۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۱, جمعه

سر اومد زمستون




چشم بر صفحه روشن و خیره کننده مانیتور داشتم... حرف های انتخاباتی را می خواندم , روزنامه های الکترونیکی را ورق می زدم ؛ پاسخ این به آن و آن به این ِ کاکایی و نامه به فرزند و داوود آبادی را خواندم ؛ تاسف خوردم برای فهم و شعور عده ای... در آمد 6 میلیاردی محض لودگی... خبرهای تو داغ ِ داغ است . اوضاع ایران نیز ...
ذهنم به هشت ؛ شایدم نه ماه پیش رفت ! وقتی دوست دوران راهنمایی ام که هم دانشگاهی ام شده و همسر ِ تازه بر گشته اش آن ور آبها به ایران امده؛ بحث داغ انتخابات را پیش کشیدند و او که با آب و تاب از عقیده همسر می گفت ؛ اینکه اگر خاتمی بیاید از لج او به احمدی نژاد رای می دهد.. اینکه دو دوره قبل به خاتمی رای داده ولی حالا...اینکه آن ور آب از ایران و ایرانی چه می گویند و... چند هفته بعد در دانشگاه ما شیخ صحبت کرد. بحث ها داغ تر و داغ تر می شد. هیچ گاه دوستان عمومی ام صحبت سیاسی ام را نشنیده بودند... یادم است یک بار عزیزی نگران این بود که مبادا آرم شهرداری زیر کار ارزشی اش بخورد ! چرا که اعتقاد داشت " سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما عین سیاست ما " پس بگو چرا اوضاع چنین است !!!!
از بین انان تنها او که مرا از قبل می شناخت با صراحت تمام در مقابل همه از من و رای ام و اوضاع مملکت سوال می کرد و من که هیچ گاه اعتقاد ندارم "مصلحت به پای حقیقت ذبح شود" ناگزیر به پاسخ می شدم... از احمدی نژاد می گفت ...از سخنرانی اش در جمع ایرانیان مقیم فلان کشور که همسرش آنجا بوده... از او طرفداری می کرد و انتقاد !
می گفت : کروبی ؟!! و شروع می کرد از کمبود های شخصیتی او صحبت کردن...و من گوش می دادم و گه گاه می خندیدم و حق می دادم ! به سادگی او در بعضی مسائل و... بحث خاتمی را پیش کشید ؛ حقیقتا حتی حالم از اینکه در این مورد صحبن کنم گرفته می شود ؛ خاتمی شخصیتی سوخته بود در ذهنم(در ذهن من نه کلا) ؛ اگر چه شاید حق مطلب این نباشد...و به درستی این نیست ؛ یک طرفه به قاضی رفتن است؛ایشان شخصیت برجسته در جهانند چه از لحاظ فکری و چه از لحاظ سیاسی اما....
او را برای همه فرصت سوزی هایش ؛ برای همه دست و دل بازی های بی جا در مقابل دین پرور بودنش که خشمم را می افروخت ؛ برای نایستادن هایش ؛ برای اینکه به تمام معنا یزدی است ؛ برای انکه دل بعضی انقلابیون ِ درد ِ دین دار را آزرده بود ؛ برای اینکه بی حد روشنفکر بازی در می اورد و برای اینکه...
بحث احمدی نژاد شد و الی ماشالله حرف و برهان و...
او حرف می زد و مدام سوال می کرد... و من هر از چند سوالی را مجبور به پاسخ بودم و گه گاهی بعضی سوالات را مشتاق جواب! کم کم دیگران گرد ما جمع شدند... نظرات زیاد شده بود وهر کس چیزی می گفت ( خدا را شکر و سپاس که در امیر کبیر تحصیل نمی کنم :دی ) انتقاد ها... گاهی حرف های نامربوط و بعضا توهین ها و مسخره کردن ها...
وسط این همه حرف های داغ سیاسی - مملکتی با صدای بلند گفت :
اگر خاتمی بیاید ؛ خودش را هم بکشد رای نمی آورد. کروبی را هم شخصا در لباس نقش دوم مملکت نمی بینم ( الهی قربان خدا بشوم که چه قدر رجل مملکتیمان در لباسشان جا می شوند که حالا نوبت به این بابا که رسید آسمان تپید ) نه اینکه بنده خدا...ولی خب خوشم نمیاد رای بدم بهش! دیروز صحبتهاشو بودی تو دانشگاه که... سرم را همراه با لبخندی آرام تکان دادم و ناخودآگاه لبم به نشانه لبخندی بیشتر بازشد ... احمدی نژاد هم که مطمئنا میاد
...رویم را از سمت چهره او برگرداندم به چند متر آن ورتر نگاه کردم...بچه ها دورمان بودند...جمع ساکت شد... و من هم !
دوباره پرسید : فلانی ! من واقعا نمی دوونم به کی باید رای بدم ؟ اگه اینا باشن شرکت کنیم ؟... آخه کی؟
می خواستم جواب بدهم ؛ دیدم نظرم را در مورد خاتمی که دقیقا گفتم...
برای کروبی هم ! نمی دانم "سوی چاره امد ز بیچارگی " ؟؟!! حقیقتا از صراحت و استواری بر نظر و ایمانش غبطه می خورم. کاش همه سیاستمداران مثل او بی آلایش و بی ریا بودند.کاش همه برآنچه که می گفتند ایمان داشته باشند و پای حرف خود بمانند...کاش!

کشور به صراحت لهجه او نیاز دارد! به کسی که با مردم سخن بگوید و واقعا بگوید!! آنچه که هست ..گاهی بی مصلحت اندیشی با مردمش سخن بگوید! بی آنکه پرده حرمت کسی کنار رود!
ساده است...شاید زیادی مردمی و ساده!

به نظرم اگر نگویم تنها کس باید بگویم جز معدود افرادی که پای ارزشهایش ایستاد و شاید دست برآورد و افرادی از یاران خود را نجات داد...به وضع جبهه دوم خردادی ها سر و سامان داد و...

ابروهایم را بالا انداختم و با صدایی ریتمیک از حالت تعجب به تاکید گفتم : حتما ! حتما باید شرکت کرد... اینکه تردید در شرکت کردن یا شرکت نکردن باشه که به نظرم به اوضاع مملکت و.. بر نمی گرده ؛ ضعف شخصیتی ِ طرفه !
وسط حرفم پرید و گفت : یعنی مردم میان واقعا؟ تو به کی رای میدی اگه اینا باشن ؟
با اطمینان و محکم گفتم : میان!....مکث کردم... آرام گفتم : اگه میر حسین بیاد اوضاع فرق می کنه!...اگه...
با تعجبی که انگار جن دیده گفت : میــــــــــــر حـسـیــــــــــــــن ؟!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟
نه بـــــــــــــــــا بــــــــــــــــا ! اون نمیاد ؟ فک نکنم!
آره ! شاید! ولی اگه بیاد اوضاع فرق می کنه و....... بحث جدید آغاز شد !
اون روز خودم (حتی بیست درصد) ایمان نداشتم که میر حسین بیاید!ولی او را تنها راه چاره اوضاع فعلی می دانشتم... گزینه ای که حرف دارد برای گفتن !! مردی که همواره می ایستد... ساده است و انقلابی... درد دین دارد! از بطن جامعه است ! از میان فضای علمی کشور برخاسته...لااقل او را به عنوان استادی نمونه ؛ معلمی دل سوز و انقلابی در دانشگاه من می شناسندش ؛ اگر درصد کمی از دانشجویان فعلی او را به یاد داشته باشند.دیگر دلم برای دین جامعه ام نمی سوزد... عوام فریبی جز اعمال یومیه بعضی ها نمی شود... روشنفکر است اما به جای خود... از بام افتاده نیست به هر حال!!حد نگاه می دارد و حد می گذارد...قاطع است بی انکه حرمت بشکند.حرف می زند بی انکه پشت سر هم مافیا چینی کند.دروغ نمی گوید!! آنهم به ملت !! صادق است حتی اگر از شخصیتش مایه بگذارد...با نفت چند دلاری و تحریم و توهین و خم بودن کمر زیر بار فشار خارجی و در گل ِ اقتصاد ِ در هم پیچیده ِ مریض افتادن آشنا است . خنجر از پشت خوردن را چشیده ... یاری نداشتن جز امام راحل (ره) و امت را حس کرده .....یک آن یادم امد معلم ریاضی سوم دبیرستانم آقای *** با هیجان تمام می گفت : اگر امام (ره) پشت موسوی وای نستاده بود ؛( با حرکت خم کردن و شکستن مچ به طرف پائین ) موسوی با سر می خورد زمین و...دلایل در ذهنم پیچ می خوردند و می آمدند...
از آن روز چندین ماه گذشت که خبر کاندیداتوری تو را در کمال ناباوری شنیدم.
باور نکردم... گفتم پس می کشد ! برای گرم کردن جریان است ... جمعشان جمع بود کاندیداها... خاتمی...کروبی... میر حسین و به قطع احمدی نژاد... آقا گفت هنوز مانده تا انتخابات چرا این همه خبر سازی و...؟ راست می گفت ! دلم نمی خواست امدنت را باور کنم ! حیف تو برای این اقتصاد مریض..برای این اوضاع در هم پیچیده از جنگ سخت تر ...برای ...برای غربت در وطن !
من می دانم....میر حسین هم می داند حتما! که حافظه تاریخی امت ایرانی کم است ! چند نفر تو را و دست اورد های تو در جنگ را به خاطر دارند ؟آیا گذاشته اند به یادت بیاورند..بیست سال است که حتی تصاویر تو قطع می شود؛بیست سال است جبهه را نشان می دهند بی آنکه نخست وزیرش را نشان دهند... می فهمی میر حسین! بیست سال!!!؟...کجا یند شهیدان و امام (سلام الله علیه) که گواه تو باشد ؟ عند ربهم یرزقون اند ؟!!!!؟!!!
مگر بچه های هم سن و سال من ِ مثلا دانشجو چه قدر تو را می شناسند ؟... تو هم که.... نه جایی برای حرف مکتوب ِ روزنامه ای و نه... دل خوش سیری چند ؟
این وضع بچه ها و خانواده های مذهبی یا فرهنگی است تازه ! خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل !
ترسم از این است که به امار های این چند سایت تازه فعال شده ات دل خوش شوی بد تر از معین !!!!!
که تا چندین روز قبل از انتخابات مصر بودند در نظر سنجی هایشان یا نظرات براورده کارشناسی شده شان که : بعـــــــــــــــــله! دکتر معین نفر دوم لیست است... یک نبود به انها بگوید : برادر من! لیستت را سر و ته گرفتی !


میر حسین ! کمپینگ معین رفتی؟ بودی؟ دیدی؟ آن ورزشگاه که همایش بود...وقتی سرود "دوباره می سازمت وطن " را دختر و پسر دست در دست یکدیگر می خواندند ؟... ستاد های شاخه جوانان مشارکت را گشته ای ؟... رفتار زهره اشراقی ؛ بانوی محمدرضا خاتمی و نوه امام (سلام الله علیه) ؛ حرفهایش در مورد حجاب را دقت کرده ای؟
به دور شدن جو انقلابی و مذهبی از میان مشارکتی ها به بهانه جذب قشری اندک چه ؟... به کم رنگ شدن فضای دینی در میان جبهه دوم خردادی ها ....به....

باز گلی به جمال کروبی که نگذاشت در بعضی موارد به ناکجا ها برود موضوع!

دروغ ها را شنیده ای ؟ هاله نور را ؟ کشف انرژی اتمی دختر 16 ساله؟ یک میلیارد گمشده را چی ؟ خبر داری ؟ عوام فریبی درصدش چند است ؟ نه برادرم ! ارزان شده..خبر نداری ...شیخ می گفت : ماهی پنجاه ! بعضی ها 300 می دهند از جیب بیت المال ؟ بعضی ساده زیستند و به فرزندان دلبندشان می گویند مبادا چای بیت المال بنوشی وقتی به دیدن پدر می آیی و وزیر چندین میلیاردی دارند ... صبر کن..جمله حضرت امیر(ع) ضرب دارد در گوشم... چه بود... این را هم که ابوذر گفته بود...شنیده ای با ملت اسرائیل دوست شده ایم ولی در همایش ها دشمن ؟ چیزی از درصد خشم مردم دنیا قبل و بعد از این همایش اخیر شنیده ای ؟ اگر نبود مصالح بسیار آشکارا می گفتم که... شنیده ای از تصویب و طرح لایحه ها و... پیرامون حقوق زنان ؟ شنیده ای از روی بیکاری و برای گذران عمر به دانشگاه می آیم با جان کندن قبول می شوم به فرسودگی ذهن درس می خوانم که به وزیر کشورم دکتری بدهند و دو قورت و نیمم هم باقی باشد برای استیضاح ؟ برو عمه ات را استیضاح کن ! عددش نیستی !... راستی ! پیدا کردهای"پرتقال فروش" را ؟...شنیده ای ...سازمان برنامه بودجه هوتوتوو..رفت پی کارش...شنیده ای ستاره دار می شویم ؟ درجه بندی ؟
مهم نیست...هیچ کدام ! هشت سال...نه بیشتر...12 سال را خلاصه کردن کار آسانی نیست !
تو نه از جنس اصلاحاتی و نه از جنس اصولگرا... به قول خودت... مثل افسانه مردم یونانی... شاید هم افسانه مردم ایران شوی ...شنیدم که یکی می گفت : نکند شهید شود! شاید...شاید رنگ و بوی شهادت گرفته ای !حرف احمقانه ای است؛نه؟ چرا که تو برای ماندن آمده ای ... اما... من نا آشنا به این نور ها نیستم ؛ زندگی کرده ام با افرادی که چند روز بعد خبر شهادتشان را برایم اورده اند...دیده ام... من ناآشنا به نوری که در سیمای توست الان؛ نیستم ... خبر از این جا ماندن ندارد چرا ؟
****

پ.ن :
* اگر از الفاظ "آقای ..." استفاده نشده محض کوتاهی جملات..روانی کلام و مطابقت بر گفتار است نه خدایی ناکرده توهین به شخصیت بزرگواران.
**استفاده از لفظ " میر حسین " نه محض صمیمیت است ؛ نه محض تبلیغ ؛ نه استفاده ابزاری از احساسات و نه... در خانواده ما سالهاست خاطرات جنگ با او گره خورده!همه از او بدین نام یاد می کنند.لفظ پدر همیشه این بوده : فلان وزیر میر حسین ! کابینه میر حسین ! ....یا...استعفای میر حسین!
***اولین کتابی که من از ایشان خواندم.. اوایل دبیرستان ... کتاب " پنج گفتار" بود...هیچ وقت این عذاب وجدان یادم نمی رود که چرا او را دیر تر از خیلی ها شناختم.
****این نوشته از سر علاقه و تائید شخصیت جناب مهندس میر حسین موسوی است ؛ آنهم به قدر شناخت !نه توهین به کسی یا ضدیت بر کسی!ربطش به حکومت و حکم ولایی و طرفداری فلان مرجع حکومتی ندهید !بی زحمت البته!
*****از اینکه بلاگ دیر به روز شد شرمنده!
******هر نفر یک ستاد ؟!
******* فیلم ابتدای پست ممکن است هنگام لود شدن کمی طول بکشد. صبر بفرمائید لطفا ( می توانید مستقیما از این لینک مشاهده کنید)
******** برای جو دانشگاه خودم متاسفم!تبلیغ ِ صراحتا انتخاباتی بعضی ها (؟!!) کاملا آزاد است ولی اگر بخواهیم به واسطه انجمن اسلامی یا بسیج برای همایش میر حسین پوستری بزنیم در برد انجمن یا بسیج اجازه ای نمی یابیم و نهایتا این می شود که در برد انجمن علمی کامپیوتر پوستری زده شود و به عنوان دبیر علمی حرکتی صورت پذیرد.

********* آقای محترم! برادر مجاهد! جناب م.آ فرمودید در همایش که مشکل بعضی ها نه رنگ باختن دین است و اصول و نه استهاله آرمانهای انقلاب و... نمونه های بارزی برای تائید حرف شما وجود دارد؛کاری به بعضی ها ندارم..کاری به آن جماعتی که شما از آن گفتید ندارم..اما باید بگویم عقب ماندگی از قافله دین داران و آرمانخواهان انقلابی خود را جبران کنید که اگر نکنید محکوم به شکستید!
********** زمان خاتمی دیده می شد به عینه که اگر فردی از خانواده شهدا از او حمایت می کرد و یا سبغه او را می گرفت عده ای صراحتا به خود این جسارت را می دادند که او را مرتد و...بنامند.اگر همسر شهید همت با دو فرزند خود مقابل ساختمانی می آمد و خون شهید را گواه می گرفت که.. دیگر خاطرات آن شهید بزرگوار و آن فرمانده عزیز باید بدون پخش تصاویر و تعاریف همسر برگزیده می شد...اگر همسر گرامی شهید رجایی حمایتی ولو اندک از خود نشان می داد می بایست بعد از آن رد صلاحیت نمایندگی امت را به دوش بکشد از نظر آقایان....اگر... اگر چه همه اینها همان سالهای اولیه دوران ریاست جمهوری موفق یا ناموفق..کامیاب یا ناکام خاتمی بود ... نمی دانم این بار طرفداری یک فرزند شهید و یا خانواده شهید و آزاده و رزمنده و ایثارگر در نگاه آنان از میر حسین چه حبلی را باید برگردن کشید؟

*********** شاید کمتر کسی بداند که جمله " بسیج مدرسه عشق است " از گفته های میر حسین است! که تا همیشه تاریخ به حول و قوه الهی پایدار می ماند.
*********** سایتهای مرتبط :
http://www.mowj.ir/
http://www.yaarinews.ir/
http://kalemeh.ir/
http://www.mirhussein.com/
و...


۱۳۸۸ فروردین ۱۳, پنجشنبه

یک سال پیش؛ در چنین روزی...


دقیقا یک سال پیش در چنین روزی...
روز دوم بود که وارد مدینه شده بودیم؛ روز اول قبل از ورودمون همه یادمون بود که سیزده بدر مدینه ایم و کلی شوخی و خنده که... روز دوم برای نماز صبح رفتیم حرم ؛ حرم موندیــــــــــم تا عصر.... صبحانه و ناهار نخورده تقریبا شبیه از قحطی در رفته ها ! ولی کو غذا؟؟... خودمونو کشوندیم تا اتاق هتل! شیرین در اتاق رو باز کرد و کانه جنازه خودمو پرت کردم رو تخت! دیگه مادر خانوم هم نبود که بگن : با لباس!؟ با لباس!؟ آدم با لباس بیرون رو تخت میاد ؟... نشد که کیف کنیم که ! بلند شدم ...با جان کندن.. چادرمو تا کردم! گذاشتم روی میز کنار تخت! مانتومو هم در آوردم آویزوون کردم به چوب لباسی! اتاق چهار نفره بود ولی ما سه نفر بودیم! طبقه سوم بود...حرم دیده نمی شد از داخل اتاق ! ولی خوبیش این بود که درست رو به روی شمال غربی ترین باب حرم بود... دقیق رو به رو !..دیگه نشد جوراب رو در بیارم... خودمو باز پرت کردم رو تخت..صورتم محکم خورد به بالش !.. شیرین و مریم هم مث من غش کرده بودن...ی ده دقیقه ای به همین منوال گذشت ولی خوب همه مون گشنمون بود! تصمیم گرفتیم بلند شیم ی چیزی بخوریم و برای یک ربع دیگه حاضر بشیم بریم حرم برای بقیع!
بقیع برای خانومها فقط بعد از نماز عصر باز بود و بس!
ی چیزی خوردیم..تجدید وضو کردیم و راه افتادیم!
....
بقیع بسته شد !
هنوز تا اذان مغرب وقت بود! بین الحرمین نشستم...تکیه دادم به دیوار...صورتمو کردم رو به گنبد خضراء... سرمو آرووم تکیه دادم به دیوار مسجد ! یاد مادر خانوم افتادم.گوشی رو برداشتم و زنگ زدم... از دیروز صبح تا حالا که اونم فقط 12 ثانیه بود حرف نزده بودیم با هم! یکی دیگه گوشی رو برداشت!... بعد از سلام و... خواستم که بی زحمت ها! میشه گوشی رو بدین به مامان؟ گفت : با بقیه رفتن بیروون قدم بزنن! صبح همه با هم بودیم ولی بعضی عصر هم خواستن برن قدم بزنن( اصولا سیزده بدر همه خونه مان ؛ اونم به دلیل مکان خانه :دی ) ... اصلا ذهنم طرف اینکه امروز چه روزیه نبود . پرسیدم : برای چی همه با هم بودین بیرون و الان...؟ بریده بریده حرف می زدم...آخه ی لحظه ذهنم رفت طرف نگرانی... وسط حرف گفت : امروز سیزده بدره هــــــــا!
...
از ما سه نفر تا غروب کسی یادش نبود اصلا که امروز روز طبیعت ایرانی هاست !
...
بعد از نوشتار :
*)نبودم که رحلت همسر گرامی امام راحل (ره) رو تسلیت بگم ! شرمنده! ان شالله در جوار امام (ره) و حضرت اباعبدلله و دو فرزند گرامشون باشند و سلام مارا هم برسانند.
**)نشد که سال نو رو تبریک بگم این جا !
***)نشد که تو تعطیلات بنویسم این جا!
****)نشد که از عزیزانی که نگران حالم -من باب تصادف -شده بودند ؛ قدردانی و تشکر کنم ؛ شرمنده!
و نشد های دیگه...
مهم اینه که بالاخره نوشتمش ! :دی
مهم اینه که دیروز عروسی مریم بود :دی
مهم اینه که باید من باب مزدوج شدن به چند نفر تبریکات بی شائبه برسونم :دی
مهم اینه که از ترس دشمن (؟!) مجبورم دو نیم صبح وبلاگ آپ کنم :دی
مهم اینه تازه امروز فهمیدم 23 ام این ماه امتحان میان ترم ی درسی رو دارم و ایام عید اصلا نشد که مث بچه آدم درس بخوونم! من حقیقتا نمی دونم اینایی که هم کار می کنن ! هم می تونن کار فرهنگی و فوق برنامه داشته باشن اونم نه یکی نه دو تا هوار و شونصد تا... هم دید و بازدید عیدشون رو انجام بدن , هم مسافرت برن با خانواده ؛ هم تصادف کنن , هم سرما بخورن هم... چه جوری درس می خونن ؛ ببخشید ؟
*****)تازگی ها فهمیدم زندگی هیچ شوخی ای با هیچ کسی در هیچ شرایطی به هیچ وجهی نداره و کسی که زندگی رو شوخی بگیره باید از همه بیشتر کار کنه و اینه که...بعـــــــــــله ! هوی جوری عرض کردم تا عبرتی باشد برای پند گیرندگان ! :دی
موید باشید
یا حق

۱۳۸۷ اسفند ۲۲, پنجشنبه

داغی که شانه صبر را شکست!

قبل از نوشتار :
14سال از پر کشیدن یادگار امام "حاج سید احمد خمینی" می گذرد.در تمامی این چهارده سال به یاد ندارم که جز امسال سر و صدایی از تریبون های رسمی کشور مبنی بر برپایی عزا و مراسم سوگواری بوده باشد. اگر هم بود مراسمی گمنام و مختصر در بیت آن عزیز یا حسینیه جماران یا مرقد شریف امام راحل(سلام الله علیه) بود.
اما امسال چه خبر است ؟!!!! الله اعلم !

نوشتار :

نمی خواهم مثل خیلی های دیگر بگویم : بله!ایشان 24 اسفند 1324 چشم به جهان گشود و 25 اسفند 1373 چشم از جهان فرو بست و خیلی آقا بودند آقا ! و...
برای این عزیز همین بس شاید که ؛ امام راحل (سلام الله علیه) در وصف ایشان چنین خدای را به شهادت می گیرند :

اینجانب در پیشگاه مقدس حق، شهادت می‌دهم که احمد از اول انقلاب تاکنون و از پیش از انقلاب، در زمانی که وارد این نحو مسائل سیاسی شده است، از او رفتار یا گفتاری که برخلاف ایده انقلاب اسلامی ایران باشد، ندیدم و در تمام مراحل از انقلاب پشتیبانی کرده و در مرحله پیروزی شکوهمند انقلاب، معین و کمک‌‌کار من بوده است و خود نیز می‌گفت، از زمانی که خود را شناخته، لحظه‌ای از خدمت به آرمان‌های امام سر باز نزده است.


اما باز به نظرم چیزی کم است ؛شاید باید گفت : طلبه ای از تبار خمینی ها که حتی درس خواندنش هم به قول خودش :

به جای این‌که به درس و مباحث علمی‌ برسم، ترجیح می‌دهم خود را قربانی انقلاب، امام و مردم کنم و سپر دردها و رنج‌های امام باشم.

والحق همو بود که در تمامی دوران تبعید ؛ غربت و سختی های زندگی امام راحل (سلام الله علیه) هم پای او و بلکه سپر بلای او بود؛ شاید تعبیر همسر ایشان که گفتند : "چون ماه در طواف خورشید بود" حکایتی صادقانه باشد.
باز چیزی کم است! شاید باید گفت : احمد بعد از رحلت آن یار(سلام الله علیه) چگونه بود؟
بنا بر میل خود و البته سفارش امام راحل (سلام الله علیه) از همه سمت ها کناره گیری کرد ؛ ساده تر و بی آلایش تر به زندگی پرداخت ؛ گویی بار سفر می بست و شگفتا که به خانواده خود گفت : من سه ماه بیشتر میهمان دنیای شما نیستم ! اگر چه آن سه ماه آخر عمر را نیز به روستایی در حواشی قم رفت؛ در خانه کاهگلی به زندگی و عبادت پرداخت و همین سه ماه را با امام (سلام الله علیه) میهمان کتاب "اربعین" اش شد . زندگی سراسر پر فراز و نشیب اش ؛ آرام در میان کودکانی که داور بازی فوتبال آن ها شده بود می گذشت و همه اطرافیان می دانستند که "احمد دیری نیست که به دیدار پدر می رود".
شاید چیزی کم باشد باز.
شاید تکیمل کند همه این ها را که :
مرگ شهادت گونه احمد ؛ مظلومیت دیروز و امروز در بین ذهن تاریخی دولتمردان امت احمد ؛ همه و همه بر آنکه بعد ها تاریخ به فرزندان من گواه دهد : "او که بود ؟" بس باشد.

بعد از نوشتار :
زندگی نامه حاج سید احمد خمینی"می خواهم خود را قربانی انقلاب کنم"
سوالاتی تفکر بر انگیز که احمد آقا از امام(سلام الله علیه) پرسیدند.
دفاع قاطع حضرت امام(سلام الله علیه)از فرزند خویش در مقابل یاوه گویی های بعضی افراد.گواه مظلومیت خانواده ان عزیز



۱۳۸۷ اسفند ۵, دوشنبه

فان حزب الله هم الغالبون!

امروز همرزم حاج رضوان می گفت : قبل از جنگ سی و سه روزه شماره چشم من ده- ده ام بوده.. تو همین ی ماه ؛ ی ماه و نیم این قدر فشار و بی خوابی و کم خوابی بود که جفت ؛ دو و نیم شد...
امروز خیلی ها ؛خیلی چیز ها گفتند و تعریف کردند.
امروز...
امروز عصر, مادر با یک قاب جدید آمد خانه؛ بهم داد و گفت:" عکس سید رو بذار تو این قاب..اون قاب قشنگ نیست."..ی قاب خاتم قشنگ و ناز ؛ امر اطاعت می شد که... گفت : برای قاب جدید عکس جدید بذار!... کامپیوتر رو روشن کردم و فایل عکس های حزب الله و سید روآوردم و مادر را خواستم تا انتخاب کند؛ شخص خودم هر عکسی از سید را قشنگ می دانم ؛ خیلی سخت مورد پسند واقع شد . گاها یه گونه ای که از روی اجبار است و چون هیچ مورد خوبی نداری چرا ؟ بعضی ها هم به خاطر رزلوشین پائین برای پرینت و...بالاخره ی عکس پیدا شد که مورد قبول واقع شد برای قاب روی دیوار.. پرینتر را روشن کردم و کاغذ گلاسه آوردم برای عکس...که گفت : "اون عکس روی دیوار سید رو هم بردار...بدون قاب بوده ؛ کم رنگ شده" ... و یک عکس دیگر برای روی دیوار انتخاب شد . بعد از خشک شدن رنگ ها ؛ عکس را گذاشتم در قاب... رفتم ی صندلی ای ؛ چیزی بیارم برای نصب که گفتند : اینو بذار روی میز جلوی آینه... پیشنهاد قشنگی بود...میز را خلوت کردم..وسایلش را جا به جا کردم.جا جواهری رو بردم روی میز کنار کتابخانه ؛ عطرها و اسپری دم دست را گذاشتم در جعبه اش ؛ رو میزی را مرتب کردم و قاب را گذاشتم.دیگر منتظر بودم که به عکس زیر شیشه میز تحریرم هم ایراد بگیرند و بگویند که عوض کن یا...
امروز...
نمی دانم چرا؟ حتی نمی دانم دقیقا چیست؟
همین حس جدید را می گویم.
****
عکس ها به دلخواه خودم با جملاتی تزئین شده اند.این ها عکس خامند

بمب گوگلی غزه