حالت تعجب به تاکید گفتم : حتما ! حتما باید شرکت کرد... اینکه تردید در شرکت کردن یا شرکت نکردن باشه که به نظرم به اوضاع مملکت و.. بر نمی گرده ؛ ضعف شخصیتی ِ طرفه !
وسط حرفم پرید و گفت : یعنی مردم میان واقعا؟ تو به کی رای میدی اگه اینا باشن ؟
با اطمینان و محکم گفتم : میان!....مکث کردم... آرام گفتم : اگه میر حسین بیاد اوضاع فرق می کنه!...اگه...
با تعجبی که انگار جن دیده گفت : میــــــــــــر حـسـیــــــــــــــن ؟!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟
نه بـــــــــــــــــا بــــــــــــــــا ! اون نمیاد ؟ فک نکنم!
آره ! شاید! ولی اگه بیاد اوضاع فرق می کنه و....... بحث جدید آغاز شد !
اون روز خودم (حتی بیست درصد) ایمان نداشتم که میر حسین بیاید!ولی او را تنها راه چاره اوضاع فعلی می دانشتم... گزینه ای که حرف دارد برای گفتن !! مردی که همواره می ایستد... ساده است و انقلابی... درد دین دارد! از بطن جامعه است ! از میان فضای علمی کشور برخاسته...لااقل او را به عنوان استادی نمونه ؛ معلمی دل سوز و انقلابی در دانشگاه من می شناسندش ؛ اگر درصد کمی از دانشجویان فعلی او را به یاد داشته باشند.دیگر دلم برای دین جامعه ام نمی سوزد... عوام فریبی جز اعمال یومیه بعضی ها نمی شود... روشنفکر است اما به جای خود... از بام افتاده نیست به هر حال!!حد نگاه می دارد و حد می گذارد...قاطع است بی انکه حرمت بشکند.حرف می زند بی انکه پشت سر هم مافیا چینی کند.دروغ نمی گوید!! آنهم به ملت !! صادق است حتی اگر از شخصیتش مایه بگذارد...با نفت چند دلاری و تحریم و توهین و خم بودن کمر زیر بار فشار خارجی و در گل ِ اقتصاد ِ در هم پیچیده ِ مریض افتادن آشنا است . خنجر از پشت خوردن را چشیده ... یاری نداشتن جز امام راحل (ره) و امت را حس کرده .....یک آن یادم امد معلم ریاضی سوم دبیرستانم آقای *** با هیجان تمام می گفت : اگر امام (ره) پشت موسوی وای نستاده بود ؛( با حرکت خم کردن و شکستن مچ به طرف پائین ) موسوی با سر می خورد زمین و...دلایل در ذهنم پیچ می خوردند و می آمدند...
از آن روز چندین ماه گذشت که خبر کاندیداتوری تو را در کمال ناباوری شنیدم.
باور نکردم... گفتم پس می کشد ! برای گرم کردن جریان است ... جمعشان جمع بود کاندیداها... خاتمی...کروبی... میر حسین و به قطع احمدی نژاد... آقا گفت هنوز مانده تا انتخابات چرا این همه خبر سازی و...؟ راست می گفت ! دلم نمی خواست امدنت را باور کنم ! حیف تو برای این اقتصاد مریض..برای این اوضاع در هم پیچیده از جنگ سخت تر ...برای ...برای غربت در وطن !
من می دانم....میر حسین هم می داند حتما! که حافظه تاریخی امت ایرانی کم است ! چند نفر تو را و دست اورد های تو در جنگ را به خاطر دارند ؟آیا گذاشته اند به یادت بیاورند..بیست سال است که حتی تصاویر تو قطع می شود؛بیست سال است جبهه را نشان می دهند بی آنکه نخست وزیرش را نشان دهند... می فهمی میر حسین! بیست سال!!!؟...کجا یند شهیدان و امام (سلام الله علیه) که گواه تو باشد ؟ عند ربهم یرزقون اند ؟!!!!؟!!!
مگر بچه های هم سن و سال من ِ مثلا دانشجو چه قدر تو را می شناسند ؟... تو هم که.... نه جایی برای حرف مکتوب ِ روزنامه ای و نه... دل خوش سیری چند ؟
این وضع بچه ها و خانواده های مذهبی یا فرهنگی است تازه ! خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل !
ترسم از این است که به امار های این چند سایت تازه فعال شده ات دل خوش شوی بد تر از معین !!!!!
که تا چندین روز قبل از انتخابات مصر بودند در نظر سنجی هایشان یا نظرات براورده کارشناسی شده شان که : بعـــــــــــــــــله! دکتر معین نفر دوم لیست است... یک نبود به انها بگوید : برادر من! لیستت را سر و ته گرفتی !


میر حسین ! کمپینگ معین رفتی؟ بودی؟ دیدی؟ آن ورزشگاه که همایش بود...وقتی سرود "دوباره می سازمت وطن " را دختر و پسر دست در دست یکدیگر می خواندند ؟... ستاد های شاخه جوانان مشارکت را گشته ای ؟... رفتار زهره اشراقی ؛ بانوی محمدرضا خاتمی و نوه امام (سلام الله علیه) ؛ حرفهایش در مورد حجاب را دقت کرده ای؟
به دور شدن جو انقلابی و مذهبی از میان مشارکتی ها به بهانه جذب قشری اندک چه ؟... به کم رنگ شدن فضای دینی در میان جبهه دوم خردادی ها ....به....

باز گلی به جمال کروبی که نگذاشت در بعضی موارد به ناکجا ها برود موضوع!

دروغ ها را شنیده ای ؟ هاله نور را ؟ کشف انرژی اتمی دختر 16 ساله؟ یک میلیارد گمشده را چی ؟ خبر داری ؟ عوام فریبی درصدش چند است ؟ نه برادرم ! ارزان شده..خبر نداری ...شیخ می گفت : ماهی پنجاه ! بعضی ها 300 می دهند از جیب بیت المال ؟ بعضی ساده زیستند و به فرزندان دلبندشان می گویند مبادا چای بیت المال بنوشی وقتی به دیدن پدر می آیی و وزیر چندین میلیاردی دارند ... صبر کن..جمله حضرت امیر(ع) ضرب دارد در گوشم... چه بود... این را هم که ابوذر گفته بود...شنیده ای با ملت اسرائیل دوست شده ایم ولی در همایش ها دشمن ؟ چیزی از درصد خشم مردم دنیا قبل و بعد از این همایش اخیر شنیده ای ؟ اگر نبود مصالح بسیار آشکارا می گفتم که... شنیده ای از تصویب و طرح لایحه ها و... پیرامون حقوق زنان ؟ شنیده ای از روی بیکاری و برای گذران عمر به دانشگاه می آیم با جان کندن قبول می شوم به فرسودگی ذهن درس می خوانم که به وزیر کشورم دکتری بدهند و دو قورت و نیمم هم باقی باشد برای استیضاح ؟ برو عمه ات را استیضاح کن ! عددش نیستی !... راستی ! پیدا کردهای"پرتقال فروش" را ؟...شنیده ای ...سازمان برنامه بودجه هوتوتوو..رفت پی کارش...شنیده ای ستاره دار می شویم ؟ درجه بندی ؟
مهم نیست...هیچ کدام ! هشت سال...نه بیشتر...12 سال را خلاصه کردن کار آسانی نیست !
تو نه از جنس اصلاحاتی و نه از جنس اصولگرا... به قول خودت... مثل افسانه مردم یونانی... شاید هم افسانه مردم ایران شوی ...شنیدم که یکی می گفت : نکند شهید شود! شاید...شاید رنگ و بوی شهادت گرفته ای !حرف احمقانه ای است؛نه؟ چرا که تو برای ماندن آمده ای ... اما... من نا آشنا به این نور ها نیستم ؛ زندگی کرده ام با افرادی که چند روز بعد خبر شهادتشان را برایم اورده اند...دیده ام... من ناآشنا به نوری که در سیمای توست الان؛ نیستم ... خبر از این جا ماندن ندارد چرا ؟
****

پ.ن :
* اگر از الفاظ "آقای ..." استفاده نشده محض کوتاهی جملات..روانی کلام و مطابقت بر گفتار است نه خدایی ناکرده توهین به شخصیت بزرگواران.
**استفاده از لفظ " میر حسین " نه محض صمیمیت است ؛ نه محض تبلیغ ؛ نه استفاده ابزاری از احساسات و نه... در خانواده ما سالهاست خاطرات جنگ با او گره خورده!همه از او بدین نام یاد می کنند.لفظ پدر همیشه این بوده : فلان وزیر میر حسین ! کابینه میر حسین ! ....یا...استعفای میر حسین!
***اولین کتابی که من از ایشان خواندم.. اوایل دبیرستان ... کتاب " پنج گفتار" بود...هیچ وقت این عذاب وجدان یادم نمی رود که چرا او را دیر تر از خیلی ها شناختم.
****این نوشته از سر علاقه و تائید شخصیت جناب مهندس میر حسین موسوی است ؛ آنهم به قدر شناخت !نه توهین به کسی یا ضدیت بر کسی!ربطش به حکومت و حکم ولایی و طرفداری فلان مرجع حکومتی ندهید !بی زحمت البته!
*****از اینکه بلاگ دیر به روز شد شرمنده!
******هر نفر یک ستاد ؟!
******* فیلم ابتدای پست ممکن است هنگام لود شدن کمی طول بکشد. صبر بفرمائید لطفا ( می توانید مستقیما از این لینک مشاهده کنید)
******** برای جو دانشگاه خودم متاسفم!تبلیغ ِ صراحتا انتخاباتی بعضی ها (؟!!) کاملا آزاد است ولی اگر بخواهیم به واسطه انجمن اسلامی یا بسیج برای همایش میر حسین پوستری بزنیم در برد انجمن یا بسیج اجازه ای نمی یابیم و نهایتا این می شود که در برد انجمن علمی کامپیوتر پوستری زده شود و به عنوان دبیر علمی حرکتی صورت پذیرد.

********* آقای محترم! برادر مجاهد! جناب م.آ فرمودید در همایش که مشکل بعضی ها نه رنگ باختن دین است و اصول و نه استهاله آرمانهای انقلاب و... نمونه های بارزی برای تائید حرف شما وجود دارد؛کاری به بعضی ها ندارم..کاری به آن جماعتی که شما از آن گفتید ندارم..اما باید بگویم عقب ماندگی از قافله دین داران و آرمانخواهان انقلابی خود را جبران کنید که اگر نکنید محکوم به شکستید!
********** زمان خاتمی دیده می شد به عینه که اگر فردی از خانواده شهدا از او حمایت می کرد و یا سبغه او را می گرفت عده ای صراحتا به خود این جسارت را می دادند که او را مرتد و...بنامند.اگر همسر شهید همت با دو فرزند خود مقابل ساختمانی می آمد و خون شهید را گواه می گرفت که.. دیگر خاطرات آن شهید بزرگوار و آن فرمانده عزیز باید بدون پخش تصاویر و تعاریف همسر برگزیده می شد...اگر همسر گرامی شهید رجایی حمایتی ولو اندک از خود نشان می داد می بایست بعد از آن رد صلاحیت نمایندگی امت را به دوش بکشد از نظر آقایان....اگر... اگر چه همه اینها همان سالهای اولیه دوران ریاست جمهوری موفق یا ناموفق..کامیاب یا ناکام خاتمی بود ... نمی دانم این بار طرفداری یک فرزند شهید و یا خانواده شهید و آزاده و رزمنده و ایثارگر در نگاه آنان از میر حسین چه حبلی را باید برگردن کشید؟

*********** شاید کمتر کسی بداند که جمله " بسیج مدرسه عشق است " از گفته های میر حسین است! که تا همیشه تاریخ به حول و قوه الهی پایدار می ماند.
*********** سایتهای مرتبط :
http://www.mowj.ir/
http://www.yaarinews.ir/
http://kalemeh.ir/
http://www.mirhussein.com/
و...


بمب گوگلی غزه