۱۳۸۸ تیر ۸, دوشنبه

من یک بلاگرم..با درد و دل هایی تازه از زمانه ام

قبل از نوشتار :
گفتند زنگ انشای شماست.گفتند رسالتی بر دوش هر کس است و هر کس را نینوایی است و آزمون کربلا و تا همه را به آزمون کربلا نیازمایند از دنیا نبرند.گفتند بنویس ای دختر شهید!گفتند ما جز پناه بردن به خانواده شهدا کجا را داریم برویم؟گفتند پدرت نرفت تا تو ساکت بمانی از ظلم.گفتند خون شهدا آخرین پناه ماست...گفتند
و او سرش را پائین انداخت! همه نگاهش کردند...سوالهای ذهنها خوانده می شد بی آنکه بخواهد کسی لب به سخن باز کند
یعنی نمی خواهد؟
می گویند بهمان : نه!...؟
چرا ساکت است؟
بهش گفتند نباید سخنی برانی؟
نکند می ترسد...
. دخترک بی آنکه سرش را بالا بیاورد..گذری بر ذهن ها کرد... صدای اندوهش بالاتر رفت...شاید صدایش را پدر شنید...خواست دستش را در مقابل صورتش ببرد...خواست سرش را بالا بگیرد و چشمهایش را به سقف بدوزد تا مبادا اشکی از دیدگانش روان شود... هیچ نامحرمی , محرم اشک های او نشده و هرگز هم نخواهد شد...دخترک سعی می کرد و سعی می کرد... اما این بار...نشد! اشک هایش روان شد...نامحرمان ِ محرم؛ اشک هایش را دیدند ولی نخندیدند...سکوتی بی نظیر همه جا پر شد...کسی لبخند نزد...حتی کسی دیگی را نگاه نمی کرد...همه فهمیدند که...
این اولین اشکهای دیده شده دخترک در بین جماعت نامحرم ِ محرم بود...لرزه بر قامت عمو افتاد...نزدیک رفت...صدایش کرد...دخترک آرزو کرد :
کاش "رقیه (س) " می بودم!
***********
نوشتار :
موضوع انشاء:
به نظر شما کشتن جرئت و شهامت می خواهد یا کشته شدن؟
متن انشاء:
البته واضح و مبرهن است نوشتن درباره موضوع این انشاء

نوشته ی یک بلاگر!
من یک بلاگر بی رسالتم که بلاگم هیچ ننوشته که در مملکتم چه می گذرد چرا که به گزارش برادران دلسوز رسانه آنها ؛ هیچ نمی گذرد جز تابستانی گرم!
من یک بلاگرم.همه چیز در عین آبادانی و نشاط است در ایران.آبادانی از این بیشتر که می رویم آزاد راهی که هنوز کشک چی؟ پشم چی؟ است را افتتاح می کنیم ؟ همه طبق قانون.منتهی قسمت مجازاتش.همه خوشحال از شرکت در این حماسه عظیم .منتهی در بهت!
من یک بلاگرم.اینجا همه می پرسند:تابستان خود را چگونه می گذرانید؟جوابش منتهی:در خون!
من یک بلاگر بی رسالتم چرا که رسالتم را برادران و دلسوزان ارتشی و سپاهی ایفا می کنند.من رسالت امنیت بردوش داشتم.منتهی برای دولتم نه ملتم!
من یک بلاگرم.نه قلم به دست مزدور.چرا باید جز آبادانی ایران چیز دگری بنویسم...همه چیز در امن و امان است منتهی در این حصن که خفته؟...که داند؟
من یک بلاگرم که اگر از"تو" نگویم و زبان چرب برای "تو" نداشته باشم.باید بروم(همراه خانواده ام) سماق که به تازگی شده "آب خنک" بـِمَکـَـم...(این را علنی گفته اند)حتی اگر سوابق مبارزاتی خانواده ام از کبودی ای بر تن مادر و دایی و مادر بزرگم باشد تا سرفه های داغ مادر و خنده های تبدار پدر و صندلی چرخدار دایی و ریه های 40 % مادر بزرگ در سلولهای شکنجه و درد و...و ترس از آنکه ما هم طلحه و زبیر نامیده شویم و دست خط امام (سلام الله علیه) که تکیه گاه قلبم است که هرگز چنین نیست! وقتی یار دیرین امام (سلام الله علیه) راحتتر از آنچه که فکرش را بکنی توسط دروغ های بی حدو گستاخی های بی شرمانه بسیجیانی که می شناسمشان به لجن کشیده می شود آنهم تحت پروژه ای یکسان از خانواده کوچک و گمنام من چه انتظاری؟!؟
من یک بلاگرم.یک بلاگر...یک بلاگر بسیجی....که قبلا به طور ارزشی می گفتند همه مسلمین را دوست بدار و الان دریغم می کنند از دوست داشتن مردم خودم!
من یک بلاگرم...با مرام نامه امضا شده...قسم می خورم جز حقیقت ننویسم..اما دریغ که اینجا ظاهر غیب است و غیب ظاهر..ببخشید!چه بنویسم؟!
من یک بلاگرم..یک نقطه پرگار که اگر "غیر" بنویسم آنچنان می چرخانندم که "خود" از "غیر خود " نشناسم....ببخشید! چه بنویسم؟
من یک بلاگرم...یک عاشق امام (سلام الله علیه) و راه امام (سلام الله علیه) و عاشق سپاه فداکار امام (سلام الله علیه) و پیرو بسیج دلاور امام (سلام الله علیه)..اما دریغ...دریغ که اینان در به لجن کشیدن هر ارزشی استادی ِ تام دارند!
من یک بلاگرم...بلاگری که فریاد وا اسلاما !..وا محمدا!...وا حسینا.... وا جدا!...یا للمسلمین!... و هر فریاد تظلم خواهی دیگر از هر گوشه جهان را شنیده خود را سپر بلای مسلمین در هر خطری کرده!از هیچ کوششی دریغ نکرده!پیمان "استشهادیون" لبنان و فلسطین امضاء کرده! به روی هر دشمن توطئه گری خط بطلان کشیده! و...
من یک بلاگرم...وقتی اولین بلاگ را در سیستم پرشین بلاگ ؛ 6 سال پیش "بسم الله" گفتم با خود اندیشیدم: آری معلم سرودنم! علی شریعتی!من آن کودک گستاخ بازیگوش توام!خاک گلویت در سوتک من است!
من یک بلاگرم...و بلاگ و نت ؛ ورژن جدید قلم...توتم من است
من یک بلاگرم.....که شرح می دهم...
***بسم الله***
نون و القلم ..
.به روزهای در بند تمام انسانهای آزاده سوگند که تاریکی پایدار نخواهد ماند

به صبح فردای امید سوگند که شب تا دمی بیشتر زنده نیست!
به خون پاک شهیدانمان سوگند که پلیدی رنگ می بازد حتی اگر عرصه فعالیتش طولانی تر از تاریخ شود
و به....
من سخن خواهم گفت!بگذارید از ابتدا بگویم! ( به پیروی از امامم (ع)) :
آنهایی که مرا می شناسند که می شناسند و آنها که نمی شناسند با این متن بالا فهمیدند که چه اندیشه دارم!
بنابر عقل ؛ دین ؛ رسالت حقیقت گویی ؛طرفداری از اندیشه حضرت امام (سلام الله علیه) و هزاران دلیل دیگر که هنوز هم که هنوز است بر آن ایستاده ام (و اگر کسی می خواهد بداند و بپرسد برایش شرح می دهم ) انتخابم را بر همگان آشکار ساختم ؛ چرا که اهل ذبح حقیقت به پای مصلحت نبوده ام!( این را می گویم تا بفهمید بی فشار و تهدید و ترس نبوده این اعلام نظر و تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل ) گفتم : انتخاب من و خانواده ام شخص جناب : مهندس میر حسین موسوی است و...ماجراهای حین ایام تبلیغ که جا دارد جداگانه بحث شود و خواهم گفت!
این تبلیغات و رفت و آمد ها و بحث ها همچنان ادامه داشت تا روز رحلت امام(سلام الله علیه) فرا رسید.
بنا بر برنامه هر ساله برای شرکت در این مراسم صبح زود ساعت 6.5 راه افتادیم تا قبل از مراسم (طبق عادت همیشگی)سر قبور شهیدان برویم...در نزدیکی حرم جلویمان را گرفتند.گفتند :کارت؟...اگر کارت ندارید بروید فلان جا!..جالب بود برای قبرستان رفتن هم باید کارت داشته باشی!به خود نگرفتیم و گفتیم لابد برای مراسم و جمعیت تازگی ها(یعنی همین امسال فقط) کارتی شده!از جاده قم رفتیم!و به حرم رسیدیم!
قبل از مراسم به سمت مزار شهدای هفتم تیر و آیت الله طالقانی و...رفتیم! شخصا شال سبز بر گردن داشتم برای طرفداری ولی بر خلاف من این عادت همیشگی مادر بود که در مراسم شهادت ائمه اطهار و بر سر مزار شهیدان و رحلت امام یا یادگار امام با نشان سیادتش شرکت کند و این عادت را همگانی که او را می شناسند می دانند...سر مزار آیت الله طالقانی رفتیم!فضای مراسم مثل همیشه نبود..اتوبوس هاو...(بماند اینها..ان شالله که بر همگان روشن است و اگر نیست بپرسید تا شرح دهم) ساعت 9 شلوغ شد..موتورسواران سازمان دهی شده..بر خلاف مقررات جناب ا.ن پایگاه تبلیغاتی آنهم سر مزار شهدای هفتم تیر داشتند به همراه بلند گو و... استفاده از بیت المال مسلمین برای تبلیغات شخصی و... اینها که چیزی نیست! چه توهین ها و مسخره شدنهایی که من؛ خواهرم و مادرم نشنیدیم... مادرم در مقابل همه این توهین سرش پائین بود و مدام جمله :" حسبنا الله نعم الوکیل " را می خواند...اما کار به جایی رسید که فردی با پیرهن مشکی روی شلوار از نوع مدل آخوندی؛ تسبیح به دست؛ و با محاسن کامل هنگام رد شدن از کنار من گفت:چادرت توی سرت بخورد و چادر مرا کشید!...مادر برگشت و چنان غضب آلود نگاه کرد مرد را که... من در میان درگیری نفهمیدم چه شد فقط می دانم قبل از آنکه مادر چیزی بگوید افرادی که پلاکارد : بسیج *** شیراز(ما مثل ا.ن نیستیم..آبروی مسلمان ریختن را نمی پسندیم و شرعی نمی دانیم حتی اگر به حق باشد آبرویشان ریخته شود.مردم بشناسندشان و یا... ما بر خلاف ایشان در مکتب حسین(ع) تربیت شده ایم که حاضر بود عبا بر سر بکشد تا مردمان متوجه نشدند حتی نگاه او از کسی پنهان می شود) را در دست داشتند به سمت مادر آمدند...اول درگیری لفظی بود ولی وقتی دفاع جانانه مادر از آنچه که اعتقاد فرزندش بوده و هست را دیدند ...!
ما بقی ماجرا بماند...
همین قدر بدانید که بگویند :همسر شهیدی را چنان زدند که سرش را تیزی قبر همسر شکافت و خون او روی قبر همسرش ریخت .
همین قدر بدانید که با موتور به سمت خواهرم حمله ور شدند... اصابت دسته موتور با شدت به کمر او...و آسیب دید و وقتی سراسیمه به اورژانس حاضر در آنجا خبر دادم با عکس بر شیشه جناب ا.ن مواجه شدم و خنده مامور اورژانس و توهین های او...
جایتان خالی به جرمهای ناکرده در این مراسم آنچه که بر سر مادرم در" سیزده آبان" ِ به یاد ماندنی آمده بود بر سر ما هم آمد.آن هم به دست نه افراد عادی بلکه بسیجیان با کارت بسیج آنهم نه به قول طائب نفوذی..بلکه شناس!(اگر هم باشد..خاک بر سر این بسیج که به ازای هر دو نفر بسیجی 3 نفر نفوذی دارد)
بعد از آن ماجرا دیگر نه برای شخص موسوی و اعتقاد به درستی و راستی او بلکه برای حفظ اسلام؛ انقلاب؛ امام و یاد شهیدان و دفاع ازکیان وجودیمان بود که فریاد می زدیم!ما به چشم خود دیدیم پاره کردن عکس امام وموسوی به دست مامورین انتظامی و بسیجیان حاضر با مشخصات کامل!
از مهلکه قبور شهدای هفتم تیر رد نشده به گروهی از جانبازان قطع نخاعی شناس رسیدیم که از نخست وزیر امام (سلام الله علیه) دفاع می کردند و با عکس امام و موسوی و عکس های زمان جنگ موسوی امده بودند...
-سلام علیکم حاج آقا فلانی!
-سلامی گرم و دل نشین می کند..صندلی چرخدارش را می چرخاند..صورتش به سمت یاران همراهش می شود..بین ما و آنان نیز سلام و علیکی گرم صورت می گیرد
-چی شده حاج آقا؟ کمک می خواین؟(اگرچه سر و صورت ما خود گواه است چه گذشته)
-...جوابی نمی دهد...
-اصرار بیشتر می شود... دیگر نمی گویم حاج آقا!...با اسم کوچکش صدایش می کنم..آقا *** چی شده؟ نگرانی از چهره ام می بارد
-تصمیم گرفته بگوید...
-این قدر هول و نگرانم که مهلت نمی دهم..میگم آمبولانس خبر کنم؟ بگم بیان؟ برسونمتون؟ چی شده؟...صدایم می لرزد...تو رو خدا!
-در چشمانم خیره می شود! حال فلانی بد شده!..مثل هر سال قرار بود از طرف آسایشگاه به مراسم بیایم!گفتند بنیاد جانبازان بهتون برای شرکت در مراسم رحلت امام آمبولانس و امکانات نمیده مگه اینکه با تبلیغ و عکس ا.ن باشد! بچه ها قبول نکردند.با هزینه شخصی امدیم....(اشاره می کند به آن عزیز و ادامه می دهد ) می دونستیم حالش بد میشه! تو این هوا و این مکافات که...
همین قدر بدانید که...
چادر از سر می کشند در مزار شهیدان!عکس امام پاره می کنند در مزار ایشان, چه ها که نمی کنند و اینها را مقدمه ای دانستیم برای از بین رفتن تمامی ارزش ها و له شدن استخوان انسانیت و...
نه تنها فریاد من بلکه فریاد تمامی خانواده های شهدا و دل باختگان راه خمینی بیشتر شد!حاشا خانواده ای که عزیز برای اسلام داده از هوچی گری های عده ای بهراسند و در سوراخی بخزند ! تاحریم حرمشان امن بماند! که را می ترسانید؟ از چه می ترسانید؟ مرا از عفت ام می هراسانید؟ با حجب و حیای من بازی می کنید برای سکوتم؟ می ترسانیدم که : بلای *** سرت می آوریم!؟ آن هم علنی!!!!!... با آگاهی ایستادند و می دانستند اگر به دست آنهاست ؛ حریم خانواده شهدا و زن و همسر نمی شناسید! هیچ کس ذره ای شک نداشت که : دین در خطر است!

گذشت تا انتخابات تمام شد!
****ما بقی درد و دل ها در نوشتار بعد****
بعد از نوشتار :
*کاش می فهمیدید هنگام نوشتن این دردنامه ها چه عرقی بر تنم نشست و چه اشکی بر صورتم جاری شد...کاش می فهمیدید که چه بر سر اسلام آمده و می آید!
**کاش ناله های همسری شهید را می شنیدید و جای دارد هنگام شنیدن خون گریه کنید!
***کاش می بودید و می دیدید که وقتی فهمیدند این همسر شهید است که چادر از سرش می کشند و به زیر دست و پایشان گرفته اند و او را می زنند( برای زهرا(س) گریه می کنید؟ اشکهایتان جاری باد و هرگز خشک نشود نا مسلمانان!..صحنه های پشت درب خانه زهرا (س) اجرای زنده داشت در چهار ده خرداد) چنان وقیحانه گفتند: شهیدچه ربطی به خانواده شهید دارد. شما فقط زن و بچه اش هستید و تو(اشاره به همسر شهید ) با شهید فقط ***(کاش می توانستم حیایم را قورت بدهم..عفتم را زیر پایم بگذارم و بنویسم کلماتی را که شنیدم ) و تو(اشاره به فرزند شهید ) از ی شب **** پدر و مادرت هستی !...و ...توهین پشت توهین..همین جنابان محاسن دار بلوز رو شلوار بسیجی و فرمانده بسیج و حتی نیروی اورژانس حاضر در محل و نیروی گشت سپاه پاسدارن!
****همین رسانه ی خیر سرش ملی که کلام امام را برای عوام فریبی می گذارد این را هم بگوید وقتی زنی به زیر دست وپای این نامردمان بسیجیان تربیت شده شما می افتد کلام امام یادشان می رود که :خانواده شهدا چشم و چراغ امتند.آری این کوردلان را چه به کلام امام!
*****این جریانات و اتفاق ها کم نیست.یکی دو تا نیست...این قدر در این ایام زیاد شده که طاقت و توان انکار ندارید.برای انکار به هر چیز متوسل می شوید.به هر تهمت و دروغی چنگ می زنید.از هیچ کاری کوتاهی نمی کنید. رسما از تریبون نماز جمعه و ایستاده بر منبر رسول خدا (ص) جناب ا.خاتمی می گوید : ما در کوچه نمی کشیم. در خیابان می کشیم ولی در کوچه می زنیم...(باز گلی به جمالش که قبول کرد بالاخره این ها هستند که می کشند )اما...الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم
******نمی دانم بعد از نوشتار هایم کجا می برندم ؟نمی دانم در میانتان هستم یا نه؟ .نمی دانم اگر بگیرندم تاب دفاع و استقامت دارم یا خیر؟شاید حاضر به اعتراف شدم که :
سلام به همه مردم خوب و نجیب دنیا !من یک داوطلب معترف هستم که بیست سال در خواب غلفت خفته بودم همی تا اینکه گذر برادرن خوب ما بر منزل یا(...) ما شد و قبول زحمت فرموده و مارا ارشاد نموده و من به تمام اشتباهات چندین و چند ساله خود همی پی برده ام!آحاد ملت عزیز و شریف فکر می کنید شیوع آنفلانزای خوکی (خوکی بود؟ ) در ایران کار که بود؟ معلومه !من!...فکر می کنید چرا آب لوله کشی رحمت آباد وصل نمیشه؟ فکر می کنید کی می خواد این دولت خدوم رو از بین ببره؟ خب معلومه... میر حسین!من خودم شاهد بودم در جلسات ستادش تصمیم می گرفتند که ستاره های دنباله دار هر 30 سال یکبار از کنار زمین بگذرندو از اون بد تر که هر بار باید واقعه ای شگرف جهان را فرا بگیرد... این دست کمی از اون خورشید گرفتگی بویو(الهی قربون این جومونگ و اهل و عیالش برن بعضی ها ) داره؟ کی می خواد نظام وَر بــِــچُــلسه؟ معلومه میر حسین!اگر این بابا اخلال نمی کرد این ستاره های دنباله دار سالی سه مرتبه به کوری چشم اون از زمین رد می شدند تازه مردم را هم بین خط تهران-بند عباس جابه جا می کردند مجانی!منتهای این بابا و دستیارانش که معلوم نیست تو کدوم کشور بیگانه و اجنبوی(شایدم اسرائیل لعنتی گور به گور شده..چه می دونم..این جا بد خط نوشته.نمی تونم بخونم ) آموزش دیدند نذاشتند این دستاورد های دولت کریمه به انجام برسه! ولله به خدا!
آحاد ملت شریف و شهید پرور ایران من را برادران بسیار روشن و منور الفکر کردند و کور شوم اگر منفذی تاریک داشته باشم!می خواستم اعتراف کنم همین میر حسین بود که هی از قدیم الایام تو ذهن مردم فرو می کرد که "باجناق"فامیل نمیشه و همین رهنورد بود که هی می گفت آدم آبش تو ی جوب نمیره با جاری اش و...
این بچه ها که کلاس اولی هستند و هی دستشان را در دماغ مبارکشان می کنند گمان می کنید به خاطر چیست؟...این دستور میر حسین موسوی و موج سبزش است!
اصلا من از بچگی این جوری بودم که هی فیلم مخمل و زی زی گوولوو رو دیدم و از همون بچگی اندیشه های این انقلاب مخمل و ززی تو ذهنم بود...من گول خوردم!
اقلام تبلیغاتی که به ما می دادند از همون اول توش شامپو ضد شورش بود!اونم فراوون..فله ای...باور کنید آحاد ملت شهید پرور جهان و حومه..شامپو ضد شورش سبز به ما می دادند و می گفتند پخش کنید بین مردم!من گول خوردم!من ساده بودم!کلا من اشتباهی بودم!
همین دیگر...می خواستم بگویم و اعتراف کنم باشد که حق تعالی بپذیرد!
...اما به قول مرحوم بازرگان و کلامش در حین سخنان مبارزاتی اش:مردم این صحبتهایی که الان می گویم را باور کنید.فردا که مرا گرفتن هر چه گفتم باور نکنید..می زنند این ها.
این جمله را از من نیز بخوانید!
***** ای پدر!ای عملدار مکتب مظلوم! آن روز وقتی بالای مزار شهیدان و در مقابل چشمان تو سیل تهمت ها و ناسزا ها و باد کتک ها بود...به عمق این بیت برای سوگواری ات پی بردم :
ای خمینی (ره) بی تو گلشن بی صفاست
داغ تو همرنگ داغ مصطفی (ص) است
آنچه که بعد از پیامبر بر سر امتش آمد به راستی آن چیزی است که بعد از رفتن تو بر سر امتت می آید!
******چه می شود شما را ؟ چه می شود ما را ؟چرا خود به جان انقلاب و میهنمان افتادیم ؟ برای وجب به وجب این خاک خدا می داند چه خونها که ریخته نشده...چه عزیزانی که شکنجه و درد و داغ را تحمل نکرده اند..چرا حرفهای اماممان را در ذهن کم رنگ داریم :
من در میان شما باشم یا نباشم! نگذارید این انقلاب به دست نا اهلان و نا مردمان بیفتد!

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۱, جمعه

سر اومد زمستون




چشم بر صفحه روشن و خیره کننده مانیتور داشتم... حرف های انتخاباتی را می خواندم , روزنامه های الکترونیکی را ورق می زدم ؛ پاسخ این به آن و آن به این ِ کاکایی و نامه به فرزند و داوود آبادی را خواندم ؛ تاسف خوردم برای فهم و شعور عده ای... در آمد 6 میلیاردی محض لودگی... خبرهای تو داغ ِ داغ است . اوضاع ایران نیز ...
ذهنم به هشت ؛ شایدم نه ماه پیش رفت ! وقتی دوست دوران راهنمایی ام که هم دانشگاهی ام شده و همسر ِ تازه بر گشته اش آن ور آبها به ایران امده؛ بحث داغ انتخابات را پیش کشیدند و او که با آب و تاب از عقیده همسر می گفت ؛ اینکه اگر خاتمی بیاید از لج او به احمدی نژاد رای می دهد.. اینکه دو دوره قبل به خاتمی رای داده ولی حالا...اینکه آن ور آب از ایران و ایرانی چه می گویند و... چند هفته بعد در دانشگاه ما شیخ صحبت کرد. بحث ها داغ تر و داغ تر می شد. هیچ گاه دوستان عمومی ام صحبت سیاسی ام را نشنیده بودند... یادم است یک بار عزیزی نگران این بود که مبادا آرم شهرداری زیر کار ارزشی اش بخورد ! چرا که اعتقاد داشت " سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما عین سیاست ما " پس بگو چرا اوضاع چنین است !!!!
از بین انان تنها او که مرا از قبل می شناخت با صراحت تمام در مقابل همه از من و رای ام و اوضاع مملکت سوال می کرد و من که هیچ گاه اعتقاد ندارم "مصلحت به پای حقیقت ذبح شود" ناگزیر به پاسخ می شدم... از احمدی نژاد می گفت ...از سخنرانی اش در جمع ایرانیان مقیم فلان کشور که همسرش آنجا بوده... از او طرفداری می کرد و انتقاد !
می گفت : کروبی ؟!! و شروع می کرد از کمبود های شخصیتی او صحبت کردن...و من گوش می دادم و گه گاه می خندیدم و حق می دادم ! به سادگی او در بعضی مسائل و... بحث خاتمی را پیش کشید ؛ حقیقتا حتی حالم از اینکه در این مورد صحبن کنم گرفته می شود ؛ خاتمی شخصیتی سوخته بود در ذهنم(در ذهن من نه کلا) ؛ اگر چه شاید حق مطلب این نباشد...و به درستی این نیست ؛ یک طرفه به قاضی رفتن است؛ایشان شخصیت برجسته در جهانند چه از لحاظ فکری و چه از لحاظ سیاسی اما....
او را برای همه فرصت سوزی هایش ؛ برای همه دست و دل بازی های بی جا در مقابل دین پرور بودنش که خشمم را می افروخت ؛ برای نایستادن هایش ؛ برای اینکه به تمام معنا یزدی است ؛ برای انکه دل بعضی انقلابیون ِ درد ِ دین دار را آزرده بود ؛ برای اینکه بی حد روشنفکر بازی در می اورد و برای اینکه...
بحث احمدی نژاد شد و الی ماشالله حرف و برهان و...
او حرف می زد و مدام سوال می کرد... و من هر از چند سوالی را مجبور به پاسخ بودم و گه گاهی بعضی سوالات را مشتاق جواب! کم کم دیگران گرد ما جمع شدند... نظرات زیاد شده بود وهر کس چیزی می گفت ( خدا را شکر و سپاس که در امیر کبیر تحصیل نمی کنم :دی ) انتقاد ها... گاهی حرف های نامربوط و بعضا توهین ها و مسخره کردن ها...
وسط این همه حرف های داغ سیاسی - مملکتی با صدای بلند گفت :
اگر خاتمی بیاید ؛ خودش را هم بکشد رای نمی آورد. کروبی را هم شخصا در لباس نقش دوم مملکت نمی بینم ( الهی قربان خدا بشوم که چه قدر رجل مملکتیمان در لباسشان جا می شوند که حالا نوبت به این بابا که رسید آسمان تپید ) نه اینکه بنده خدا...ولی خب خوشم نمیاد رای بدم بهش! دیروز صحبتهاشو بودی تو دانشگاه که... سرم را همراه با لبخندی آرام تکان دادم و ناخودآگاه لبم به نشانه لبخندی بیشتر بازشد ... احمدی نژاد هم که مطمئنا میاد
...رویم را از سمت چهره او برگرداندم به چند متر آن ورتر نگاه کردم...بچه ها دورمان بودند...جمع ساکت شد... و من هم !
دوباره پرسید : فلانی ! من واقعا نمی دوونم به کی باید رای بدم ؟ اگه اینا باشن شرکت کنیم ؟... آخه کی؟
می خواستم جواب بدهم ؛ دیدم نظرم را در مورد خاتمی که دقیقا گفتم...
برای کروبی هم ! نمی دانم "سوی چاره امد ز بیچارگی " ؟؟!! حقیقتا از صراحت و استواری بر نظر و ایمانش غبطه می خورم. کاش همه سیاستمداران مثل او بی آلایش و بی ریا بودند.کاش همه برآنچه که می گفتند ایمان داشته باشند و پای حرف خود بمانند...کاش!

کشور به صراحت لهجه او نیاز دارد! به کسی که با مردم سخن بگوید و واقعا بگوید!! آنچه که هست ..گاهی بی مصلحت اندیشی با مردمش سخن بگوید! بی آنکه پرده حرمت کسی کنار رود!
ساده است...شاید زیادی مردمی و ساده!

به نظرم اگر نگویم تنها کس باید بگویم جز معدود افرادی که پای ارزشهایش ایستاد و شاید دست برآورد و افرادی از یاران خود را نجات داد...به وضع جبهه دوم خردادی ها سر و سامان داد و...

ابروهایم را بالا انداختم و با صدایی ریتمیک از حالت تعجب به تاکید گفتم : حتما ! حتما باید شرکت کرد... اینکه تردید در شرکت کردن یا شرکت نکردن باشه که به نظرم به اوضاع مملکت و.. بر نمی گرده ؛ ضعف شخصیتی ِ طرفه !
وسط حرفم پرید و گفت : یعنی مردم میان واقعا؟ تو به کی رای میدی اگه اینا باشن ؟
با اطمینان و محکم گفتم : میان!....مکث کردم... آرام گفتم : اگه میر حسین بیاد اوضاع فرق می کنه!...اگه...
با تعجبی که انگار جن دیده گفت : میــــــــــــر حـسـیــــــــــــــن ؟!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟
نه بـــــــــــــــــا بــــــــــــــــا ! اون نمیاد ؟ فک نکنم!
آره ! شاید! ولی اگه بیاد اوضاع فرق می کنه و....... بحث جدید آغاز شد !
اون روز خودم (حتی بیست درصد) ایمان نداشتم که میر حسین بیاید!ولی او را تنها راه چاره اوضاع فعلی می دانشتم... گزینه ای که حرف دارد برای گفتن !! مردی که همواره می ایستد... ساده است و انقلابی... درد دین دارد! از بطن جامعه است ! از میان فضای علمی کشور برخاسته...لااقل او را به عنوان استادی نمونه ؛ معلمی دل سوز و انقلابی در دانشگاه من می شناسندش ؛ اگر درصد کمی از دانشجویان فعلی او را به یاد داشته باشند.دیگر دلم برای دین جامعه ام نمی سوزد... عوام فریبی جز اعمال یومیه بعضی ها نمی شود... روشنفکر است اما به جای خود... از بام افتاده نیست به هر حال!!حد نگاه می دارد و حد می گذارد...قاطع است بی انکه حرمت بشکند.حرف می زند بی انکه پشت سر هم مافیا چینی کند.دروغ نمی گوید!! آنهم به ملت !! صادق است حتی اگر از شخصیتش مایه بگذارد...با نفت چند دلاری و تحریم و توهین و خم بودن کمر زیر بار فشار خارجی و در گل ِ اقتصاد ِ در هم پیچیده ِ مریض افتادن آشنا است . خنجر از پشت خوردن را چشیده ... یاری نداشتن جز امام راحل (ره) و امت را حس کرده .....یک آن یادم امد معلم ریاضی سوم دبیرستانم آقای *** با هیجان تمام می گفت : اگر امام (ره) پشت موسوی وای نستاده بود ؛( با حرکت خم کردن و شکستن مچ به طرف پائین ) موسوی با سر می خورد زمین و...دلایل در ذهنم پیچ می خوردند و می آمدند...
از آن روز چندین ماه گذشت که خبر کاندیداتوری تو را در کمال ناباوری شنیدم.
باور نکردم... گفتم پس می کشد ! برای گرم کردن جریان است ... جمعشان جمع بود کاندیداها... خاتمی...کروبی... میر حسین و به قطع احمدی نژاد... آقا گفت هنوز مانده تا انتخابات چرا این همه خبر سازی و...؟ راست می گفت ! دلم نمی خواست امدنت را باور کنم ! حیف تو برای این اقتصاد مریض..برای این اوضاع در هم پیچیده از جنگ سخت تر ...برای ...برای غربت در وطن !
من می دانم....میر حسین هم می داند حتما! که حافظه تاریخی امت ایرانی کم است ! چند نفر تو را و دست اورد های تو در جنگ را به خاطر دارند ؟آیا گذاشته اند به یادت بیاورند..بیست سال است که حتی تصاویر تو قطع می شود؛بیست سال است جبهه را نشان می دهند بی آنکه نخست وزیرش را نشان دهند... می فهمی میر حسین! بیست سال!!!؟...کجا یند شهیدان و امام (سلام الله علیه) که گواه تو باشد ؟ عند ربهم یرزقون اند ؟!!!!؟!!!
مگر بچه های هم سن و سال من ِ مثلا دانشجو چه قدر تو را می شناسند ؟... تو هم که.... نه جایی برای حرف مکتوب ِ روزنامه ای و نه... دل خوش سیری چند ؟
این وضع بچه ها و خانواده های مذهبی یا فرهنگی است تازه ! خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل !
ترسم از این است که به امار های این چند سایت تازه فعال شده ات دل خوش شوی بد تر از معین !!!!!
که تا چندین روز قبل از انتخابات مصر بودند در نظر سنجی هایشان یا نظرات براورده کارشناسی شده شان که : بعـــــــــــــــــله! دکتر معین نفر دوم لیست است... یک نبود به انها بگوید : برادر من! لیستت را سر و ته گرفتی !


میر حسین ! کمپینگ معین رفتی؟ بودی؟ دیدی؟ آن ورزشگاه که همایش بود...وقتی سرود "دوباره می سازمت وطن " را دختر و پسر دست در دست یکدیگر می خواندند ؟... ستاد های شاخه جوانان مشارکت را گشته ای ؟... رفتار زهره اشراقی ؛ بانوی محمدرضا خاتمی و نوه امام (سلام الله علیه) ؛ حرفهایش در مورد حجاب را دقت کرده ای؟
به دور شدن جو انقلابی و مذهبی از میان مشارکتی ها به بهانه جذب قشری اندک چه ؟... به کم رنگ شدن فضای دینی در میان جبهه دوم خردادی ها ....به....

باز گلی به جمال کروبی که نگذاشت در بعضی موارد به ناکجا ها برود موضوع!

دروغ ها را شنیده ای ؟ هاله نور را ؟ کشف انرژی اتمی دختر 16 ساله؟ یک میلیارد گمشده را چی ؟ خبر داری ؟ عوام فریبی درصدش چند است ؟ نه برادرم ! ارزان شده..خبر نداری ...شیخ می گفت : ماهی پنجاه ! بعضی ها 300 می دهند از جیب بیت المال ؟ بعضی ساده زیستند و به فرزندان دلبندشان می گویند مبادا چای بیت المال بنوشی وقتی به دیدن پدر می آیی و وزیر چندین میلیاردی دارند ... صبر کن..جمله حضرت امیر(ع) ضرب دارد در گوشم... چه بود... این را هم که ابوذر گفته بود...شنیده ای با ملت اسرائیل دوست شده ایم ولی در همایش ها دشمن ؟ چیزی از درصد خشم مردم دنیا قبل و بعد از این همایش اخیر شنیده ای ؟ اگر نبود مصالح بسیار آشکارا می گفتم که... شنیده ای از تصویب و طرح لایحه ها و... پیرامون حقوق زنان ؟ شنیده ای از روی بیکاری و برای گذران عمر به دانشگاه می آیم با جان کندن قبول می شوم به فرسودگی ذهن درس می خوانم که به وزیر کشورم دکتری بدهند و دو قورت و نیمم هم باقی باشد برای استیضاح ؟ برو عمه ات را استیضاح کن ! عددش نیستی !... راستی ! پیدا کردهای"پرتقال فروش" را ؟...شنیده ای ...سازمان برنامه بودجه هوتوتوو..رفت پی کارش...شنیده ای ستاره دار می شویم ؟ درجه بندی ؟
مهم نیست...هیچ کدام ! هشت سال...نه بیشتر...12 سال را خلاصه کردن کار آسانی نیست !
تو نه از جنس اصلاحاتی و نه از جنس اصولگرا... به قول خودت... مثل افسانه مردم یونانی... شاید هم افسانه مردم ایران شوی ...شنیدم که یکی می گفت : نکند شهید شود! شاید...شاید رنگ و بوی شهادت گرفته ای !حرف احمقانه ای است؛نه؟ چرا که تو برای ماندن آمده ای ... اما... من نا آشنا به این نور ها نیستم ؛ زندگی کرده ام با افرادی که چند روز بعد خبر شهادتشان را برایم اورده اند...دیده ام... من ناآشنا به نوری که در سیمای توست الان؛ نیستم ... خبر از این جا ماندن ندارد چرا ؟
****

پ.ن :
* اگر از الفاظ "آقای ..." استفاده نشده محض کوتاهی جملات..روانی کلام و مطابقت بر گفتار است نه خدایی ناکرده توهین به شخصیت بزرگواران.
**استفاده از لفظ " میر حسین " نه محض صمیمیت است ؛ نه محض تبلیغ ؛ نه استفاده ابزاری از احساسات و نه... در خانواده ما سالهاست خاطرات جنگ با او گره خورده!همه از او بدین نام یاد می کنند.لفظ پدر همیشه این بوده : فلان وزیر میر حسین ! کابینه میر حسین ! ....یا...استعفای میر حسین!
***اولین کتابی که من از ایشان خواندم.. اوایل دبیرستان ... کتاب " پنج گفتار" بود...هیچ وقت این عذاب وجدان یادم نمی رود که چرا او را دیر تر از خیلی ها شناختم.
****این نوشته از سر علاقه و تائید شخصیت جناب مهندس میر حسین موسوی است ؛ آنهم به قدر شناخت !نه توهین به کسی یا ضدیت بر کسی!ربطش به حکومت و حکم ولایی و طرفداری فلان مرجع حکومتی ندهید !بی زحمت البته!
*****از اینکه بلاگ دیر به روز شد شرمنده!
******هر نفر یک ستاد ؟!
******* فیلم ابتدای پست ممکن است هنگام لود شدن کمی طول بکشد. صبر بفرمائید لطفا ( می توانید مستقیما از این لینک مشاهده کنید)
******** برای جو دانشگاه خودم متاسفم!تبلیغ ِ صراحتا انتخاباتی بعضی ها (؟!!) کاملا آزاد است ولی اگر بخواهیم به واسطه انجمن اسلامی یا بسیج برای همایش میر حسین پوستری بزنیم در برد انجمن یا بسیج اجازه ای نمی یابیم و نهایتا این می شود که در برد انجمن علمی کامپیوتر پوستری زده شود و به عنوان دبیر علمی حرکتی صورت پذیرد.

********* آقای محترم! برادر مجاهد! جناب م.آ فرمودید در همایش که مشکل بعضی ها نه رنگ باختن دین است و اصول و نه استهاله آرمانهای انقلاب و... نمونه های بارزی برای تائید حرف شما وجود دارد؛کاری به بعضی ها ندارم..کاری به آن جماعتی که شما از آن گفتید ندارم..اما باید بگویم عقب ماندگی از قافله دین داران و آرمانخواهان انقلابی خود را جبران کنید که اگر نکنید محکوم به شکستید!
********** زمان خاتمی دیده می شد به عینه که اگر فردی از خانواده شهدا از او حمایت می کرد و یا سبغه او را می گرفت عده ای صراحتا به خود این جسارت را می دادند که او را مرتد و...بنامند.اگر همسر شهید همت با دو فرزند خود مقابل ساختمانی می آمد و خون شهید را گواه می گرفت که.. دیگر خاطرات آن شهید بزرگوار و آن فرمانده عزیز باید بدون پخش تصاویر و تعاریف همسر برگزیده می شد...اگر همسر گرامی شهید رجایی حمایتی ولو اندک از خود نشان می داد می بایست بعد از آن رد صلاحیت نمایندگی امت را به دوش بکشد از نظر آقایان....اگر... اگر چه همه اینها همان سالهای اولیه دوران ریاست جمهوری موفق یا ناموفق..کامیاب یا ناکام خاتمی بود ... نمی دانم این بار طرفداری یک فرزند شهید و یا خانواده شهید و آزاده و رزمنده و ایثارگر در نگاه آنان از میر حسین چه حبلی را باید برگردن کشید؟

*********** شاید کمتر کسی بداند که جمله " بسیج مدرسه عشق است " از گفته های میر حسین است! که تا همیشه تاریخ به حول و قوه الهی پایدار می ماند.
*********** سایتهای مرتبط :
http://www.mowj.ir/
http://www.yaarinews.ir/
http://kalemeh.ir/
http://www.mirhussein.com/
و...


۱۳۸۸ فروردین ۱۳, پنجشنبه

یک سال پیش؛ در چنین روزی...


دقیقا یک سال پیش در چنین روزی...
روز دوم بود که وارد مدینه شده بودیم؛ روز اول قبل از ورودمون همه یادمون بود که سیزده بدر مدینه ایم و کلی شوخی و خنده که... روز دوم برای نماز صبح رفتیم حرم ؛ حرم موندیــــــــــم تا عصر.... صبحانه و ناهار نخورده تقریبا شبیه از قحطی در رفته ها ! ولی کو غذا؟؟... خودمونو کشوندیم تا اتاق هتل! شیرین در اتاق رو باز کرد و کانه جنازه خودمو پرت کردم رو تخت! دیگه مادر خانوم هم نبود که بگن : با لباس!؟ با لباس!؟ آدم با لباس بیرون رو تخت میاد ؟... نشد که کیف کنیم که ! بلند شدم ...با جان کندن.. چادرمو تا کردم! گذاشتم روی میز کنار تخت! مانتومو هم در آوردم آویزوون کردم به چوب لباسی! اتاق چهار نفره بود ولی ما سه نفر بودیم! طبقه سوم بود...حرم دیده نمی شد از داخل اتاق ! ولی خوبیش این بود که درست رو به روی شمال غربی ترین باب حرم بود... دقیق رو به رو !..دیگه نشد جوراب رو در بیارم... خودمو باز پرت کردم رو تخت..صورتم محکم خورد به بالش !.. شیرین و مریم هم مث من غش کرده بودن...ی ده دقیقه ای به همین منوال گذشت ولی خوب همه مون گشنمون بود! تصمیم گرفتیم بلند شیم ی چیزی بخوریم و برای یک ربع دیگه حاضر بشیم بریم حرم برای بقیع!
بقیع برای خانومها فقط بعد از نماز عصر باز بود و بس!
ی چیزی خوردیم..تجدید وضو کردیم و راه افتادیم!
....
بقیع بسته شد !
هنوز تا اذان مغرب وقت بود! بین الحرمین نشستم...تکیه دادم به دیوار...صورتمو کردم رو به گنبد خضراء... سرمو آرووم تکیه دادم به دیوار مسجد ! یاد مادر خانوم افتادم.گوشی رو برداشتم و زنگ زدم... از دیروز صبح تا حالا که اونم فقط 12 ثانیه بود حرف نزده بودیم با هم! یکی دیگه گوشی رو برداشت!... بعد از سلام و... خواستم که بی زحمت ها! میشه گوشی رو بدین به مامان؟ گفت : با بقیه رفتن بیروون قدم بزنن! صبح همه با هم بودیم ولی بعضی عصر هم خواستن برن قدم بزنن( اصولا سیزده بدر همه خونه مان ؛ اونم به دلیل مکان خانه :دی ) ... اصلا ذهنم طرف اینکه امروز چه روزیه نبود . پرسیدم : برای چی همه با هم بودین بیرون و الان...؟ بریده بریده حرف می زدم...آخه ی لحظه ذهنم رفت طرف نگرانی... وسط حرف گفت : امروز سیزده بدره هــــــــا!
...
از ما سه نفر تا غروب کسی یادش نبود اصلا که امروز روز طبیعت ایرانی هاست !
...
بعد از نوشتار :
*)نبودم که رحلت همسر گرامی امام راحل (ره) رو تسلیت بگم ! شرمنده! ان شالله در جوار امام (ره) و حضرت اباعبدلله و دو فرزند گرامشون باشند و سلام مارا هم برسانند.
**)نشد که سال نو رو تبریک بگم این جا !
***)نشد که تو تعطیلات بنویسم این جا!
****)نشد که از عزیزانی که نگران حالم -من باب تصادف -شده بودند ؛ قدردانی و تشکر کنم ؛ شرمنده!
و نشد های دیگه...
مهم اینه که بالاخره نوشتمش ! :دی
مهم اینه که دیروز عروسی مریم بود :دی
مهم اینه که باید من باب مزدوج شدن به چند نفر تبریکات بی شائبه برسونم :دی
مهم اینه که از ترس دشمن (؟!) مجبورم دو نیم صبح وبلاگ آپ کنم :دی
مهم اینه تازه امروز فهمیدم 23 ام این ماه امتحان میان ترم ی درسی رو دارم و ایام عید اصلا نشد که مث بچه آدم درس بخوونم! من حقیقتا نمی دونم اینایی که هم کار می کنن ! هم می تونن کار فرهنگی و فوق برنامه داشته باشن اونم نه یکی نه دو تا هوار و شونصد تا... هم دید و بازدید عیدشون رو انجام بدن , هم مسافرت برن با خانواده ؛ هم تصادف کنن , هم سرما بخورن هم... چه جوری درس می خونن ؛ ببخشید ؟
*****)تازگی ها فهمیدم زندگی هیچ شوخی ای با هیچ کسی در هیچ شرایطی به هیچ وجهی نداره و کسی که زندگی رو شوخی بگیره باید از همه بیشتر کار کنه و اینه که...بعـــــــــــله ! هوی جوری عرض کردم تا عبرتی باشد برای پند گیرندگان ! :دی
موید باشید
یا حق

۱۳۸۷ اسفند ۲۲, پنجشنبه

داغی که شانه صبر را شکست!

قبل از نوشتار :
14سال از پر کشیدن یادگار امام "حاج سید احمد خمینی" می گذرد.در تمامی این چهارده سال به یاد ندارم که جز امسال سر و صدایی از تریبون های رسمی کشور مبنی بر برپایی عزا و مراسم سوگواری بوده باشد. اگر هم بود مراسمی گمنام و مختصر در بیت آن عزیز یا حسینیه جماران یا مرقد شریف امام راحل(سلام الله علیه) بود.
اما امسال چه خبر است ؟!!!! الله اعلم !

نوشتار :

نمی خواهم مثل خیلی های دیگر بگویم : بله!ایشان 24 اسفند 1324 چشم به جهان گشود و 25 اسفند 1373 چشم از جهان فرو بست و خیلی آقا بودند آقا ! و...
برای این عزیز همین بس شاید که ؛ امام راحل (سلام الله علیه) در وصف ایشان چنین خدای را به شهادت می گیرند :

اینجانب در پیشگاه مقدس حق، شهادت می‌دهم که احمد از اول انقلاب تاکنون و از پیش از انقلاب، در زمانی که وارد این نحو مسائل سیاسی شده است، از او رفتار یا گفتاری که برخلاف ایده انقلاب اسلامی ایران باشد، ندیدم و در تمام مراحل از انقلاب پشتیبانی کرده و در مرحله پیروزی شکوهمند انقلاب، معین و کمک‌‌کار من بوده است و خود نیز می‌گفت، از زمانی که خود را شناخته، لحظه‌ای از خدمت به آرمان‌های امام سر باز نزده است.


اما باز به نظرم چیزی کم است ؛شاید باید گفت : طلبه ای از تبار خمینی ها که حتی درس خواندنش هم به قول خودش :

به جای این‌که به درس و مباحث علمی‌ برسم، ترجیح می‌دهم خود را قربانی انقلاب، امام و مردم کنم و سپر دردها و رنج‌های امام باشم.

والحق همو بود که در تمامی دوران تبعید ؛ غربت و سختی های زندگی امام راحل (سلام الله علیه) هم پای او و بلکه سپر بلای او بود؛ شاید تعبیر همسر ایشان که گفتند : "چون ماه در طواف خورشید بود" حکایتی صادقانه باشد.
باز چیزی کم است! شاید باید گفت : احمد بعد از رحلت آن یار(سلام الله علیه) چگونه بود؟
بنا بر میل خود و البته سفارش امام راحل (سلام الله علیه) از همه سمت ها کناره گیری کرد ؛ ساده تر و بی آلایش تر به زندگی پرداخت ؛ گویی بار سفر می بست و شگفتا که به خانواده خود گفت : من سه ماه بیشتر میهمان دنیای شما نیستم ! اگر چه آن سه ماه آخر عمر را نیز به روستایی در حواشی قم رفت؛ در خانه کاهگلی به زندگی و عبادت پرداخت و همین سه ماه را با امام (سلام الله علیه) میهمان کتاب "اربعین" اش شد . زندگی سراسر پر فراز و نشیب اش ؛ آرام در میان کودکانی که داور بازی فوتبال آن ها شده بود می گذشت و همه اطرافیان می دانستند که "احمد دیری نیست که به دیدار پدر می رود".
شاید چیزی کم باشد باز.
شاید تکیمل کند همه این ها را که :
مرگ شهادت گونه احمد ؛ مظلومیت دیروز و امروز در بین ذهن تاریخی دولتمردان امت احمد ؛ همه و همه بر آنکه بعد ها تاریخ به فرزندان من گواه دهد : "او که بود ؟" بس باشد.

بعد از نوشتار :
زندگی نامه حاج سید احمد خمینی"می خواهم خود را قربانی انقلاب کنم"
سوالاتی تفکر بر انگیز که احمد آقا از امام(سلام الله علیه) پرسیدند.
دفاع قاطع حضرت امام(سلام الله علیه)از فرزند خویش در مقابل یاوه گویی های بعضی افراد.گواه مظلومیت خانواده ان عزیز



بمب گوگلی غزه