‏نمایش پست‌ها با برچسب شهید.همت.باکری.خدا.ظلم.خون.سپاه.خائن.بغض. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شهید.همت.باکری.خدا.ظلم.خون.سپاه.خائن.بغض. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه

سوز هجری چشیده ام که مپرس !

خدا شاهد است چند روز است می خواهم پستی دیگر بزنم ! حرفها دارم با شما ...
اما از زمانی که حرف های فرزندان شهیدان همت (+) و باکری(+) را خوانده ام این قدر اوضاعم بهم ریخته است و..
نه قلمم می کشد بر دفتر...
نه دلم بر روزگار استواری می کند ...
نه تاب نگفتن و ننوشتن
...
بسیج و بسیجی ای که از جبهه زار زدن بر خاک و سر کوفتن به نی های جنوب و..عربده های هیئتی وار و عکس برای آلبوم افتخاراتش و...را فقط درک کرده نباید هم ککش بگزد از این کلامها!
خانواده های شهداء داغدارتر از این سخن ها هستند!
دلشان دریای خون است...اینها که قطره اند!
ظلم ها هر روز بیشتر و بیشتر می شود
و مظلومیت ها فزونی می یابد !
اما تا خدا راهی نمانده...
آن وقت این به اصطلاح سردار سپاه می گوید وقتی رادیو جوان می شنود غسل واجب می شود و من ماندم غسل واجب بر مردان غیر غسل ... لا اله الا الله ! گره تنبانک آقایان محکم تر...شاید اوضاع بهتر شود! یا این یکی موقشنگ افاضات می فرماید(+)
...
روز بیست و چهارم خرداد ماه که هنوز ایام امتحانات مدارس و دانشگاه ها بود ! عزیزی را دیدیم که همسر شهید اند و خود از مبارزان ایام انقلاب و دانشجویان خط امام (س) و زجر کشیده ایام مبارزه هستند {در بسیاری از عکس های زمان انقلاب که از به صحنه آمدن زنان و دختران سخن می گوید ؛حضور ایشان پررنگ است و شاید بهترین عکسی که شامل صفهای دختران محجب و بازو به بازو گره کرده و عکس سیاه سفید حضرت امام(س) به دست داشته و در حال شعاردادن در تظاهرات است؛ایشان را شامل می شود} باورمان نشد که یک پا از پائین به بالا در گچ و سری باندپیچی شده مشاهده شوند در حالیکه چون معلمی دلسوز به میدان علم و هنر آمده بودند تا در کشاکش امتحانات دانش آموزان خود را یاری کنند!
جویای احوالات که شدیم فهمیدیم در اعتراضات روز بعد از انتخابات نیروها ایشان را شناسایی کرده و ایشان هم با اولین ضربه باتوم بر سر دچار گیجی شده بودند و...خلاصه افتاده بودند دست ظالمین بی حیا و لش(لباس شخصی)ها و ی مشت با ریش بی ریشه که انسان را یاد این تصاویر(+,+) می اندازند بیشتر تا چهره هایی خدایی یا... ونتیجه در گچ رفتن یک پا و... بوده...مانده بودم با این سن و سال هنوز هم سودای مبارزه با ظلم دارند و هنوز بر سر آرمانهایشان ایستاده اند ....شرمم آمد از خودم !
چند هفته بعد از آن روزهای جنایت و وقاحت شنیدم دو فرزند یک همسر شهید را در جلوی چشمان مادر گرفته اند و وقتی این شیر زن به اعتراض صدایی بلند می کند و می گوید :شرم کنید !من این دو را بدون آنکه بدانند قبر پدرشان کجاست و جایی برای گریستن داشته باشند با دست های خالی بزرگ کرده ام!حاصل عمرمند و...به ایشان هم رحم نکرده اند ...{همسرشان مفقود الجسد اند}
...
روز قدس !خواهر شهیدی را دیدم که معلم خودم بود!برادر ایشان توسط ساواک تحت بدترین و وحشیانه ترین شکنجه های ممکن قرار گرفته بود و زیر شکنجه به شهادت رسیده بود اما آن بی دینان تنها این را برای عذاب خانواده این شهید عزیز کافی ندانسته اند و برای تحویل جنازه شروع به بد بازی ای کردند(مثل حرکت بی دینان امروز؛فرق چندانی ندارد هیچ !بدتر است...نام اسلام بر سردر این نظام خورده ) و چند بار پیاپی تکه هایی از بدن این شهید مبارز رو برای خانواده فرستاده اند..یک روز یک انگشت....روز دیگر پاره ای دیگر از بدن و ... تا خانواده به زبان بیاد و اطلاعاتی که انها می خواستند بگوید و خانواده مبارزتر از کلامها و حرکات !...خلاصه... ماجراهای ظلم و ظالم که نهایت ندارد !
چندین سالی میشد که ندیده بودم ایشان را...سلام و علیک گرمی کردیم باهم !...از دانشگاه و کار و زندگی ام سوال کرد و...هیچ کداممان خط فکری سیاسی دیگری را نمی دانستیم! ... با خنده گفتم : چه می کنید با اوضاع کشور !؟ بی هیچ رو در بایستی پرسید : اول بگو ببینم کدوم طرف وایسادی ؟حق یا باطل !؟...یک لحظه ترسیدم!...با لحنی آرام و صدایی پائین جواب دادم!هردو خندیدیم ...جمعیت شروع به راه رفتن کرده بود بعد از وقفی کوتاه...کنار آمدیم که در مسیر حرکت نباشیم ! ... حرفمان اندکی طول کشید ...سالها حرف بین یک معلم دلسوز و مهربان و یک شاگرد که برای معلمش شاگردی زیرک و خوب بود که بماند!این ایام خود یک مثنوی است برای گفتن!... حین حرف زدن به ماشین پلیس راهنمایی رانندگی که پشت سرمان بود تکیه دادم...حواسم هم نبود که این پلیس است و پلیس امروز و امسال و این اوضاع با پلیس دیروز ها فرق دارد !...یکی از مامورین از پشت نزدیک آمد و خطابم گفت که یعنی برای خستگی در کردن نیست و... معلمم با لحنی که داغ و دردش چندان شده بود و از صد فرسنگی دلت را می سوزاند گفت : " سنگینی این انقلاب روی دوش ماست! سنگینی اسلام روی دوش ماست ... خسته از ظلمیم " و...

بسیج و سپاه کلاهش را بیندازد بالاتر ... شاید شیطان دستی بلند کرد گرفت !شاید او هم عارش بیاید ...
...
چه می کنم؟...با عزیزان سردارانشان همت و باکری و بهشتی و کریمی وغفاری و...این کرده اند به زیرتر رحمی کنند؟!...هیهات!
...

...بگذریم ما که سرمان را مقابل ملت به زیر و مقابل آنها و امثال آنها به بالا می گیریم و گفته قرآن اجرا می کنیم که "و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما"
پ . ن :
شرمنده همگی..وقتی یک عالمه حرف داشته باشی به همراه بغض!
وقتی ...
نمی توانم حرف بزنم ... یک چیزی در گلویم هست که قلبم را هم فشار می دهد !
اضافات :
موقع نوشتار فراموش کردم تولد یک متولد ماه مهر دیگر را تبریک بگویم ...جمعه ؛دهم مهرماه..تولد این دوست بود.تولدتان مبارک(+)برایتان بهترین ها را از خداوند خواهانم!
بمب گوگلی غزه